آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥

امروز یه روز زمستونیه سرده سرده که برا منه سرمایی؛ معادل دو تا شلوار ؛ سه تا بلوز زیر مانتو یه کاپشن و دو جفت دستکش یکی برا خیابون و یکی برا تو اداره‌ست ؛میخوام یاد بگیرم به خودم تلقین کنم سردم نیست چون واقعن بعضی روزها اونقدر لباس می‌پوشم که از زور سنگینی نمی‌تونم راه برم و کمر درد می‌گیرم و این سرمایی بودنم رو هم ربط می‌دم به این که من تو قلب تابستون به دنیا اومدم و بایدم سرمای هوا برام غیر قابل تحمل باشه!

 این دختره گردن خرد تو اطاقمون هم انگار که صبحها به جای چایی یه بطر عرق سگی می‌زنه؛بعد میاد اداره؛ آمپرش همچنان بالاست و مدام گرم کننده اطاق رو خاموش می‌کنه ؛ دیشب مثل آدمهای عاقل و معقول که چون صبح زود  بیدار می‌شن ؛ شب به موقع می‌خوابن ؛ساعت یازده خوابیدم ؛ ساعت سه و نیم صبح بیدار شدم نمی‌دونید چقدر خوشحال شدم وقتی که فهمیدم هنوز سه ساعت دیگه وقت دارم بخوابم ؛ گوشیم رو پیرو سیاست‌های تلافی جویانه‌ام روی بی صدا گذاشته بودم دیدم شش تا میسد کال (نمی دونم چه معادل فارسی براش بگذارم!) دارم؛ از شما چه پنهون کلی ذوق کردم بابت انتقام جوییم ! یعنی با تمام سرمایی بودنم بعضی وقتها نیاز مبرمی به خنک شدن دلم پیدا می‌کنم که به حول وقوه الهی و اراده پولادین و خلل ناپذیر مقصود حاصل شد ؛ بعدشم کلی ذوق کردم چون از شب به خیر عشقولانه‌ام محروم نموندم  اگرچه این باعث شد تا ساعت چهار و نیم خوابم نبره و باز هم مثل همیشه آرزوی هشت ساعت خواب بر دل بنده باقی ماند تا روزی که انشاالله صد سال؛ نه؛ هزار سال دیگه تشریف ببرم برا خواب ابدی ؛ اما خب چون دیدم تا اون موقع نمی‌تونم صبر کنم تمام مدت تو سرویس خوابیدم .

 یه بالشتک از خونه آوردم ظاهرن برا اینکه بگذارم پشت صندلیم که صاف بشینم اما در واقع برا اینه که بگذارمش رو میز و وقتی سرم رو می‌گذارم رو میز راحت بخوابم؛ امروز از ساعت هشت تا نه که موقع صبحانه‌ خوردنم بود ؛ بازم خوابیدم ؛ از وقتی شب قبل حسابی برا صبحانه ‌فردام تدارک می‌بینم کلی انگیزه شده برا به موقع اداره اومدنم و خیلی کمتر پیش میاد که صبحها دیر بیام اداره؛ برا اینکه با خودم فکر می‌کنم اگه خواب بمونم دیگه نمی‌تونم صبحانه خوشمزه‌ام رو به وقتش نوش جان کنم بنابراین عین فنر از جام می‌پرم؛ می‌بینید چقدر راحت می‌شه انگیزه‌های کوتاه مدت اما بسیار پرقدرت برای ادامه زندگی ایجاد کرد

خلاصه بعد صبحانه جاتون خالی همکارمون ما رو به پای سیب مهمان کرد البته من خیلی دوست ندارم اما خجالت کشیدم دستش رو رد کنم؛ من مثل صمدآقا عاشق چلو کباب و نون خامه‌ای هستم؛ خب دیگه به روم نیارین که خیلی بی کلاسم خیلی چیزهای بی کلاس دیگه رو هم که یکبار تو همین اینترنت به عنوان مشخصات آدمهای جواد معرفی شده بود رو هم ؛ دوست دارم ؛ چکار کنم اینا حتمن بر می‌گرده به ژنهای در و دهاتی موجود درخونم ؛ دست خودم که نیست؛ ژنتیکه!!

 بعد چند تا ایمیل باز کردم ؛ بعد آبدارچی اومد زیر میزم رو پاک کنه کامپیوترم رو خاموش کرد و من هم از خدا خواسته بالشتک مربوطه رو دوباره گذاشتم رو میز و با اجازه تا یازده و ربع رفتم تو چرت ؛ بعد دو تا بلاگ خووندم؛ بعد اومدم اینجا تا زمان بگذره وقت ناهار بشه که الان شده و می‌رم دوباره برمی‌گردم؛ بعد من کارمند خیلی نمونه‌ای هم هستم .

 الان که ساعت دو از ناهار و مراسم غیبت کنون ناهاری برگشتم و کلی شارژم

تو کتاب ادبیات فارسی دبیرستان سعدی یه شعر داشت که می‌گفت:

       خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت

                           حیوان خبر ندارد زجهان آدمیت

یادمه بنده در آن زمان اعتقاد راسخی به این بیت داشتم ؛ داستان روزمرگی و فرار ما از اون ؛ فرار از غرق شدن صرف در لذات نفسانیه ؛ روز مرگی همین عادت کردن به بر آورده شدن نیازهای جسمانی و بسنده کردن به همونهاست ؛ اما به واقع شما به من بگید که تو این وانفسا غیر از این چکار می‌تونیم بکنیم؛ واقعن چکار می‌شه کرد؟ من که یه زمانی آدم ایده الیستی بودم و همیشه همه چیز رو در حد کمال می‌خواستم این حال و روزمه؛ اصلن نمی‌دونم باید راجع به چی فکر کرد یا اصلن لازمه فکر هم کرد! یا اگه فکر کردی عملن به دردی هم می‌خوره یا نه فقط حرف بزنی که به قول اون سریال طنز سالها پیش فقط یه چی گفته باشی !

حقیقت اینه که شاید این روزها تنها باید توی زندگی همین چیزها رو چسبید و  شاید تنها چیزهای واقعی و دست یافتنی زندگی همین هایی‌ست که سعدی بزرگوار که بیش از هر شاعر دیگه‌ای تو زندگیم قبولش دارم مذمت کرده ؛ نمی‌دونم شاید هم عمر آرمانخواهی بنده دچار اجل زود هنگام و مرگ در عنفوان جوانی شده ! به نظر شما باید چکار کرد یا به قول تولستوی چه باید کرد؟ اگه اون بنده خدا این رو تو قرن نوزدهم میلادی که اوج ظهور مکاتب فکری مختلف و ایده آل گرایی انسان در اون برهه زمانی و در اون جامعه بوده گفته؛ حالا چه باید کرد ؟ از چی باید حرف زد؟ اون هم در کشور عزیز گل منگولی باقالیه تاب تاب عباسیه خودمون که همش  هم می‌ریم رو تاب با طناب شل و ول تاب بازی می‌کنیم و می‌گیم خدا منو نندازی. آخه بیچاره خدا تا کی ما رو نندازه به قول قل مراد ؛ها ؛ها؟

 آخه بنده خدا ؛ خدا ! چه گناهی کرده اصلن با ماها چکار کنه؛ اصلن با من کارمند مفت خور که تاز‌ه‌گیها اگه بخوام مشکل کامپیوتر یکی رو  تلفنی حل کنم او نروز دو نفر باید بیان ماساژم بدن و بعدشم تنفس مصنوعی لازم می‌شم؛ چکار کنه؟

اونوقت من همین من غر غرو  بیام از چی حرف بزنم؛ از سیاست؟ از آزادی؟ از شرایط اجتماعی و اقتصادی جامعه و از خیلی چیزها که اعتراف می‌کنم چون آدم محافظ کاری هستم نباید حرف زد و خیلی ها که زدند چه کردند و در کجا هستند و آیا چه تاثیری خواهد داشت؟

 بنده فیلسوف نیستم که دچار یاس فلسفی  شده باشم و یا خواسته باشم ادای این قضیه را در بیاورم ؛در حال حاضر با تمام وجودم از ایده آلیسم به رئالیسم رو آوردم و چون بنده خوب خدا هستم راضیم به رضای خدا و باید بگم در حال حاضر تک تک سلولهای بدنم الله اکبر گویان ناقض این بیت شعر سعدی هستند ؛ یاد یه جریانی افتادم ؛ برادر من در دوران دانشجویی یک استاد داشت که خیلی مذهبی بود از اون مدلهایی که امروز روز کمتر پیدا می‌شه استادشون دکتر شیمی بود که در عین اینکه از نظر علمی آدم موفق و مطرحی بود اهل عرفان هم بود جالبه که وقتی راجع به مولکول توضیح می‌داده می‌گفته الکترونها الله اکبر گویان به دور پروتون می‌گردند که امروز شده حکایت سلولهای بنده

من تو یلدا بازی نتونستم شرکت کنم به نظرم جالب بود ؛ اینکه به پنج تا مسئله در مورد خودت اعتراف کنی که آدمهایی که بلاگت رو می‌خوونن نمیدونن؛ خیلی‌ها چیزهای با مزه‌ای نوشته بودن؛ من هرچی فکر کردم دیدم چیزی ندارم که اینجا نگفته باشم یعنی چیزی ندارم که به نظرم گفتنش برای دیگران جالب باشه و من نگفته باشم ؛ من جز آدمهایی هستم که وقتی چیزی رو می‌گم باید عین واقعیت باشه و چیزهایی رو که نباید بگم هیچوقت نمی‌گم ؛ بنابراین یه جاهایی ممکن بود دچار تناقض بشم که ترجیح دادم تو بازی نیام.  

سعی می‌کنم بنا به توصیه دوستان زود به زود اینجا بنویسم و کوتاهتر ؛ گو اینکه کامنت دونی من بیچاره همیشه داره خاک می‌خوره و من دچار کمبود توجه شدم به شدت اما حاضرهم نیستم نون قرض بدم؛ داستان کامنت دونی پرو پیمون داشتن علاوه بر جذابیت و شیوایی بیان نویسنده بر می‌گرده به اینکه بری مدام این ور اون ور سر بزنی ؛ کامنت بگذاری تا طرفت نمک گیر بشه و بیاد ؛یا اینکه لینک بدی و خواهش کنی به تو هم لینک بدن یا جذابیت های توریستی ایجاد کنی من جمله نوشتن مطالب سک*ی؛ یا از این دختر پسر جینگولا باشی که بروبچ بیان برات کامنت بگذارن ؛ حالا نگید کسی برام کامنت نگذاشته عقده‌ایی شدم دارم بقیه رو ضایع می کنم خدا وکیلی خودمونیم این طوری نیست؟!

به هر حال من وقتی به کسی لینک می‌دم یا تو رو درواسی موندم یا واقعن دلم خواسته ؛ به کسی هم اعلام نمی‌کنم که اونم اینکارو برام بکنه؛ به هر جا دلم بخواد سر می‌زنم برا هر کسی هم که خوشم بیاد ؛کامنت می گذارم .حالا تعداد کامنتهام از اینی هم که هست کمتر بشه خیالی نیست...

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :