آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

بعد از مدتها امسال دروازه‌های بخت و اقبال بلیط جشنواره‌ای بر من گشوده شد اما چه فایده در نهایت آرزومندی مجبور شدم چشمهام رو شرافتمندانه ببندم و روی قلبم بنویسم عشق ممنوع! لطفن وارد نشوید کوه در حال ریزش است!

داستان شرافتمندی من اینطوری شروع می‌شه که چند وقت پیش من و عیال مربوطه  تشریف برده بودیم مهمانی؛ حالا از لطف خدا بود که ‌خواسته بود من رو پیش سر و همسر سربلند کنه که خاطر خواه زیاد دارم یا از کت و کوری (زبان مادری) اون یارو ؛ یک عاشق سینه چاک پیدا کردم! البته فکر کنم یادش رفته بود دگمه بالای پیرهنش رو ببنده خیلی هم سینه‌اش چاک چاک نبود ! خلاصه اینکه جناب عاشق وقتی با اعتراض معشوق که بنده باشم مواجه شد که مگه خودت خواهر مادر نداری ؛ نگفتی این بچه غول( با عرض معذرت از آقامون) با بنده چه نسبتی داره؛ همینطوری به قول سریال باغ مظفر ؛ یی هویی عاشق شدی ؛ گفت؛ فکر کنم از فرط روشنفکری ! فهمیدم با یک عاشق پست مدرن رو برو هستم که باید از این بابت کلی هم پز بیام.

القصه از ایشون اصرار از بنده انکار تا اینکه رضایت دادن در غم این عشق افلاطونی چون شمع بزم عاشقان بسوزند و تنها به شنیدن نوای روح فزای ما دلخوش باشند ( اینا رو خالی بستم بیچاره دیگه اینقدرام مشنگ نبود) این گذشت  تا اینکه چند روز بعد تلفنم زنگ خورد و دیدم آقای عاشق پست مدرن هستند ؛ بی مقدمه پیش از اینکه من حرفی بزنم و اگر اما بیارم که ؛ قرار شد ما کاری به هم نداشته باشیم؛  پیشنهاد بیشرمانه‌اشون یعنی پیشنهاد یک سری بلیط جشنواره اونم از این سینما هایی که منتقدا تو جشنواره میرن رو عنوان کردند منم ذوق زده عشق‌و عاشقی و و فاداری و همه رو بخشیدم به یه تار موی سینما بعدشم نامردی نکردم و یه لکچر پرو پیمون راجع به سینما و تاریخچه‌اش دادم که همچین یه نموره در نظرش دلرباتر بشم ؛ گفتم و گفتم تا رسید به اینجا که بله تازه چه نشستی که نوزدهم بهمن هم جشنواره برلین رو پیش رو داریم (البته از رادیو شنیده بودم؛ خدا پدر رادیو پیام سرویسمونو بیامرزه که بعضی وقتا آبروی منو می‌خره!)حالا کسی نمیدونست فکر می‌کرد منم جز داورا دعوت شدم و عازمم ؛ بعدشم گفتم پس لطف کنید سه سری بلیط جشنواره تهیه بفرمایید چون دوست عزیز بنده اون هم از نوع مذکرش با من میاد ؛حالا بیچاره اومده بود به روش بلیط جشنواره‌ای مخ زنی کنه نمی‌دونست که من اینقدر وقیح می‌شم؛ بگذریم که قبول کرد! این مدلیش رو دیگه ندیده بودم احتمالن عشق پست مدرن که میگن همینه ؛ یه دفعه یادم افتاد که من کل اون دو هفته رو مسافرتم بعدم تشکر کردم و مطمئن شدم که خر بنده از کرگی دم نداشته؛ البته شوخی کردم چون واقعن نمی‌خواستم از اون آدم بلیط قبول کنم.

 این اولین پیشنهاد من بود؛ اداره ما از چند تا اداره تشکیل شده که دو تاشون کارهای فرهنگی می‌کنن؛ یکی از بچه‌هاکه می دونست من عشق سینمارفتن هستم و خیلی وقتها تنهایی می‌رم سینما ؛ذوق زده از اینکه داره لطف بزرگی به من می‌کنه تماس گرفت تا خبر بده که کلی بلیط می‌تونه برام جور کنه که بازم اولش حواسم نبود و کلی خوشحال شدم اما باز یادم افتاد دارم می‌رم مسافرت ؛ اتفاقن مسافرت من یکی دو روزی به تعویق افتاد تا اینکه دیروز یکی دیگه از بچه‌ها اومد و دو تا بلیط برا ساعت دو بعد ازظهر برام آورد که اونها هم چون مجبور بودم اداره بمونم سوخت ؛موند یه دونه بلیط اونم سینما اریکه ایرانیان !

اولن که کلی اینور و اونور کردم ببینم اصلن همچین جایی وجود داره یا نه و اصلن کجاست تا اینکه فهمیدم یه مجتمع فرهنگی تو شهرک غرب و پونک باختریه که ظاهرن تازه افتتاح شده؛ اسم مسخره‌اش که کلی حالم رو بد کرد؛ آخه اینم شد اسم ؟ به قول اون جک ترکیه بیشعور؛ اخمق؛ اریکه ایرانیان چه ارتباط ذهنی با اسم یه سینما ایجاد می‌کنه؟

بعد از ظهر اول فکر کردیم بریم یه سینمای غیر جشنواره‌ای ؛ چون بلیط یک دونه بود و ترسیدیم شلوغ باشه و نتونیم بریم داخل ؛ بعد فکر کردم خب من می‌رم می‌بینم میام تعریف می‌کنم (اه از تعریف کردن فیلم متنفرم) بعد گفتم خب می‌ریم این سینما رو می بینیم کجاست؛ بعدشم از اونجایی که من هم یه جورایی روشنفکرم و هم‌ خیرخواه ؛ حاج آقامون هم تو صف جشنواره چند تا دختر خوشگل می‌بینه دلش باز می‌شه؛ فوقشم اگه فیلمش در پیت بود بازار سیاه درست می‌کنیم بلیطمونو می‌فروشیم کرایه تاکسیمون در بیاد (می‌بینید من چقدر آدم فرهنگی هستم!)

 البته کسانی که منو می شناسن می‌دونن که اونقدر ول خرجم که بعد شش سال کار کردن هیچ پس اندازی ندارم یعنی اول برج همه حقوقمو می‌گذارم تو کیفم تا داشتم خرج می‌کنم وقتی هم که نداشتم قرض و این دور تسلسل سالهاست که تکرار می‌شه ؛منظورم اینه که اصلن خسیس نیستم اما پول دادن بابت دو تا چیز خیلی برام سخته؛ یکی کرایه تاکسی و آژانس یکی دیگه هم بابت آرایشگاه و سلمونی.

بالاخره رفتیم سینما رو پیدا کردیم کلی ژیگول بود برا خودش؛ اصلن هیچ خبری از بزن بکشهای تو صف جشنواره نبود؛چند تا آقای مرتب دم در ایستاده بودن که آدم رو به سمت درب ورودی سالن راهنمایی می‌کردن؛ آخه راهش مثل پازل بود ؛ داخل سالن هم کلی دخترای فشنی بودن که به جای اون آقای گوژپشت چراغ به دست سینماهای دیگه که آدمو یاد فلورانس نایتینگل فانوس به دست می‌انداختن راهنماییت می کردن بری سر جات بشینی؛ البته اعتراف می‌کنم با دیدن اسم فیلم پا برهنه در بهشت دوزاریم افتاد که باید تو چه مایه‌هایی باشه یه لحظه فکر کردم بلیطو بفروشیم بریم ویندو شاپینگ داخل میلاد نور (وای من چقدر خارجکی شدم) اما دیدم بدجوری دورو بریا دارن نگاهمون می‌کنن و الانه که حیثیت فرهنگیم بره زیر سوال ؛ گواینکه کلمه پا برهنه بدجوری وسوسم کرد برم ببینم خدای نکرده بی ناموسی چیزی تو سینما ما رسوخ نکرده باشه ؛از شما چه پنهون بعدشم پیش خودم گفتم بلکه هم؛ یه چیزی تو مایه‌های فیلم  پا برهنه در پارک باشه سر پیری ماهم چشم و گوشمون باز بشه.

در مورد سینما باید بگم در مقایسه با سینماهای دیگه آدم احساس می‌کرد رفته رو اریکه سلطنتی نشسته حق داشتن اسمش رو گذاشتن اریکه؛ می‌دونین که ما ایرانیهاکلن زود جو گیر می‌شیم؛ پرده سینما نسبت به فضا کوچک بود اما کلن فضای خوبی داشت .

 حالا من خیلی تو حس وحال معنویم؛ هر چی فیلم می‌رم تو مایه های معنوی در میاد ؛هنرپیشه ها که چند تاشون همونها بودن که تو فیلم  یک تکه نان بازی کرده بودن حس فیلم هم یه چیزی تو همون مایه‌ها بود با چاشنی نگاه معصومانه و گوساله وار آقای هومن سیدی بازیگر نقش سرباز در یک تکه نان و یحیی در این فیلم (البته منظورم توهین نبود چون به نظر من نگاه گوساله خیلی معصومه توام با یه خنگی مهربانانه) فیلم شاید  یه خرده با کلاس‌تر از یک تکه نان بود چون بیماری ایدز به هرحال یه بیماری جدید و امروزی محسوب می‌شه و هنوز کلیشه نشده!!

نمی‌دونم من احساسات معنویم خشکیده یا این فیلمهای سینمای معناگرای ما خیلی بند تنبانی ساخته می شن؛ اصلن تازگیها احساس می‌کنم همه فیلمهای این مدلی ؛خیلی سطحی ساخته می‌شن ؛البته بی انصافیه فیلم خوب هم دیدم ؛امسال فیلم چه کسی امیر را کشت و تقاطع رو دوست داشتم؛ اما صد رحمت به همون فیلم فارسیهای قبل از انقلاب باز تیکه انداختنهاشون و لات بازیهاشون خیلی دل نشین‌تر و اصیل‌تر بود ؛حالا هر کی‌می‌خواد فیلم بسازه به خیال خودش برا خوشایند تماشاچی یه چند تاکلاه مخملی عشق لات هم تو فیلم می‌گذاره با جملات مسخره و دل‌نچسب که واقعن حال آدم رو به هم می‌زنه ؛  یاد فیلم میم مثل مادر ؛ملاقلی‌پور افتادم با اون همه تعریفی که ازش می‌شد درست مثل فیلم هندی بود اونم نه فیلم هندی‌های حالا ؛حداقل سی سال پیش ؛به نظر من که فاجعه بود نمی‌دونم

خیلی وقت بود جمعه‌ها فیلم سینمایی نمی دیدم ؛مدتی هست که عصرهای جمعه از این تله سینمایی‌های وطنی نشون می‌دن که هفته پیش در ارتباط با عاشورا بود؛ اسم فیلم فکر کنم سجده عشق بود .خدا شاهده الان ؛ حرفش رو هم که می‌زنم سرم درد می‌گیره ؛ واقعن دلم می‌خواست همه موهای سرمو بکنم ؛ اینقدر حرص خوردم؛ اگه روم می‌شد کلی فحش رکیک به سازنده‌ش می دادم .

واقعن اینا فکر کردن مردم احمق هستند هیچ به رشد فکری و فرهنگی مردم فکر نمی‌کنن؛ اینجور فیلم‌ها دیگه آدمهای امروز رو ارضا نمی‌کنه ؛خدا بیامرز اگه مادر بزرگ من هم زنده بود بهشون فحش می‌داد؛خجالت بکشید ؛ اینقدر به شعور مردم توهین نکنید؛ این‌قدر اعتقادات مردم رو به ابتذال نکشید؛ همین شده که نسل امروز اینقدر از مذهب فراری هستند چون  تصویری که هنر از مذهب براشون کشیده از خط خطی یه بچه دوساله بدتره با این تفاوت که در خط خطی اون کودک معصومیت و لطافت زیبایی پنهانه که این آثار آزاردهنده هیچ بویی از آن  نبرده‌اند.

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :