آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥

یه جوریم فکر کنم قاط زدم ؛خیلی بی حوصله؛ بی انرژی و کلافهو خیلی هم خسته ؛ نباید این طوری باشم یعنی طبق اصول منطقی بعد یه چند روزی مسافرت و... باید کلی‌ام پرانرژی باشم؛ مضافن بر اینکه همه چیز به طور کلی خوب و روبه راهه

 با وجودیکه سفرم خیلی کوتاه بود احساس می‌کنم روال عادی زندگیمو یه کم بهم زده و تا بیام عادت کنم کمی برام سخته؛ بعد تعطیلی عید هم اینطوری می‌شم ؛ فکر می‌كنم واقعن برا محیط اداری ساخته نشدم ؛کاشکی معلم بودم ؛ كار تدريس برا من يه جور عشقه یه زمانی تدریس خصوصی می‌کردم هیچوقت یادم نمی‌ره نزدیک امتحانات خرداد که می‌شد برنامه تدریسم هم خیلی فشرده می شد ؛گاهی وقتها برا اینکه به همه شاگردهام برسم مجبور مي‌شدم ازساعت شش صبح کلاسهام رو شروع كنم  بنابراین باید ساعت پنج بیدار می شدم تا به موقع برسم چون شاگردم ساعت هشت باید می‌رفت سر جلسه ؛ بد قولی و این حرفام راه نداشت .خلاصه اینکه از شش صبح تدریس می کردم تا ده و نیم شب ؛ اونم بدون وسیله و با بدو بدو از این ور شهر به اونور شهر؛ حتی گاهی وقتها اونقدر دیر می‌شد که شب میومدن دنبالم ؛کار آموزشی اونقدر منو سرحال میاره و بهم احساس رضایت درونی می‌ده که یه لحظه احساس خستگی نمی‌کنم؛ تازه آخرشب با کلی انرژی مثبت و سر حال می رفتم خونه و تا ساعت یک دو نصفه شب با دوستام تلفن بازی می‌کردم ؛ یادم نمیاد جز یه مورد که یه دختر اول دبیرستانی دیوانه کننده خل و چل بود با کسی بد اخلاقی کرده باشم.

یادش به خیر یه شاگرد داشتم که چند تا خواهر برادر قد و نیم قد پشت سر هم بودن ؛ کلی مایه تفریحم می‌شدن ؛ بماند که چه ماجراهای خنده داری تو خوونشون پیش میومد خودش کلی داستانه فقط یه تیکه افتخارآمیزشو می گم كه قرار بود عروس خوونوادشون بشم .

شاگرد اصلي من یه دختر دوم دبیرستانی بود که دوتا خواهر و یه برادر کوچکترم داشت؛ انصافن هر چهار تاشون باهوش بودن ؛ همیشه خیلی متاسف می‌شدم از اينكه محیط خانودگی مساعدی ندارن و گرنه ميتونستن خيلي خوب پيشرفت كنن البته از اونجايي كه جز هموطنان عزيز آذري ما بودن در زمينه پول درآوردن به هر قسمي (البته خدا نكرده منظورم راه خلاف نيست )موفق بودن . خلاصه قرار شده بود که من برا همشون تدریس داشته باشم ؛خیلی بامزه بود همینطور به ردیف می نشستن تا نوبتشون بشه منم كلي كيف مي‌كردم ؛ قاچاي بزرگ هندونه و پارچ پارچ چاي بود كه مياوردن و قسم و آيه كه بايد همشو بخوري؛ منه بيچاره هم كه هميشه مشكل دستشويي داشتم تا به محل تدريس بعديم برسم بايد در به در بايد دنبال دستشويي مي‌گشتم؛ البته اين مسئله باعث شده كه در اين مورد راهنماي توريستي خوبي بشم. برادر کوچیکشون هشت ساله بود و بي اندازه چموش ؛ باهوش و خیلی ناز بود که با اونم كلاس داشتم ؛ این بچه‌ها همینطور بزرگ می‌شدن و من هر سال باهاشون تدريس داشتم ؛حتی زمانی که دیگه تدریس رو کنار گذاشته بودم و شاگرد اصليم هم شوهر کرده بود؛ خلاصه این ادامه داشت تا این پسره که اسمش هم آقا پرویز بود کلاس سوم راهنمایی شد. بعد يكي دو جلسه احساس کردم دیگه خيلي درس گوش نمی‌ده؛ يكي دوبار وسط درس پرسيد شما عروسي كردين و وقتي بهش مي‌گفتم آره ؛ مي‌گفت شما دروغ مي‌گين عروسي نكردين اگه راست مي‌گين عكساي عروسيتونو بيارين و از این حرفا؛ کم کم دیگه اصلن توجهي به درس نداشت؛ خیلی رمانتیک شده بود و موقع درس نگاههاي عاشقونه خنده دار مي‌كرد؛ البته منم دوزاریم افتاده بود اما به روی خودم نمیآوردم تا اینکه تهديدش كردم اگه بازيگوشي كنه ديگه بهش درس نميدم و به شاگردي قبولش نمي‌كنم از ترس اينكه كلاسمو تعطيل كنم وانمود مي‌كرد كه حواسش هست تا اينكه یه بار گفت من دیگه نمیتونم به درس فکر کنم می‌شه ما باهم عروسی کنیم!!  یعنی شما صبر کنید من درسم تموم شه و من بيشتر پولامو جمع كنم!اینجای قضیه خنده دار بود كه مي‌گفت شما دوست دارين شوهرتون چقدر پول داشته باشه تا من همون قدر جمع كنم !حالا یه برادر بزرگتر داشت که چند سال پیشتر خواهرشون لطف كرده بود و منو خواستگاری کرده بود ؛ جالبه که اون موقع موبایل تازه اومده بود و يه جورايي نشانه پولداري بود ؛خواهرش وقتی می‌خواست موضوع رو مطرح کنه گفت برادرم خیلی وضعش خوبه تازه موبایلم داره دیگه چی میخوای ؛ بعدم وقتی برا اینکه بهش بر نخوره گفتم من نامزد دارم گفت حالا خیلی دلت بخواد یه دختر تو فامیل داریم که چشم و ابروش به همه قيافه تو می‌ارزه و منتمونم داره ؛ اخلاصه بلا روزگاريه عاشقيت ؛ خاطر خواهي ديگه اين حرفا حاليش نمي‌شه يه موقع آدم مي‌شه رقيب عشقي داداشش ! اي عشق پدرت بسوزه كه همه رو سوزوندي .منم دیدم اوضاع خیطه امروز فرداست تو روزنامه‌ها بنویسن پسری به خاطر عشق ناكامش به معلم خصوصي‌اش خودش را کشت ؛ دیگه هر کاری کردن نرفتم خونشون ؛الان دیگه باید دیپلم گرفته باشه .آدم بعضي وقتا بد جوري لگد به بختش مي‌زنه اونم زماني كه فقط ممكنه يكبار با قد رعنا جلوش وايسه!

الان یاد یه شاگرد یاجوج مأجوج دیگم افتادم؛ هم من باهاش تدريس داشتم هم يكي از دوستاي صميميم كه الان اگه بگم از خنده روده بر می‌شه؛ این پسره يه پسر سياه سوخته لاغرو نحيف با يه اندام بسيار ريز ودخترونه بود یعنی منی که خودم هم ریز نقش هستم پیشش مثل رستم دستان بودم ؛هیچوقت صورت ریز و استخونيش یادم نمیره ؛در ضمن بينهايت هم خنگ و هپروتي بود؛صورتش تازه شروع کرده بود به ریش در آوردن؛ یه بار قبل تدریس فکر کنم برا اولین بار بود که رفته بود صورتشو تیغ زده بود؛ در تمام مدت تدريس با یه غرور مردونه و یه ژست آرتیستی تمام مدت دستشو به صورتش می‌کشیدو ژستاي مردونه مي‌گرفت؛ اینقده این احساس مرد شدن بادش کرده بود که از خنده داشتم غش می کردم ؛ يه جورنگاهي كه مثلن ضعيفه پاشو كاسه كوزه‌تو جمع كن برو؛ ما خودمونيم همه چي حاليمونه؛ من همیشه اینو می‌گم ؛جنس مذکر تا یه سنی اینقدر موجود با احساس و ساده‌دل و دوست داشتنیه که از نظر معصوميت هیچ دختر پیغمبری باهاش قابل غیاث نیست اما خدا به دور همچین که یه کم چشم وگوششون باز می‌شه از اژدهای هفت سر خشن‌تر و بی احساستر می‌شن البته با عرض معذرت  

از کجا یاد چی افتادم ؛خلاصه اینکه کار اداری خیلی بی احساسه؛ نه اینکه کار زیاد باشه؛ اصلن محیطش خشن و جديه ؛ روح نداره ؛ روباتیکه ؛ اه اه ؛ بعضی وقتا می‌گم شاید چون حقوقم کمه ناراحتم ؛ اما واقعن خرید چیز خاصی هم خوشحالم نمی‌کنه؛دیگه خيلي دلم ماشینم نمیخواد چون فکر می‌کنم مگه خلم! در حاليكه سرویس میاد سر کوچه‌مون بدون استرس تو مسيرچرت می زنم و دلي دلي مي‌كنم تو این ترافیکی که سگ می زنه گربه می رقصه خودم بیام اداره!  البته اين روزا بايد بگم جز خوراكي که الان به شدت افتادم تو دورش و اینم از خودم بيشتر شاکیم کرده ؛ بنده دو ساله که دارم تلاش می‌کنم سه کیلو وزن کم کنم اما نمیشه که نمی‌شه؛يعني مي‌شه اما اونجوري كه دلم مي‌خواد نه؛ اگه یه روزی این اتفاق بیافته فکر کنم از ذوق باربیشني مفرط مثل نارسیس خودمو بندازم تو آب خفه شم؛  خلاصه اینکه افتادم رو دور بستنی و دسر و چیزای شیرین ؛ نمی‌دونم چرا اینطوری شدم از اين چيزايي كه هوس مي‌كنم معلومه منحنی رومانتیک زندگیم به نقطه مينيمم رسيده ؛ البته منحنیش‌ها‌ ؛خودش نه ؛ فقط امروز اینطوریم می‌دونم فردا خوب می‌شم ؛ خب شايد چون كسي رو دارم كه به رنگ خود خود زندگیه و اونقدر پررنگه که نقاشی زندگی منم رنگ آمیزی کرده ؛ هر چند بعضی وقتا خط خطیشم می‌کنه اما بلده پاک‌كن بر داره و خطها رو پاک كنه؛ شايدم یه دونه خوشگلترشو بکشه...

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :