آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

سال جدید آمد؛ با همه بدو بدوهای روزهای آخرسال ؛ با همه دلشوره‌های خاص لحظه تحویل سال ؛  با همه شلوغی خیابانها و با همه آنچه که به زنده‌گی ؛ زندگی است.

حالا تهران ما نجیب و آرام سرش رو رو شونه‌های دماوند پر غرور و سربلند گذاشته و چرت می‌زنه گه گداری ترافیک و شلوغی خیابونها موقع دید و باز دید عید چرتش رو پاره می‌کنه اما تهران ما آروم خوابیده و خوابهای قشنگی از روزهای آخر سال گذشته می‌بینه و به روزهایی فکر می‌کنه که دوباره باید سرحال بیدار بشه و همه رو تو بغلش بگیره ؛ دستفروشها ؛ ترافیک ؛ داد و فریادها ؛ غصه ها؛ شادیها و آدمها ؛آدمها که از همه جای میان و میرن ؛ تهران چه مادر مهربونیه برای همه ما ایرانیها

یک روز مونده به عید هم اومدم اداره ؛ واقعیت اینه که دیگه عادت کردم به اداره اومدن ؛ تازگیها وقتی میام و پشت کامپیوترم می‌شینم احساس خوبی دارم شاید اعتیاد به اینترنت باشه نمی‌دونم اما قبول کردم برای همیشه اینجا بمونم .

 از اصل مطلب دور نشم روز آخر از میدون آزادی باید به سمت تجریش می اومدم تا به اداره برسم؛ شهر اینقدر رنگ وبوی عید رو داشت که دلم می‌خواست یه گوشه بایستم و نگاه کنم و لذت ببرم؛ هرکسی  بهار رو به زبون خودش زمزمه می‌کرد ؛ اطراف ترمینال غرب پر بود از کارگرهای ساک به دست با موهای اصلاح شده و مرتب ؛ بعضن ژل زده و امروزی با اصلاح صورتهای مدلدار و لباس‌های نو ؛ هنوز دستهای زحمت کش شون از گچ و روغن‌ماشین و آرد و خمیر نا‌نوایی پاک نشده بود ؛ اما معلوم بود کار رو تعطیل کردن و حموم رفته آماده سفر هستند.

ناخود آگاه به یاد همه داستانهایی افتادم که این حال وهواها رو توشون خوونده بوم ؛ یار سفر کرده و دختر چشم انتظار که منتظر یارش از شهر براش سنجاق سرهای خوشگل و لباسهای شهری بیاره ؛با خودم فکر کردم حالا دیگه مثل اون داستانها سوغاتیها کفش پاشنه صناری و شلوار کودری نیست ؛ احتمالن مردهای امروزی سوغاتی باید مانتو کوتاه و تاتو موقت برا یارشون ببرن  تا  ابروهاش رو وسمه بگذاره و اندام مانکنیش رو به زور بچپونه تو مانتویی که دگمه‌هاش  به زور بسته ؛ خواستم از عوض شدن زمونه بگم ؛ ما همه عادت کردیم بچسبیم به جیزهای قشنگ گذشته ؛ انگار دوست داریم هر اونچه رو که در گذشته هست اصیل بدونیم و جدیدیها رو تو خالی؛ یه لحظه فکر کردم چه فرقی می‌کنه ؛ کفش پاشنه صناری اون روز یا کفش عروسکی های امروز ؛ چه وسمه وحنا چه مش موقت ! مهم اینه که نوروز ما ایرانیها همیشه زنده‌است و هیچ کس نتونست اون رو از ما بگیره. 

هر روز و هر سال در لباسی تازه؛ می‌یاد و با خودش همون اصالتی رو میاره که همه ما عاشقش هستیم ؛ همون چیزی رو که قلب هر ایرانی رو در هر کجای این دنیا می‌لرزونه ؛ دیگه به لباسهای رنگارنگ نوروز فکر نمی کنم و به این فکر نمی‌کنم کدام لباس به تن نوروز برازنده تره چون تنش همیشه همون تن هزاران ساله و ماندگار ایرانه  . 

روز گذشته بارون زیادی باریده و هوای تهران رو حسابی تمیز کرده ؛ شهر ما نفسش رو چاق می‌کنه برا سالی که در پیش رو داره.

خوابهایت طلایی و نفست گرم باد مادرم؛ تهران..

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :