آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥

امروز از آن روزهایی است که نمی دانم چگونه بنویسم و چگونه ذهن بسیار پراکنده‌ام را متمرکز کنم ؛ همیشه همینطور بوده از شش هفت سال پیش هروقت قرار بر دیدن کسی بود که عشقی به او نداشتم و باید تنها ؛ انتخابش می‌کردم ؛چون همه چیزش خوب بود ؛چون همه پارامترهای منطقی را لیست کرده بودم و کنار خیلی‌هایشان تیک خورده بود اینگونه پریشان می‌شدم و سرگردان ؛ به خصوص اگر درآن زمان دلم را به یک جای خوب از این زندگی آویخته بودم و خیال برداشتنش را هم نداشتم ؛شاید باورش برای کسی که خودش این احساس را هیچوقت لمس نکرده باشد کمی سخت باشد ؛اما درست مانند کسی هستم که رای نهایی دادگاه برایش صادر شده و باید تا اجرای حکم اعدام صبر کند ؛ این احساس از آن نوع احساساتی است که من کاملن زنانه می‌دانمش ؛مردها در لحظه زندگی می‌کنند ؛ یعنی اغلبشان اگر شخصیتی کاملن مردانه داشته باشند این طور فکر می‌کنند ؛ تنها در لحظه اگر آب و دانه‌شان فراهم باشد و احساس راحتی کنند سر خودشان را بیهوده با فکر کردن به مسائل ناراحت کننده درد نمی‌آورند؛ می‌دانم کسی مرا برای رفتن به جوخه اعدامی که من از انتخاب منطقی در ذهنم ساخته‌‌ام مجبور نکرده ؛ شاید این شانس من است که در خانواده هیچ اجباری برای انتخاب نداشته‌ام و شاید هم همین واگذار کردن همه قضیه به خود من اینگونه سردرگمم کرده باشد نمی‌دانم ؛ اما اگر هم خودم را گاهی اوقات در شرایط یک  انتخاب منطقی برای زندگیم قرار می‌دهم و از همان ابتدا نه نمی‌گویم برای این است که قسمت بیهوده‌گو و شماتت‌گر ذهنم بعدها مرا ملامت نکند که اشتباه کردی و باید می‌آزمودی شاید دل و عقلت همراه می‌شدند.

اگر چه دیگر خوب می‌دانم درد چیز دیگری است؛ من برای زندگی دو دوتا چهار تایی ساخته نشدم گو اینکه شهامت دیوانه‌گی را هم ندارم و جدال این دو در وجودم شخصیتی دوگانه و پارادوکس نما از من ساخته است که گاهی اوقات خودم را هم کلافه می‌کند چه رسد به اطرافیانم

هر وقت به این فکر می‌کنم که باید خانه‌مان را با همه محدودیتها و باید نبایدهای حاکم بر محیط آن که دیگر در این سن برایم سخت می‌آید ترک کنم بغض گلویم را می‌فشارد ؛ یقین دارم این حس نیاز نیست که مرا به خانواده پیوند می دهد صرفن وابستگی عاطفی است و این نوع وابستگی حتی اگر فرسنگها دور باشی بازهم احساسش می‌کنی با این حال همیشه فکر می‌کنم اگر ترک خانواده و پذیرفتن محیطی جدید برای حسی برتر و عشقی بزرگ که همآورد خوبی برای احساس علاقه‌ام به در کنار خانواده بودن باشد قابل توجیه است؛ اما غیر از آن چگونه ؟و همیشه وقتی به این نقطه می‌رسم فرار می‌کنم از هرآنچه که بوی منطق بدهد ؛ به قول دوست عزیزم مشاور منطقی و عاقل بچه‌های دانشگاه را ببین که خودش چطور با زندگی‌اش  بازی می کندو به تنها چیزی که فکر نمی کند منطق است!

تازه‌گیها با خودم روراست شده‌ام و فهمیده‌ام اصلن من به بازی گرفتن زندگی را دوست دارم ؛ شاید زیاد کودکی نکرده‌ام ؛شاید بازی مرا به کودکی اتصال می‌دهد که عاشقش بودم برای آنکه هیچ چیز تلخی را به یادم نمی‌آورد؛ برای آنکه درست مثل یک نقاشی آبرنگ پر است از خورشید ودریا و پرنده‌هایی که آسوده پرواز می‌کنند و تا اوج کوهها می‌روند ؛ یا آنکه شاید هم حداقل من آنقدر مثبت اندیشم که تنها خاطره‌های خوب را در خاطر حفظ می‌کنم ؛کودکی که تشکیل شده از خانم اختر خاوری و درس هما دختر خنده رویی بود که معلممان به جای اسم هما موقع دیکته اسم مرا می گفت چون همیشه خنده رو بودم ؛کودکی که تنها غول بزرگش چکاوک دختر یکی از معلمهایمان بودکه بیشتر هوایش را داشتند و نمره الکی به او می دادند ؛ کودکی که شبها ساعت ده در آغوش پدر تا رادیو مسکو راکه به زبان فارسی و خیلی محکم و غلیظ می‌گفت اینجا مسکو است را گوش نمی دادم خوابم نمی‌برد؛ کودکی که صبحهایش بدو بدو در کوچه پس کوچه های محله بود و عصرهایش کانون پروش فکری کودکان نزدیک خانه‌مان و منتهای خوشی‌اش مسافرت و همبازی شدن با پسر دایی‌ام 

 من آویخته به همان کودکی ناتمام از نظر خودم هستم که دوست ندارم با اتصال به یک زندگی منطقی تمامش کنم ؛ اگر تشکیل زندگی را هم دوست داشته باشم باید باز هم مثل بازی باشد مثل خاله بازی‌هایم حتی در سن هفده سالگی با خواهر هفت سال کوچکترم که چادر می‌زدیم به گوشه اطاق و با گاز و یخچال اسباب بازی غذای الکی می پختیم ؛دلم می‌خواهد آن چادر را کنار بزنم ؛ اسباب بازیها واقعی شده باشند و مرد رویاهای کودکیم با همان مهربانی و سادگی وارد خانه شود.

 چرا دروغ بگویم درون و احساساتم همان کودک کج وکوله و ساده انگار است که هیچ وقت دوست نداشته‌ام بزرگش کنم و نخواهم کرد ؛ اگرچه برای حرف زدن با آدم بزرگها کتاب می‌خوانم یاد می‌گیرم که بسیار عاقل و منطقی به نظر بیایم و حرفهای قلمبه سلمبه بزنم ؛اما همه‌اش برای این است که آبرو داری کرده باشم؛ شاید آدم بزرگها را گول  میزنم تا نفهمند که هنوز بچه ام  و مرا هم میان جمعشان راه دهند.

همیشه به این فکر کرده ام که هر آدمی برای زندگیش نسخه مخصوص به خود دارد و مشکل من همیشه این است که هم با نسخه خودم دارو میخرم و هم با نسخه دیگری و برای همین است که هیچوقت خوب نمی‌شوم؛نسخه های دیگرانی که از وقتی زندگی دو دوتا چهار تاییشان را پیچیده و داروهایشان را خورده‌اند ؛ دیگر دوست داشتنی نیستند ؛دیگر وقتی دور هم جمع می‌شوند حرفی ندارند.

 چند وقت پیش خانه یکی از دوستان جمع شده بودیم برای دیدن دومین بچه اش آن هم بعد از سه سال که قرار بود برویم و هر دفعه با عذر و بهانه‌های آدم بزرگانه قرار را به هم می‌زدیم ؛ همه مرتب و اتو کشیده درست مثل خانمها ؛ هیچ کس حرفی نداشت ؛ تند تند آلبوم بچه هایش بود که ورق می‌خورد و نگاهها به ساعت که کی وقت رفتن است ؛ از وقتی که این را فهمیده‌ام زندگی منطقی و آدم بزرگی یعنی همین؛ از گذشته منطق‌نمایم که عنکبوت وار سالها از آن آویزان شده بودم  فرار کردم و هر روزم را بازی می‌کنم و این بازی چقدر برایم لذت بخش و دلچسب است.

با زندگی‌ام  بازی می‌کنم ؛ می ‌دانم عاقلانه زندگی کردن مسیر درست است ؛ گوشم پر است از پچ پچ های خودم با خودم ؛ از فریادهای دیگران که اشتباه می‌کنی اما من مسیر درست را دوست ندارم؛ اصلن هیچ غالبی را دوست ندارم؛ خفه می‌شوم و می‌دانم اگر هم مدتی رل بازی کنم بعد همه چیز را می‌شکنم و می‌روم؛ این را هم می دانم که ظاهرم این را نشان نمی‌دهد اما تنها خودم از اسب سرکش و چموشی که در وجودم دارم و مدام افسارش را می‌کشم تا آرام باشد و سر به راه آبروداری کند خبر دارم .

گاهی وقتها که بلاگ ساروی کیجا را می‌خوانم که از رفت و روب خانه‌اش می‌نویسد؛ از دخترش و شیرینکاریهایش می‌نویسد ؛ دلم یک خانه می‌خواهد ؛ یک قهرمان و یک دختر کوچک اما تنها در آن لحظه دلم می‌خواهد اگر بدانم که همیشگی است می‌ترسم؛ دوست عزیزم راست گفتی از مسئولیت می‌ترسم؛ از تعهد می‌ترسم؛ اگرچه ذاتن متعهد باشم ؛اگرچه مسئولیت پذیرهم باشم اما از تفویض رسمی آن می‌ترسم و فرار می‌کنم؛ بله ؛ من هم هروقت از کریمخان رد می‌شوم و چشمم به جواهرات پشت ویترین می‌افتد چشمهایم می‌درخشد ؛ عاشق کریستالم ؛ ظرف شستن را خیلی دوست دارم ؛ رفت وروب خانه برایم لذت بخش است ؛ اینجا نزدیک محل کارم برجهایی هست که تصور زندگی در آنها حتی ذهن خل و چلی مثل من را هم قلقلک میدهد اما داشتن هیچ یک از اینها خوشحالم نمی‌کند مگر آنکه در گوشه‌ای از بازی کودکانه‌ام جایی برای خودشان پیدا کرده باشند و خود را وارد بازی کرده باشند .

 برای همین است که وقتی با... برای دیدن خانه می‌رویم و خودمان را زن وشوهر جا می‌زنیم و کلی از اینکه دیگران را سر کار گذاشته‌ایم می‌خندیم خوشحال هستم ؛ وقتی می‌رویم رستوران و فکر می‌کنیم کجا ارزانتر است لذت می‌برم ؛ داستان همان بازی است ؛ من بازی را دوست دارم..

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :