آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

خب من برگشتم ؛ حالا نگید انگار ما منتظرت بودیم دلم می شکنه

 وای که چقدر کیف داشت دو هفته بدون نگرانی از خواب موندن شب‌ها سرت رو بذاری رو بالش و تا هروقت دلت می‌خواد بخوابی ؛ صبح‌ها رو (البته روی یازده به بعد حساب کنید) با نون سنگک داغ و چایی شیرین شروع کنی و بعد یه خواهر نازنین و تپلی داشته باشی با یه دست‌پخت بی نظیر که شب قبلش ازت پرسیده باشه چی برات درست کنه بعد تو هم غذاهایی رو که فقط اسمشون رو شنیده باشی ارد بدی و فردا روی میز حاضر ببینی و  قدم رنجه کنی برای نوش جان کردن! 

بعدش بری بشینی کلی مجله با مطالب جدید و بسیار علمی! بخونی و از اینکه فهمیدی علی پروین متولد مهر و عابد زاده خردادی و رشید پور مردادی و کوروش تهامی اردیبهشتی و کلی هنر پیشه‌های زن که ازشون بدت میاد همه تیر ماهی هستن یعنی دقیقن ماه تولد این دختره نکره تو اطاقت !کلی ذوق کنی و بعد با فهمیدن این چیزها و کلی خبرهای دیگه از ازادوجها و روابط زیر لحا.. هنرپیشه‌های هالیوود و بالیوود احساس کنی دایره المعارف گویایی!

بعدم پاشی بری تو هوای بی‌نظیر وعالی بیرون بدویی و ورزش کنی و  برای رعایت شئونات اسلامی بیایی خونه برقصی تا سرشب؛ شبم بشینی فیلمایی رو که یه آدم مهربون برات رایت کرده ببینی بعدم با خواهر فیلسوفت کلی بحثهای تحلیلی در مورد زندگی و تاریخ بشریت بکنی تا برسه به غیبت کردنای شیرین و تمام نشدنی خانوادگی و اومدن پسر دایی خل و چل تر از خودت و کل کل کردنای همیشگیتون و آغاز ترق تروق وحشتناک تخته بازی زوج هنرمند در حین قماربازی اسلامیشون و طبق معمول جیغ جیغ کردن تو از دست این صدای ناهنجار که به زعم اونها تخته بازی مزه‌اش به همینه و به نظر تو عذابش !  

از شوخی گذشته کلن سفر پرباری بود. تقریبن همه کارهایی رو که می‌خواستم انجام بدم؛ انجام دادم. قسمت پایانیش هم که دیگه عالی بود چون مجبور شدم تنها برگردم و کلی اتوبوس سواری کنم ؛ من عاشق مسافرت تنهایی با اتوبوسم ؛ به چند دلیل اولن که اتوبوسهای این دوره زمونه همه راحت و تمیزن مخصوصن اگه جلو نشسته باشی که می‌تونی از بیانات فاضلانه راننده و شاگرد شوفر لذت ببری! بهت بیسکوییت و سن ایچ می‌دن و تو احساس می‌کنی داری با خطوط هوایی لوفت هانزا سفر می‌کنی! برات هایده و حمیرا و موسیقی محلی می‌گذارند و  فیلم اونم فیلم هندی‌ها!

زمان بچه‌گی ماها که از این خبرا نبود حالا چرا بچگی ؛ یادمه همین شش هفت سال پیش با دوستهام رفته بودیم مسافرت از بخت بد یک ردیف مونده به ته اتوبوس (بوفه) گیرمون اومد  چشمتون روز بد نبینه یه اکیپ سرباز بودن که کفشاشون رو در آورده بودن اگه دروغ نگم تا خود تهران یه اسپری تموم کردیم  تا خفه نشیم و بتونیم نفس بکشیم!

 بگذریم از مزایای اتوبوسی؛ خودم رو بگم چقدر بهم خوش گذشت ؛ تونستم دو تا فیلم تو راه ببینم که ازقضا خوب و سرگرم کننده بودن ؛ منظره‌ها رو تماشا کنم و برم تو خیال؛ از اینکه خودم ساکم رو حمالی کردم احساس استقلال کنم و یاد مسافرتهای دانشجویی بیفتم ؛ مثل دوران نوجوانی ظرف یک ساعت با بغل دستیم اونقدر صمیمی بشم که ازش عکس بگیرم و تلفن ردو بدل کنم و کلی حرفایی رو که به هیچ کس تو دنیا نمی گم رو بهش بگم گواینکه اول راه کلی از اینکه صندلی من شماره کنار پنجره است و اون باید بلند بشه اعتراض کردم (البته متاسفانه من هنوز هم مثل بچه‌ کوچولوها سر اینکه کنار پنجره بشینم با بقیه دعوا می‌کنم! اما بعدش با مجله و خوراکی از دلش در آوردم) ؛ ساندویچ خوشمزه خواهرم رو گاز بزنم و به آفریدن طعمهای جدید فکر کنم ( یاد سریال یانگوم افتادم که تمام هم و غم دویست ؛ سیصد تا آدم تو قصر امپراتوری همینه که طعم جدید بیافرینند فکر کنم تاثیرات سریاله!)و زیباترین قسمت سفر اینکه یک فیلم صحنه دار زنده ببینم

جریان از این قرار بود که آقای راننده برا اینکه بتونه با تلفن همراهش صحبت بکنه موقع پخش فیلم مدام صدا رو کم می‌کرد منم که به نظر بعضیها گوشام کره ! خیلی عصبانی می‌شدم چند بار اعتراض کردم بعد ترسیدم بقیه فکر کنن این دختر کولیه فیلم ندیده کیه! برگشتم به عقب ببینم کس دیگه هم اعتراض می‌کنه یا نه؛ دیدم دو تا جوون نازنین از تاریکی اتوبوس حسن استفاده رو فرمودند و سر بر بالین یکدیگر مشغول تبادل بوسه های ملکوتی (ببخشید شیطانی) هستند ؛ نمی‌تونم بگم بیچاره‌ها با چه دستپاچگی از هم جدا شدن ؛ هیچ وقت از بابت منقص کردن عیش اون دوتا جوون خودم رو نمی‌‌بخشم اگه خدا بخواد همه گناهای منو ببخشه مطمئنم این یکی رو نمی‌بخشه!

 چند سالی می‌شد که از ایجاد ارتباط با اطرافیانم به شدت وحشت داشتم و خودم می‌دونم این علاوه بر افزایش سن و کاهش قدرت سازگاری بر می‌گرده به یک دوستی مخرب دانشگاهی در سالهای دور؛ اما از برخورد صمیمانه‌ای که با بغل دستیم که وسط راه پیاده شد داشتم   فهمیدم که دارم مثل سالهای پیشم می‌شم و اون فوبیای سابق رو نسبت به صمیمیت در خودم نمی‌بینم و این فقط می‌تونه اثر ذغال خوب و رفیق ناباب باشه که...

بیشتر از این نمی‌نویسم چون با عرض معذرت کف دست بنده توسط سیفون بی تربیت دستشویی اداره یک عدد گاز گنده گرفته شده و یه قاچ خرده که وقتی نگاهش می‌کنم دچار دل غشه می‌شم و همینطور خونه که بر کیبورد روان می‌شه و می گه با خون خود نوشتیم یا مرگ یا آزادی! حالا یکی نیست بگه بی ناموس خجالت نمی‌کشی دست نامحرم گاز می‌گیری شرم وحیام بابا شرم و حیای سیفون دستشویی‌های قبل از انقلاب !

بنابراین در پست بعدی راجع به دوست و دوست یابی و تاثیر اون کلی حرف دارم که خواهم نوشت.

کدهای اضافی کاربر :