آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

طبق معمول شنبه‌ها در حالی اومدم اداره که شب قبلش تا حدود ساعت چهار نخوابیده بودم ؛ البته شنبه‌ها خیلی دچار مشکل نمی شم چون به اندازه کافی خواب ذخیره کردم اما این شنبه حسابی کلافه بودم ؛ از صبح به بعدازظهر فکر می‌‌کردم که مجبور بودم زودتر از سرویسها با ترافیک دیوانه کننده تهران که از اول مهر واقعن غیر قابل تحمل شده راه بیفتم برا کلاس کاراته.  تو تاکسی که طبق معمول با راننده سر کرایه ماشین بگو مگو کردم؛ داستان بگو مگوی من با راننده تاکسیها مفصله؛ چند سال پیش اوایلی که اومده بودم اینجا یه آقای مسنی بود که بنا بر نوع کارش تو اینجا دوره‌های خاصی رو در ارتباط با آدمها گذرونده بود رشته تحصیلیش در دانشگاهم روانشناسی بود؛ بماند که یه مشکلاتی داشت؛ اما آدم شناسیش خیلی خوب بود یک بار داشتم براش یه برنامه نصب میکردم که گفت خانم شما سعی کن با سرویس نیای اداره یه کم با اتوبوس و تاکسی این ور اون ور برو ؛ با مردم دعوا کن؛ بهشون تنه بزن ؛بگو مگو کن؛ این سر براهی و صلح جویی شما به درد این زمونه نمی‌خوره برا یه دختر تو ایل بختیاری خوبه! نه برا زندگی تو تهران و خلاصه کلی حرفای دیگه که خیلی جالب بود و هر چی می‌گذره  بیشتر بهم ثابت می‌شه. 

 به کار گرفتن یک سری از تجویزاش واقعن به نفعم شده البته از اون موقع دوستام برام دست گرفتن و بعضی وقتا بهم می‌گن دختر ایل بختیاریی دیگه ؛خلاصه اینکه خیلی مواقع به خاطر یه مبلغ ناچیز و یا بگو مگو دو تا آدم دیگه تو تاکسی منم می‌پرم وسط و می‌شم اون قاشق  نشسته معروف وسط معرکه ؛دیروز بعد بگو مگو با راننده ترسیدم ناراضی باشه فوری پولشو گذاشتم تو صندوق صدقات اما از اینکه خجالت نکشیده بودم  و جوابش رو داده بودم کلی از خودم خوشم اومد .

کلاس کاراته برام از کلاس ریاضی مهندسی که نمی‌دونم کدوم فرشته مقرب الهی برام پاسش کرد ؛سختتر شده ؛گاهی وقتا احساس خنگی بهم دست می‌ده؛ همش خودمو با دوتا بچه هم کمربندم که یکی هشت سالشه و یکی پیش دبستانیه مقایسه می‌کنم اونا بدن نرمتری دارن و حرکات اضافی بدنشون کمتره ؛ چند بار به سرم زده به سنسی (استاد) بگم بابا من همش چند سال با شما اختلاف سنی دارم یه کم مناسب سنم با من رفتار کنید اما باز گفتم نکنه اینطوری دیگه زیاد روم سرمایه گذاری نکنه.

 یه دختر با کمربند سفید که از من کمی زودتر اومده و ارشدتره تو کلاسمونه که بد جوری رو اعصاب منه؛ نمی‌دونم شمام بچه‌گیهاتون تو کلاستون از این بچه رفوزه‌ها که همیشه کرو کثیف بودن و ته کلاس می‌نشستن و اگه یه روز درس بلد بودن و تکلیف انجام می‌دادن خودشونو به رخ آدم می‌کشیدن و کلی لج آدم در میومد داشتین یا نه؛ این دختره خنگ دقیقن منو یاد اونا میندازه فقط کارش اینه منو موقع تمرین نگاه کنه بگه اینت اشتباه بود اونت غلط ؛بعدم تا می‌خوام جوابشو بدم هی میگه ساکت؛سنسی می‌بینه! با اینکه همش چهارده سالشه و مدام به خودم می‌گم آداب کاراته رعایت ارشدیت بدون فکر کردن به سن و ساله و باید خوددار باشی؛ بعضی وقتا دلم می‌خواد خفش کنم چون حرکاتش خیلی هم شل و وارفته است و اینقدرم ادعاش می‌شه.

 اینا هیچی دیروز اولین کاتا رو یاد گرفتم و از اونجایی که مایوس شده بودم کلی انرژی مثبت گرفتم ؛ بعد دیدم به‌به؛ من تو خیابون حجابم؛ امروزم شنبه‌ست و فقط یه خیابون با عصر جدید فاصله دارم. مدتها بود دیگه تنهایی سینما نرفته بودم؛ به جز هفته پیش که اونم بنا به دلایلی که سیزده سال پیش با یه احساس دیگه و شرایط دیگه تجربه اش کرده بودم؛ در واقع یه سینما رفتن کل کلی بود اصلن این سینما قدس هیچوقت برا من اومد نداشته !! فیلمش هم که قتل آنلاین واقعن مزخرف بود قضاوت من هیچ ربطی به اوضاع احوالات من نداشت ؛ واقعن خوب نبود در واقع داستان قوز بالا قوز که می گن حال من بعد دیدن اون فیلمبود.حوصله ندارم بگم  چقدر مزخرف و شکنجه آور بود ؛ واقعن مسعود آب پرور یه آب پروری حسابی تو این فیلم کرده بود دستش درد نکنه .

خلاصه راه افتادم طرف عصر جدید؛ سینما عصر جدید یک عالمه خاطره برام داره از زمانی که بادوستانم سینما برو شدم ؛به خاطر همین حتی اگه تنها هم برم با شخصیت نوستالژیکی که من دارم هیچوقت احساس تنهایی نمی‌کنم؛ سالن اصلی تقاطع رو گذاشته بود از دو تا سالن دیگه‌اش خیلی خوشم نمیاد جذابیت سینما به پرده بزرگشه ؛خلاصه بعد از خریدن بلیط گفتم بیخیال چاقی لاغری رفتم یه دسر کاله؛ یه بستنی معجونیه کاله که خیلی دوست دارم؛ یه شیر کاکائو کاله (من تبلیغاتچی محصولات کاله هستم !) یه کرانچی و یه مغز آفتابگردون آمینو که من عاشقشم  برا خودم خریدم. به قول دوستم که کلاس خودشناسی می‌ره از خودم به خاطر یاد گرفتن کاتا حسن جویی کردم و برا خودم خوراکی کادو گرفتم.

 رفتم سر جام بشینم دیدم یکی سرجام نشسته؛ ابتدای ردیف جلوییش جای خالی بود تا نشستم دختر پشت سریم خواهش کرد قدمو کوتاه کنم اونم من بیچاره که همچین قدو بالای بلندی ندارم که جلوی کسی رو بگیرم؛ از قضا آقای جلویی من خیلی قد بلند بود کلی شاکی شده بودم که دیدم ردیف جلو دوتا جای خالی داره ؛عصر جدید اینقدر نامنظم نبود ؛مثل این خلافکارا با احتیاط رفتم نشستم اونجا ؛کلی هم بارو بندیل داشتم همه رو گذاشتم رو صندلی کناریم و خلاص شدم موقعیت اکازیون دیگه‌اش این بود که کسی جلوم ننشسته بود ؛ به خاطر این زرنگیم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ؛هر آن منتظر بودم کنترل چی بیاد سراغم و بلندم کنه و منم با خیال راحت بهش بگم جای من پر شده بود چاره‌ای نداشتم که از خوش‌شانسی نیومد. بنا براین با طیب خاطر کیسه خوراکیها رو گذاشتم کنارم و به ترتیب طعم شروع به خوردن کردم. آی کیف کردم؛ آی کیف کردم ؛ نه به خاطر خوراکیام بابا اونقدرام شکمو نیستم ؛به خاطر فیلم قشنگی که دیدم؛ خیلی خوشم اومد همش از دیروز فکر می‌کنم شاید از بس فیلم بد دیدم ذوق زده شدم یا شاید این فیلم از رو یه فیلم خارجی ساخته شده؛ هر چی بود به من خیلی چسبید ؛حالا اگه شد در موردش می‌نویسم . بعدشم پیاده تا انقلاب اومدم هرچند یه گوشه ذهنم همچنان از عصبانیت داشت منفجر می شد اما در کل حال خوشی داشتم ؛همیشه از اینکه بدون نیاز به وجود آدم دیگه‌ای بتونم احساس خوشحالی کنم لذت می‌برم شکی نیست که این لذت در کنار کسی که دوستش داری صد چندان می‌شه اما برا هر آدمی و به خصوص برا هر زنی لازمه (چون مردا همیشه بلدن به خودشون خوش بگذرونن) که بتونه اینکارو برا خودش بکنه.

 بعضی وقتها که از انجام کارهایی که دوست دارم اینقدر لذت می‌برم ؛طوریکه با تمام وجود از یه پیاده روی ساده هم احساس سرخوشی می‌کنم؛ به خدا می‌گم ؛خدا وکیلی بنده به این با حالی دیده بودی ؛حالا که من با چیزای به این کوچیکی اینقدر احساس خوشبختی می‌کنم انصافه که برا بعضیها هزار تا کار می‌کنی و ناراضین اما به منی که اینقدر زود راضی می‌شم گیر سه پیچ می‌دی و ضد حال میزنی ؛اینا رو شوخی کردم همیشه خدا رو شکر می‌کنم به خاطر اینکه اینقدر ساده می‌تونم از همه چیز لذت ببرم و احساس خوشبختی کنم

خدایا به همه ما یاد بده که با داشته‌ها‌ خوشبخت باشیم نه با خیال به دست آوردن نداشته‌ها

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :