آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

فیلم جنجالی!؟ اخراجیها رو کش رفتند؛ بنابراین سی‌دی این فیلم تکان دهنده تاریخ سینمای ایران! دست به دست گشت تا دو هفته پیش رسید دست همکارهای عزیز بنده ؛ خلاصه از اونها اصرار از بنده انکار ؛که پس کپی رایت و این حرفها یعنی کشک؟ من الاو للا این فیلم رو حروم خوری نمی‌کنم و حتمن صاحبش باید راضی باشه تا ببینمش؛ بماند که اونقدر به‌به و چه‌چه مردم رو در مورد این فیلم شنیده بودم که فکر می‌کردم خداست و انتظارم هم از فیلم خیلی بالا رفته بود و مصر بودم که حتمن تو سینما ببینمش . ده نمکیه دیگه؛ چه می‌شه کرد که ما نمک گیر همین نمکشیم!

القصه؛ فیلم رو با چشم خواهر مادری ریختم رو هارد و گفتم مثل خواهرم ازش مواظبت می‌کنم تا با منزل! ( چیه مگه این همه به ما خانمها می‌گین منزل خوبه) بریم سینما این فیلم رو ببینیم که به اصطلاح قدما بشه شکر شکر؛  بگذریم که شکر که نشد هیچ  به طلاق طلاق کشی هم رسیدیم منتها دیر وقت بود محضرها تعطیل بود دوباره رفتیم سر خونه زندگیمون

 از اصل مطلب دور نشم ؛ از اداره باید می‌رفتم میدون ولیعصر بنابراین سرویسی رو سوار شدم که به اون سمت می‌رفت تا سوار سرویس شدم دیدم بچه‌ها دارن سی دی رد وبدل می‌کنن و  در حال صحبت با راننده در مورد نمایش یک فیلم  هستن که دیدم ای دل غافل آنچه مقدر است را گریز نباشد ؛ تلویزیون سرویس روشن شد و هو المصور اول فیلم رو که دیدم شستم خبردار شد اخراجیهاست حالا هیچوقت سابقه داشت این کار رو بکنن؛ نه! خدایا چه کار کنم؛ پیاده بشم ؛خودم برم که دیر می‌رسم ؛گوشامو بگیرم؛ چشمامو ببندم ؛طی یک عملیات انتحاری خودم رو از پنجره پرت کنم بیرون ( توجه دارید که تعصب وخویشتنداری بنده رو ) تا بیام به خودم بجنبم فیلم شروع شد خلاصه چاره‌ای نبود نگاه هم که نمی‌کردم صداها رو می‌شنیدم تا به مقصد برسم تقریبن نصف فیلم رو دیده بودم.

نمی‌دونم از سنگینی و تو ژست بودن بقیه همکارها بود که خیلی به نظرم خنده دار نیومد یا اینکه بس که اس ام اس‌های خنده دار می‌گیریم این نوع سوژه‌ها برامون عادی شده ؛ به هرحال ما مردم ایران جز نژادی هستیم که به راحتی خنده‌مون نمی‌گیره ؛خنده یه دل خوش بی دغدغه می‌خواد ؛ بیچاره سهراب خیلی سال پیش گفته بود دل خوش سیری چند حالا که دیگه باید گفت قیراطی چند

نمی‌خوام فیلم رو نقد کنم به هرحال فیلمی بود که طنز عامیانه و نسبتن خوبی داشت اما تا دلتون بخواد با کنار هم قرار دادن افرادی که در سینمای ما تبدیل به تیپ‌هایی با زوایای شخصیتی مشخص در اون کاراکتر شده‌اند؛ تکرار مکررات شده بود. با جملات و تیکه پرانیهایی در حد و اندازه اس ام اس های طنز آلود ؛ اینکه از قسمت‌های خنده‌دار اوایل فیلم. قسمتهای آخر هم که روند انقلاب درونی چند شخصیت اصلی فیلم رو نشون می‌داد که به شدت شعار گونه؛ ابتدایی و سطح پایین بود .

البته شاید هم چون سطح فکری و شخصیتی چند شخصیت اصلی فیلم سطحی وابتدایی بود روند تغییرات درونیشون هم می بایست در همون سطح و به همون شکل می‌بود اما به هرحال پایانی در اون حد عارفانه برای شخصیتها بسیار دور از ذهن وکودکانه بود؛ این تمایز پررنگ شخصیتها در ابتدا و انتهای فیلم ؛ داستان رو  تبدیل به دو تکه کاملن مجزا می‌کرد که اگر یک قسمتش رو سیاه بدونیم نیمه بعدی زیادی سفید شده بود .

 به هرحال ظاهرن فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده بود و شاید وفادار موندن فیلمساز به واقعیت داستان اون رو تا این حد خارج از جاذبه های سینمایی کرده بود.حتی اگر فیلم رو تنها از دریچه ظنز نگاه بکنیم بدون اغراق فیلمهای مارمولک و یا لیلی با من است جنبه‌های زیباتر و پررنگتری از این نوع ظنز رو در خودشون داشتند که در عین حال در زمان خودشون نو‌آوری و ابتکار بیشتری رو داشتند. این رو قبلن هم گفتم سینمای ما درهمه زمینه‌ها یک روند تکراری واغراق آمیز رو داره طی می‌کنه که باعث شده جذابیت و خلاقیت خودش رو از دست بده.

 آدمها تکراری؛ سوژه‌ها تکراری ؛ شعارها تکراری ؛همه چیز سخیف وکم عقل پیش می‌ره نمی‌گم استثنا وجود نداره اما انگار دیگه هیچ کس تلاشی برای پیدا کردن افق‌هایی تازه و حرفی نو نمی‌کنه؛ البته هنر در هر شرایطی مطابق با سلایق و تمنیات جامعه پیش می‌ره شاید بیراه نباشه که بگیم چنان مادری را چنین فرزندی شاید.

 توقع جامعه و سطح انتظار ما مردم در همین سطح قرار گرفته و من معتقدم به اینکه؛ این مردم هستند که مواد اولیه و خوراک فکری لازم رو به سینماگر یا هر هنرمند دیگه می‌دهند و اون هم غذایی رو می‌پزه که مطابق با ذائقه مردمش باشه.

 در مورد فیلم خون بازی هم باید بگم سوژه انتخاب شده برخاسته از متن جامعه و با توجه به مشکلات نسل جوان و خانواده‌ها در این خصوص بود و پرداختن به اون بسیار به جا و لازم بود؛ بازی ها زیبا بود ؛همه چیز خوب پیش می‌رفت اما فیلم در جایی که باید نقطه اوج یا فرودی پیدا می‌کرد تموم شد؛ بهترین کلمه‌ای که به ذهنم رسید ؛ ابتر بودن این فیلم بود؛ یک جور ناخوشایندی ؛دم بریده!

انتظار اینکه فیلم آخرش به عروسی یا عزا ختم بشه انتظار ذهنی همه ما از فیلمهای ایرانی است اما سوای این قضیه ؛ گاهی اوقات روند یک داستان و یک فیلم به شکلی پیش می‌ره؛ که در تو چنین توقعی ایجاد می‌کنه و اتفاقن گاهی اوقات یک نوع توقع منطقی و صحیح رو سوای اون توقع عامیانه ما برای پایان خوش یا ناخوش فیلم .

خون‌بازی چنین روندی رو داشت برای همین وقتی فیلم تمام شد درست مثل این بود که مادری فرزندش رو درهفت ماهگی سقط بکنه !!

درسته که در فیلم به عمد خواسته شده بود پایانی ؛ ابهام آلود داشته باشیم که درعین حال تماشاگر معتاد رو هم ناامید نکنه و در کنارش ترس از آلودگی رو در بیننده سالم هم ایجاد بکنه ؛ اما نتونسته بود داستان رو به مقصد برسونه.

 از فیلم بازی! بیاییم بیرون؛ اول صبحی یه سوتی دادم که امروز فردا باید منتظر حکم اخراجم باشم!

 من برا نصب یک اطلاعیه از طرف بخش خودمون احتیاج به سوزن ته گرد داشتم رفتم اطاق همسایه بغلیمون که ببینم سوزن داره یا نه که داشت و تعدادی سوزن رو ریخت تو دستش و آورد دم در؛ حالا فکرش رو بکنین که یک خانم نجیبه و عفیفه چکار میکنه؛ بله ؛درسته ؛ دستش رو باز می‌کنه تا سوزنها رو بریزن تو دستش (لازمه بگم که همسایه‌مون آقا بود) اما من از خدا بیخبر چکار کردم مثل احمقها بدون اینکه فکر کنم مولکولهایی از نوک انگشت نامبارک بنده با کف دست مبارک ایشان برخورد خواهد کرد ودر نتیجه کانهم جونز وجولی افسانه‌ای جرقه خواهیم زد ؛دستم رو به طرف کف دستش بردم که یک سوزن رو بردارم که نگاه هاج و واج و توام با نگرانی آقا بلند شد که شما دستتون رو باز کنید من سوزنها رو می‌ریزم توی دستتون نمی‌دونید چه حالی شدم اولن که از خنگی خودم لجم گرفت که چرا خودم به فکرم نرسید اینکار رو بکنم؛ دومن که دچار نوعی شرمزدگی دخترانه شدم و سومن از اینکه در رعایت آداب اسلامی تا این حد سهل انگارم و ادعام تا سقف آسمون بلنده  پیش خودم احساس خجالت کردم ؛حالا شما دعای خیرتون پشت سرم باشه تا به جرم این بی‌ناموسی اخراج نشم؛ واقعن که من بعضی وقتها آخر سوتی می‌شم اونم تو همچین جایی

* تقریبن یک ماه و نیمه که ورزش نکردم از خودم بدم میاد جلسه اول کاراته رو نرفتم؛ راستی من قبل از عید کمربند زردم رو گرفتم و کلی بابتش ذوق کردم

دارم برا انجام یه کار مهم نقشه می‌کشم ؛ بعدن اعلامش می‌کنم چون مطمئنم اگه اینجا بگم محاله که بیخیالش بشم؛ بنابراین فعلن دارم به خودم آوانس می‌دم که بعدها جایی برا پشیمونی نداشته باشم.

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :