آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥

از وقتی که اون دندونه زبون نفهم عین بختک تو خواب کثیرالمعاصی‌ها ؛ رفته بود جا خشک کرده بود کنار اون تک دندونه پر ناز و عشوه سنش ؛کمی مور مورش شده بود که ای بابا ؛ چه نشستی ؛ هنوز کنار جوی عمر ننشسته و لبی تر نکرده ؛ همین طور عمرت داره می‌گذره و تو بیخیال دنبال اللی تللی‌ بازی‌های بیست ساله‌ها هستی؛ تا اونجایی که یادش میومد همیشه یه ده سالی عقبتر از سنش سیر می‌کرد؛ برا همین درست زمانی که هم سن و سالاش تو  بیست سالگی  هول برشون داشته بود که نکنه تو این وانفسای بی شوهری سرشون بیکلاه بمونه و به در دیوار زده بودن و  از کوه و کمر گرفته تا نمایشگاه کتاب و ختم انعام و تاکسی مرسی و پسر همسایه و بقال سر کوچه همه رو آباد کرده بودن بلکه یه سایه سری  پیدا کنن؛ دراز میکشید و سقف و نگاه می‌کرد و  برا خودش تو خیالش فکر می‌کرد حالا بذار چند سال دیگه خدا میگه دهنتو باز کن بعدم یه قند عسلیشو می گذاره تو دهنم و می گه حلال جونت.

خب؛ بدک هم نبود ؛هم چین گه گداری که به خودش می‌رسید ؛ تو مهمونی و خیابون و در و دشت نگاههایی رو می دید که رو صورتش توقف میکرد ؛ اوایل یه جوریش می‌شد ؛ یعنی نه اینکه واقعن یه جوریش بشه ؛ نه؛ فقط  تو دلش کمی کیفور میشد ؛ اما هیچ وقت فکر نمی‌کرد که شاید کمی هم خوشگل باشه ؛ اینم تقصیر مامانش بود که از بچگی تو مغزش کرده بود برا اینکه بهت بگن خوشگل باید دو تا چشم زاغ و ازرقی داشته باشی یا موهات طلایی باشه ؛ تا اینکه رفت دانشگاه و دید اونقدرام بد نیست و بعضیا هم دلشون برا چشم و ابروی مشکی و قدو بالای ریزه میزه غنج میره.

 از همون جا بود که تخم حروم بی خیالی تو اون مغز چند گرمیش کاشته شد که ؛خب پس ماهم بله! خدا به آدم بی جنبه چیزی نده ما یه مثلی داریم که میگه به پیاز احترام گذاشتن و بردن تو روغن خوابوندنش؛ وهم برش داشت که بله ما هم هستیم و به سر و صدا افتاد. 

خود به خودی که عقل درست و حسابی نداشت ؛ مثل همه هم سن و سالاش یه چرتکه برداره و دو دوتا چهار تا بکنه ببینه کدوم کار به نفعشه کدوم به ضرر ؛ برا همینم از صدقه سری چهار تا  کمپلیمان و دوتا قربون صدقه خیالش تخت شد که به کمتر از پسر شاه پریون نباید بله بگه. هی واستاد که با اسب و خدم و حشم از ره برسه ؛ اما با اسب که نیومد هیچی خالیه؛ خالی هم نیومد؛ این آخریا با خودش فکر می‌کرد حالا اسبم نداشت عیبی نداره همین که خودش اونقدر قد بلند و خوشتیپ باشه که بعضی وقتا بتونه جای اسبم ازش سواری بگیره کافیه .

این شد که هی روزا اومدن و رفتن و هی آدما اومدن و رفتن ؛ اما دلش همچنان جز به پسر شاه پریون رضا نمی‌داد که نمی‌داد. یکی قدش کوتاه بود؛ اون یکی وقتی می‌خواست بگه اسقاطی می‌گفت اسقاطی (به ضم ا)  و حالشو بد می کرد ؛  یکی دیگه بس که وسواسی بود و مدام دستهاشو می شست  دستهاش زخم شده  بود و همین زهره ترکش می‌کرد که؛ نکنه هر بار  بخواد آدمو ببوسه اونقدر بشورتم که پوستم کنده شه؛ یکی دیگه دیگه؛ عینن مثل بابای خودش بود ؛ یه تار مو رو سرش نداشت و فکر می کرد بابام حداقل شب دامادیش کلی موهای پیچو وا پیچ داشته که دست مامانم تو ماهاش گیر کرده و تا بیاد بفهمه دستاش خالیه دیگه کلی باهم زن و شوهر شده بودن و اصلن یادش رفته بوده که قبلن مویی هم بوده ؛بعدشم فکر می‌کرد حالا بعد عروسی به جهنم اگه مو نداشت ؛عکسای شب عروسیمو چکار کنم ؛ اون یکی یکیه دیگه از بیخ و بن هیچی رو قبول نداشت الا بابای خل و چلشو ؛که تو پنجاه سالگی پسر شاخ شمشاد و عتیقه اش رو درست کرده بود  برا همینم بود که پسره همچین عقل درست و حسابی نداشت ؛ یکی آخریه هم که خدا همونطور که دختر قصه ما دوست داشت خوشگل‌ و خوش تیپ آفریده بود ؛ دو تا چشم ور قلنبیده و دق دار رفیق جون جونی خودش دنبالش بود که می‌ترسید تا دست ببره بهش مثل اجنه‌ها دود شه بره هوا و سرش بمونه بی کلاه ؛خلاصه رو هر بنده خدایی که خاطر خواهش می‌شد یه عیبی می گذاشت و دستاشو به هم می مالید که آخیش راحت شدم بره گم شه با اون ....

حالا هرچی این دوست و اون دوست که دیگه مثل بچه آدم رفته بودن رو تخت بختشون نشسته بودن و شاهی می‌کردن؛ می گفتن بابا کجای کاری قلی پر؛ مملی پر ؛الانه که عباسقلی هم از دستت بپره تو گوشش نمی‌رفت که نمی رفت ؛ تا اینکه اون دندونه وامو ندهه که اول داستان براتون گفتم اومد جا خوش کرد کنار دندونه خوشگل ؛ عشوه‌ایه؛  یه هو عینهو اینا که خواب نما شدن یه هولی افتاد تو دلش که چه نشستی که امروز فرداس به سرت بیاد اونچه که نباید بیاد ؛ بترس از اون روزیکه بشی شمسی خانم داستان چهلتن!

خلاصه حکم کرد که از این به بعد حاضرم خواستگارای پرسون پرسو نکیم رو هم می بینم بلکه تو همینا زد و از یکی خوشم اومد ؛چه درد سرتون بدم که بعضی روزا می‌شد که مثلن دوتا رو باهم تو یه روز می دید اونم نه از سر ذوق و تب و تاب شوهرونه؛ نه؛ مثلن می‌خواست بره میدون ونک از داروخونه اونجا داروهای ساختنکی پوستشو بگیره؛ میگفت خب ساعت چهار با یکی دم داروخونه قرار می گذارم ؛اون یکی رو هم ساعت پنج دم اون پارک نزدیک میدون می بینم؛ 

 این دیگه شده بود قوز بالا قوز ؛اگه قبلیا رو خودش قبلن دیده بود و با دو سه تا برخورد فهمیده بود راه نداره که زنشون بشه؛ اینا که پرسون پرسونکی بودن یکی از یکی کج و کوله تر و قضا قورتکی تر بودن .

برا همین  با خودش عهد کرد این مدلی با دیگه کسی قرار ملاقات نگذاره؛ تا اینکه پسر دایی مهربونش که سالها بود سلیقه اش رو می دونست و سخت گیریاشم قبلن دیده بود یه روز ذوق زده اومد خونشونو و گفت؛ این یکی رو دیگه نمی تونی بهانه بیاری؛ نه دیگه مثل اون دوستم جورج سیاه برزنگیه نه مثل اون جهان بدبخت چاق و چله ؛ هم خواهرشو دیدم که مثل قرص ماهه؛ هم برادرشو دیدم که مثل داداش خودت که همیشه قربون صدقه چشم و ابروی یوسفیش می‌ری کلی تو دل بروه حتمن خودشم بهتر از اونا نباشه بدتر نیست ؛ امروز فرداست که درمانگاهشم افتتاح کنه ؛ از جد و آبادشم دیگه بهانه نیار که اونم به خودمون می‌رسه منتها از نوع قوچانیش

 این دختر دو دندونه قصه ما که کلی دو دندونه شدن سنش ترسونده بودش که نکنه دارم مثل شهیدا گل پر پر می شم و خودم خبر ندارم ؛شب با خودش کلی فکر کرد ؛خب بابا همینه دیگه ؛عشق و عاشقی بیخیال ؛زندگی می کنیم بچه دار می شیم اونوقت دوسش دارم ؛خلاصه اون شب و تا جهاز بینون و عروس کشون و ختنه سورون پسر بزرگش پیش رفت .

از قضا تازه یه پسر مکش مرگ مایی هم پیدا کرده بود که هنوز جا مای گنده‌ای هم تو دلش پیدا نکرده بود اما یه جورایی گلوش پیشش گیر کرده بود ؛ با اینکه خیلی رومانتیک شده بود و  تا چشمش به جمال اون پسره می‌افتاد یه کله قند؛ قند فریمان تو دلش آب می‌شد با خودش گفت؛ بیا این یه بار مثل خانمای هم سن خودت فکر کن و چشم‌ و دلتو درویش کن و برو دنبال بخت و طالع واقعیت.

خلاصه برا اینکه خودشو راضی کنه و بتونه شب بخوابه؛ از اون یارو که قرار بود ببینه و بازم ته دلش رضا نبود ؛ یه آل پاچینو ساخت که چشماش رنگ آلن دیلون بود و جبروت مردونه نگاهش شبیه دنیرو ؛ تازه  اگه ترکیب بدی نمی‌شد دوست داشت موهاشم مثل دی‌کاپریو باشه. بعدم با یه دل پر اندوه یه خداحافظی جانانه از همون پسر قند فریمانیه کرد و بارو بنه اش رو برا فردا صبح که قرار داشتن بست؛ حالا هرچی پسره می گفت بابا بیخیال چه زود جو گیر شدی؛ تو کله‌اش نمی‌رفت و مثل اینا که عازم سفر آخرتن کلی حرفای دل سنگ آب کن ‌زد.

از قضا کلی همه جوره مرتب و آنکارد بود و آماده یه قرار خواستگارونه به یاد ماندنی ؛خلاصه تنظیم کردن همدیگر و صبح دم در هتل لاله ببینن ؛ حکمت قرارشم تو اونجا این بود که بازم حال نداشت پاشه قرار مدار بذاره بعد یارو زا قارت در بیاد و کلی از اینکه یه یعد از ظهر تعطیلشو از دست داده شاکی بشه ؛ برا همین گفت صبح که برا آزمایش خونم باید برم آزمایشگاه دانش؛ هتل لاله هم که همون دورو وراست همون جا می‌بینمش و قال قضیه کنده می‌شه؛ وقتم هم حروم نمی‌شه. 

القصه تلفناشونو ردو بدل کردن و قرار رو هم تثبیت ؛ از سر و لباس و ظاهر هم چیزی نگفته بودن یعنی آقاهه اینقدر جو گیر صحبت کرده بود که دختره روش نشده بود بپرسه شما چه شکلی هستین. درب ورودی هتل خیلی خلوت بود اونجا که رسید دیگه طاقت نیاورد و زنگ زد ببینه این هنرپیشه اسکاری کیه که تا حالا بی زن مونده و شاهین شاهی رو  می‌خواد بپرونه رو دوششو و خوشبختش کنه!

 از قضا همون موقع که داشت تلفنی ازش می‌پرسید کجا وایساده  یه آقای خوشتیپ سبزه و جذاب ؛ شبیه این عکسایی که تو عینک فروشیا برای تبلیغ عینک آویزون می‌کنند رو دید که داره گوشیشو جواب می‌ده ؛ با خودش گفت وووووو خود خودشه من عجب اقبالی داشتم و نمی‌دونستم همینه که می‌گن هر که بر بخت نشیند بر تخت نشیند زودی ذوق زده گفت دیدمتون و تلفنو قطع کرد ؛ بعد یه دقیقه تلفنش زنگ خورد؛ آقاهه بود که می‌گفت فکر کنم شما اشتباه گرفتین من کنار در ورودی ؛ داخل هتل ایستادم!

 هنوز آجرای کاخ آرزوشو داشت نگاه می‌کرد که چه زود ویران شده بود و ریخته بود زمین که یه دفعه مرد رویاهاشو دید که مقابلش ایستاده.

 قد برافراشته؛ کت و شلوار به تن؛ آراسته و ژیگول اما ؛ اما چشمتون روز بد نبینه همچین که چشمش افتاد به موهاش که درست عین مردای فرنگ رفته دوره قاجار ؛کلی روغن زده بود و تا انتهای سرش شونه کرده بود و چسبونده به کف سرش؛ می‌خواست غش کنه .هنوز از شوک در نیومده بود که نگاهش رفت روی سبیلهای مدل پوآرو ییش ؛ با خودش فکرکرد حتمن مثل خود پوآرو شب سبیلاشو با یه دستمال مخصوص بسته بوده تا همینطوری رو به بالا وایسه و دلبرانه تر به نظر بیاد؛ از قدو هیکل که نگو می‌تونست دستشو بگیره و بشه مصداق دستم بگرفت و پا به پا برد. اندک! شکم ستبری هم داشت که زیر جلیقه و کت مبارک پنهان کرده بود  با یه جفت ابروی پیوندی و یه صورت گرد مثل ماه شب چهارده که بیشتر بهش میومد از این روسری گل منگلی ها بپوشه و زیر غبغبش که اونم مد روز زنهای عصر قاجاری بود گره بزنه و نقش دخترای قاجاری رو بازی کنه.

اصولن این آقا پر از نمادهای قاجاری بود. با خودش فکر کرد؛ بی‌ذوق حالا هر کی دیگه جای تو بود کلی با این نشانه‌های اشرافیش حال می‌کرد و مثل این پرنسسا دستشو می‌انداخت تو دستشو تو خیابون که باهاش را ه می‌رفت فکر می‌کرد شده اسکارلت اوهارای رت باتلر! اه که تو چقدر بی سلیقه‌ای

از حق نگذریم که اون آقای بیچاره هم کلی جا خورده بود چون پیش خودش فکر کرده بود الان یه خانم معقول که دو دندونه‌گیش بهش بیاد می بینه که آثار درایت و تدبیر زنانه تو اون سن‌ها تو صورتش یه وقار میانسالانه ایجاد کرده نه یه دختر که شبیه این قری قنبیلای نوزده بیست ساله خودشو بزک دوزک کرده ؛ اما خب از اونجایی که این دختر دو دندونه داستان ما گاهی وقتا با قیافه مظلومش می تونست دلبری کنه تیر نگاهش کارگر افتاد وکلی گل از گل آقا شکفت.

از اونجایی که دختر قصه ما خیلی ماخوذ به حیا بود روش نشد از همون جا برگرده بره خونشون برا همین  رفتن یه جایی تو لابی پیدا کردن و نشستن ؛حالا مدام محاسبه می‌کرد که چطوری می شه که ما دو سال بیشتر فاصله سنی نداشته باشیم اما بیست سال به نظر بیاد ؛ تو دلشم همش به پسر دایی بیچاره‌اش که فکر کرده بود یه مرد اکازیون  براش پیدا کرده بدو بیراه می‌گفت ؛ حتمن آقا قاجاریه هم داشت فکر می‌کرد بالاخره این دختره باید چند  پله  نردبون بذاره زیر پاش تا ما بتونیم ازهم لب آرتیستی بگیریم.

 القصه شروع کرد به مخ زنیهای مدل قاجاری که بله ما یه جورایی هم فرهنگیمو و من تعریف دخترای همشهری شما رو شنیده بودم اما امروز دیدم که بیهوده نبوده و شما دلتون می‌خواد کجا زندگی کنید و من اگه هر شب خونه نباشم براتون سخت می‌شه یا نه ؛ خلاصه من خیلی پسرم !! و مریضای خانمم رو هم که می‌خوام معاینه کنم چشمامو می‌بندم و ....

 اما دختر بیچاره قصه ما داشت به این فکر می‌کرد که خدایا هرسال دریغ از پارسال ؛ آخه چه سنخیتی بین من و این نره غول بی شاخ و دم وجود داشته که برادر زنش من بیچاره رو براش پسند کرده ؛از طرفی هم فکر می‌کرد اگه الان تو مطبش نشسته بود و روپوش دکتریش تنش بود بیچاره اینقدرام وحشتناک نبودا ؛ تازه اگه دخترم می‌شد بد نبود؛ همچین سفید مفید؛ تو پول مپل؛ باب دندون حاجی بازاریای قدیمی ؛جدیدیاش که همه باربی برنزه می‌پسندن.

هی هم به خودش می‌گفت شبیه کیه ؛شبیه کیه ؛که یک دفعه یاد جان نثار تو سریال برره افتاد که همون روزا داشت پخش می شد و تو دلش از خنده ریسه رفت که تا برسه خونه به مامانش می گه اگه می‌خوای داماد آینده‌ات رو ببینی امشب جان نثارو تو یه سایز گنده تر تصور کن ؛ تو همین عوالم بود و داشت از تیز هوشی خودش حال می‌کرد که جان نثار پرسید شما چی میل دارین ؛مثل هاج و واجا یه نگاهی کرد و با خودش تصمیم گرفت یک بار هم که شده با آدما صادقانه برخورد کنه و وقتی از کسی خوشش نمیاد خودشو مشتاق نشون نده که دلش نشکنه

 حالا یه عمر با وفق و مدارا سرکرده بود عهد سر این بنده خدا گیر داده بود و می‌خواست انقلاب رفتاریش رو سر این بیچاره پیاده کنه که با ذوق داشت تعریف می‌کرد مامانم همیشه میاد پیشم برام غذا درست می‌کنه و همش فکرش سرو سامون منه که ته تغاریشم ؛  برا همین در تمام مدت تنها کلماتی که گفت ؛ بله؛ خیر ؛ممنون؛ لطف دارین و از این مدل ضد حالای محترمانه بود.

 آقا قاجاری که اولش خیال کرده بود به سودای شکر رفته و پسته نصیبش شده کم کم دید نخیر؛ پسته که هیچی بادوم تلخم گیرش نمیاد ؛کلی حالش گرفته شده بود اما از دل دختر بخت برگشته قصه ما خبر نداشت که دیشب با  دی کاپریو سیسمونی بچه‌اشونم خریده بود.

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :