آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

نه نه سرما همه زورش رو جمع کرده تا جایی که می تونه زمستون رو نگه داره ؛ هوای تهران چند روزیه که سرد شده اما سرمای هوا حتی برای من هم با همه سرمایی بودنم خوشایند و به قولی ملسه. یادش به خیر یه سریالی بود به اسم پهلوانان هرگز نمی میرند یه صحنه از سریال بود که یه دختر (حمیرا ریاضی) یه چوب بزرگ دستش گرفته بود که یکی رو بزنه ؛ علیرضا اسیوند که نقش عاشق دختر رو بازی می‌کرد و در عین حال خودش تو یه صحنه کار زار پهلوونی حسابی گیر افتاده بود یه لحظه چشمش به عشقش افتاد و بهش گفت چوب تو دستت ملسه دختر!

وای هیچوقت یادم نمی میره که چقدر به جمله اسیوند و لاو ترکوندنش تو اون گیرو دار خندیدیم. هروقت از این کلمه استفاده می‌کنم بی اختیار یاد اون جمله رمانتیک و عاشقانه اواخر دوره قاجار که حتمن معادل جیگر تو گاز گاز دوره پهلوی و کامان  سک...ی لیدی این دوره زمونه است می‌افتم.

دو سال از عمر بلاگم می‌گذره؛ مثل رسم همیشگی زندگی؛ با سرعتی که بعدش می‌گیم نفهمیدیم چطوری گذشت و مثل همیشه عمر؛ باورم نمیشه که این همه سال از روزهای سال چهارم دبیرستان می‌گذره؛ همکلاسی‌های عزیزی که گاهی خوابشون رو می‌بینم و وقتی بیدار می‌شم پر از حسرت دیدار می‌شم و اینکه بدونم هر کدوم از اونها حالا کجا هستن ؛ از اون کلاس شانزده نفری که سه سال باهم بالا اومدیم تنها از سه چهار نفر خبر دارم و بین همه اونها یکیشون از بهترین دوستان زندگیم شد؛ هیچوقت بعد از عید اون سال و برنامه ساعت خوش با کلی هنرپیشه‌هایی که همه پسر جوون بودن و تو اون سالها کلی به نظر ماها خوش تیپ وجذاب بودن یادم نمیره؛ سر کلاس چه کل‌کل هایی که راه نمی انداختیم و تازه فکر می‌کردیم چقدر بزرگ شدیم ؛حتی حالا هم به اون اندازه احساس آدم بزرگ شدن رو ندارم . حالا هر کدوم از اون هنرپیشه‌ها برا خودشون کسی شدن و ما هم هر کدوم یه طرف رو گرفتیم و رفتیم یا شاید هم زندگی ما رو سوار خودش کرده و داره با خودش می‌‌بره ؛ گاهی وقتها دلمون می‌خواد بپریم پایین یه جایی اطراق کنیم ؛نفسی بگیریم ؛ پایی دراز کنیم اما زندگی امانمون نمی‌ده مثل باد شمشمه می‌بره و می‌بره تا جایی که خودش دلش بخواد و برا همیشه پیادمون کنه ..  

برای من سن هجده سالگی رویایی ترین سن زندگی بوده به همین خاطر تک تک لحظه‌هاش رو حفظم و هروقت می‌خوام برای اومدن عید و بهار احساس شادمانی کاملی داشته باشم به همون سن بر می‌گردم و تازگی رو ازش به امانت می‌گیرم .امسال بهار رو خیلی دوست دارم و براي اومدنش روزشماري مي‌كنم ؛ با بهار همیشه احساس کردم که دوباره زنده می‌شم و همه چیز از نو ؛ هیچ سنت ایرانی رو به اندازه خونه تکونی نوروز دوست ندارم و زیبا نمی‌دونم ( البته مامانم نشنوه چون از بابت در رفتنهای من از خونه تکونی كلي شاكيه و از شما چه پنهون تا به امروز هم هیچ کمکی نکردم )

دلم می خواد خداوند مرگم رو در فصل بهار قرار بده اینطوری مرگم رو لابه لای زندگی دوباره طبیعت گم می‌بینم؛ هميشه فکر می‌کنم بهار اونقدر با خودش زندگی داره که مرگ رو هم رنگ زندگی می‌بخشه( البته من چون تصور می کنم اگه بمیرم همه نوه نتیجه‌هام عزاداري پر و پيموني برام مي‌گيرن می گم یه جوری باشه از نظر شرايط آب و هوا و سردي گرمي اذيت نشن خیر سرم نه که زاد و رود زیادی قراره پشت سرم بمونه واسه همین نگرانم)

خبرجديد؛ من و همکارم بالاخره بعد از دوسال قهر؛ آشتی کردیم . به یاد ندارم تو زندگی با کسی این قدر طولانی قهر کرده باشم يكي از علل‌عمده‌اش این بود که اصلن ازش خوشم نمی‌یومد يعني يه جورايي به قهر بودن احساس آرامش داشتم ؛از دورویی و دروغگوییش متنفر بودم؛ شايدم به اين محيط كار و روابط حاكم در اينجا عادت نداشتم و به نظرم اين نوع رفتارها خيلي عجيب مي‌يومد ؛ خلاصه همکارا مجبورمون کردن آشتی کنیم .

متاسفانه من از بچگی یادمه یه اخلاق بدی داشتم که وقتی قهر می‌کردم باید دوستم میومد برا آشتي؛ به اصطلاح بچه‌گونه منت کشی هنوز صدای اکی و لیلا تو گوشمه که می گفتن انگار شاه یه مملکته؛ این عادت رو هنوز هم دارم یعنی تو خانواده هم که قهر می‌کنم حتمن قدم اول رو طرف مقابل باید برداره بعدش زودی پسرخاله می شم اما قدم اول خيلي برام سخته.

‌اتفاقن با این دختره همكارم به خودم گفتم این چه قانون احمقانه‌ایه كه برا خودت گذاشتي ؛اگر تو پیشقدم بشی بزرگوارانه‌تر و قشنگتره ؛ برا همین وقتی گفتن دست بدین منتظر نشدم اول اون دستش رو بياره جلو ؛اول من دستم رو پیش بردم. البته اعتراف می‌کنم تو اداره از سر بدجنسی این کارو کردم که یه جورایی من تو موضع برتر قرار بگیرم و بقيه هم فکر کنن خیلی بزرگواري كردم گواینکه  این امر جز بدیهیاته (شوخی کردم بابا خواستم قمپز در کنم )

به هرحال خودمونیم من از بس تو اداره مشغول  اينترنت و  تلفن بازي هستم ؛خیلی وقتا حال ندارم تو اطاق با کسی حرف بزنم؛ دیگه احساس تنفری نداشتم اما چون اینطوری راحتتر بودم باهاش حرف نمي‌زدم ؛آخه يه عادت وحشتناك داره که وقتي راجع به يه موضوعي حرف مي‌زنه مدام  یه جمله رو  تو پنج دقیقه شصت بار تکرار مي‌کنه( آفرين خيلي با هوشي يعني دقيقن هر دقيقه دوازده بار ) . به هرحال بیچاره همکارامون ذله شده بودن اینقدر نقش دیلماج رو بین ما بازی کرده بودن ؛ همینطوری دلم خواست تمومش کنم.

يه خبر دیگه اینکه من هنوز کمربند زردم رو نگرفتم آخر هفته آزمون دارم واقعن این که می‌گن باید به چیزی عشق داشته باشی و دنبالش بری همینه ؛من هميشه به كاراته فكر مي كردم اما نمي‌دونستم واقعن برام جذاب مي‌شه يا نه؛ حالا عاشق کاراته و اصول و قوانینش شدم مخصوصن که سن‌سی ما بسیار قانونمند و مرتبه. به قول داداش بزرگه كه خودش دان دو داره چيزي كه به كاراته معنا مي‌بخشه و واقعن روح اين ورزش به حساب مياد  قانونمندي استاده 

 واقعن سر کلاس ؛درست مثل سامورایی‌ها که از ریش قرمز حساب می‌بردن و تا می‌دیدنش به ته ته پته می‌افتادن  و هي دولا راست مي‌شدن تا افتخار بده و يه كلمه به آدم ياد بده ؛ شدم . بله درست فهميديد به این حالت در فقه اسلامی می‌گن تلمذ ؛ بنده در حال تلمذ هستم ؛ مي‌بينيد عمق نفوذ فرهنگ اسلامي رو حتي در كاراته خاور دور.

 جالبه که استاد ما که نایب رییس سبک هم هست؛ یه خانم با صورت شیرین وظریف با دو تا چال خوشگل رو گونه‌هاشه که تازه ریزه میزه و هم قدای خود منه اما اینقدر اعتماد به نفس و اقتدار تو صورتشه که آدم لذت می بره ؛ بايد اعتراف كنم من از بچگی عاشق قدرت بودم نه به معناي جاه طلبي به معناي اينكه از پس خودت بر بيايي و هيچوقت به خاطر نيازمنديت به كسي آويزون نشي ؛ نمی‌دونم شاید فرهنگی که توش بزرگ شدم از زنها همون انتظاری رو داشته که از مردها ؛ اونقدر که احساس ضعف جسمی و بی‌قدرتی رو حتي بين زنها كه دور از ذهن هم نيست اصلن دوست ندارم ؛ حالا بين مردها كه ديگه هيچ پارامتري به اين اندازه منو منزجر و فراری نمی‌کنه؛ مثلن این پسرهایی که از سوسک می‌ترسن یا عرضه ندارن دو تا وسیله رو جابجا کنن ؛ این دیگه احمقانه‌ست اما خب هر آدمی یه فانتزی‌هایی از جنس مخالفش تو ذهن داره ؛حتی اگه من جايي باشم كه هوا سرد باشه و سردم بشه اصلن دلم نمی‌خواد مردی که دوست دارم هم سردش بشه؛ يا حداقل برا اينكه زياد ظالمانه نباشه به اندازه من نق بزنه؛ یعنی هميشه قدرت تحملش باید یه پله از من بالاتر باشه ؛خب دیگه درسته گفتم خیلی سال از سال چهارم و هجده سالگیم می‌گذره اما هنوز جوونم و آرزو بر جوانان عیب نیست

خلاصه اینکه اگه خدا کمک بکنه آرزو دارم کاراته رو ادامه بدم بهم نخندید ها حتی از حالا نگرانم اگه یه روز بخوام مادر بشم چطوری تحمل کنم و یکسال کاراته رو کنار بگذارم آدم جو گیر ديده بودين؟ اگه نديدين ؛ خوشبختم!

تا می‌تونید بشورید وبسابید و بروبید که عمو نوروز تو خونه‌های کثیف و دود زده نمی ره

می‌دونم شعار می‌شه؛ اما رفتن دل از زشتي و  بدطینتی کار به مراتب راحت‌تر و شیرین‌تریه

خوش باشید

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :