آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

احمقانه است اما محاله که تو آخر شب پیش از خواب به حمام بری و فرداش سرما نخوری؛ فرقی هم نمی‌کنه که هوا گرم باشه ؛ سرد باشه ؛ تابستون باشه؛ زمستون باشه ؛ به هرحال داستان همینه و صبح با یک بدن درد خرد و خمیری باید بیایی بشینی پشت میزت  بالشتک کذایی رو بگذاری رو صفحه کیبورد و بری تو خلسه؛ البته که من این نوع از مریضی همراه با خلسه رو  همیشه دوست داشتم به شرطی که مجبور نباشی بیایی اداره. خونه بمونی و مامان جونت برات گروگر آب لیمو شیرین و پرتغال و شلغم بیاره و تو هی ناز کنی و در حین خوردن سوپت به یه هات داگ خوشمزه با سس فراوان فکر کنی! و هی بخوابی و بیدار شی و کابوس‌های عجیب وغریب  ببینی و فکر کنی قرص اکس زدی و داری حالشو می‌بری! 

احمقانه است اما محاله که تو وقتی مردی رو دوست داری حالا در هر شرایط و هر سنی که باشی ازش راجع به قیافه فلان خانم یا فلان دوست دختر دوستش بپرسی و اون بگه خوبه یا بد نیست و تو اون لحظه فقط دلت بخواد گردنشو با ساتور قطع کنی اما سعی کنی خیلی متشخصانه لبخند بزنی و بگی چه خوب اما خودت بدونی اون خنده مذبوحانه امتداد پیدا می‌کنه تا چند روز بعد که احساس کنی زندگی برات به آخر رسیده و یا باید بکشی یا کشته بشی تا آروم بگیری و کلی احمقانه‌های دیگه که روم نمی‌شه بنویسم چون دستم رو می‌شه و دیگه نمی‌تونم بهانه‌گیری کنم

همکارم الان که داشت خداحافظی می‌کرد موقع خداحافظی گفت خداحافظ آبجی خانم! خیلی بهم مزه داد تو اداره ما با روابط فوق العاده رسمی و خشک احساس خیلی قشنگ و خیلی خوبیه که تو آبجی خانم همکارت باشی.

یک ماهی که گذشت یه جورایی خل شده بودم نمی‌دونم چرا اما واقعن قاط زده بودم؛ ناراحت و غمگین و از همه چیز مایوس ؛ طوری که کاراته نرفتم؛ هیچ ورزشی نکردم ؛حتی ساکی رو که ایام نوروز باهاش مسافرت رفته بودم هنوز باز نکردم که لباسهام رو در بیارم ؛ در طول این یک ماه بارها تصمیم گرفتم کفشهاییم رو که نمی‌پوشم تمیز کنم و تو کمدم بگذارم اما این کار رو هم نکردم ؛  تو این فاصله اگر مهمونی رفتم و یا مانتویی پوشیدم هم چنان این ور و اونور خونه و اطاقم افتاده و داره خاک می‌خوره؛ به مامانم قول داده بودم در سال جدید کمی کمک حالش باشم اما در طی دو سه هفته گذشته به جز دو فقره ظرف شستن رو درواسی‌یانه حتی یک بشقاب رو هم جابجا نکردم؛ این در حالی اتفاق افتاده که بر عکس یک سال گذشته تقریبن اغلب روزها از اداره یک راست اومدم خونه و از اونجایی که شب‌ها زودتر از دو نصفه شب نخوابیدم بعد از خواندن چهار صفحه کتاب؛ تا ساعت نه شب خوابم برده و بعد از بیدار شدن تنها کار مفیدی که انجام دادم لم دادن پای تلویزیون و قربون صدقه رفتن مامان جان (برای ماسمالی کردن کوتاهی‌هام ) و آخر شب هم گریه زاری و گلایه گذاری از بابای بچه‌ها بوده.

 بنده دچار یاس فلسفی شدم؟ نخیر! دچار نوعی .. شدم (معادل مودبانه کلمه تنبلی) هیچ برنامه ریزی برای تصمیمی که در مورد ادامه تحصیل دارم نکردم؛ همچنان کتابهای بادبادک باز - دانشکده من - خداحافظ گری کوپر - چخوف و نوشتن با دوربین رو در دست دارم برای خووندن و جالبه که تمام این پنج کتاب رو تا نصفه خووندم و خووندن کتاب تا نصفه و رفتن به سراغ كتاب ديگه جز بدترین و عجیب‌ترین کارهایی بوده که حتی تصورش در مورد خودم روزگاری محال بود.

کلن این روزها در زندگی مشغول بازی محال و ممکن هستم که ای بد نیست هیجان انگیزه ولی بعد از فریضه محال‌شکنی به شدت دچار خوددرگیری می‌شم.

اوضاع اداره کما کان بد نیست با این تفاوت که از وقتی رد کارپت‌های! اداره رو از تو راهروها جمع کردن همه انگیزه‌ام رو  برای اومدن به اداره از دست دادم! راستش از شما چه پنهون گاهی وقتها تو اداره که راه می‌رفتم احساس راه رفتن رو فرش قرمز مراسم اسكار رو داشتم؛ فكر كنم علتش بي جنبگي زياد من باشه.

 باید اعتراف کنم پارامترهاي جذاب من برای کار در اینجا فرشهای زیبا؛ لوسترهای باشکوه ؛ تابلوهای نقاشی ؛ عکس‌ها و اسناد قدیمی ؛ سمبل‌هاي نفیس اهدایی كشورهاي مختلف؛ ديدار انواع و اقسام نژادها تو راهروها و کلن فضای آریستوکرات این اداره است به اضافه باغی بسیاز زیبا با طراحی قشنگ و بی‌نظير که چهار فصل اون درست مثل کارت پستال زیبا و رویاییه؛ مخصوصن که تا یک ماه دیگه بعد از نهارها یک ساعتی رو به گشت و گذار و چيدن  توت و گیلاس و آلبالو و و انواع قسام میوه‌ها می‌گذرونيم.

به هرحال این هم از مزایای شغلی یک کارمند دون پايه جهان سومی کم توقع!

اینترنت که دیگه نقش زهرمار رو برام داره چون عملن جز چک میل جایی نمی تونم برم حتی وبلاگهای مورد علاقه‌ام رو ؛حالا فکر نکنید که من خیلی با کلاسم و مدام در حال مطالعه خبرهای سیاسی ممنوع الشنود! هستم؛ نخیر یقینن منظور من دیدار از سایتهای مستهجن و رکیک النوشتاره که اسباب سرور وشادمانی از خدا بیخبرانی مثل من می شه !

فی المجلس مسنجر خود را مفتوح نمودم شاید پیغام العشقی دریافت بدارم و از كسالت بيماري به صحت عشق شفا يابم؛ اما دریغ از یک دل بدام افتاده تو گویی دلها در لحظه اندر دامند و در همان لحظه در فکر کام در عجب از سبک و سیاق این روزگار لاكردار ؛ آنروزها که ما سر در جیب مراقبه داشتیم و دل در خیال وصال گذشته و ما خود از گذشتگانیم و نمي‌دانستيم..

ای بابا زمونه بدی شده یک ریز از این ور واونور خبر خیانت و طلاق و جدایی می‌شنوی؛ تازگیها اصلن در این موارد دلم نمی‌خواد با کسی حرف بزنم؛ شايد هم به قول  زنها به حقوقشون بيشتر واقف شدن و تحملشون كمتر شده و به نوعي در حال حاضر در حال گذر از سنتيته! به مدرنيته هستيم.  ياد همون خل بازیهای زمان خودمون به خیر که با دوست پسرت شش ماه یه بار قرار می‌گذاشتی و دو متری هم تو خیابون راه می‌رفتین و مواظب بودین نکنه مولکولهای لباسهاتون طبق قوانين ربايشي لباسهای مذکرین و اناثین تولید فرزند نامشروع بکنه و بچه‌تون بشه ولد زنا !

حالا منم که طبق معمول احساس قاضی القضاتی برم داشته ؛موندم بگم اونوقتا بهتر بود که با دوستت و دوست پسرش می رفتی بیرون می‌دیدی عمق نگاه عاشقانه پسره اونقدر زیاده که برا فرو بردن دنیا با همه اسباب و علل جا داره و با حسرت به دوستت می‌گفتی واي چقدر رومانتيك ؛ خوش به حالت كه همچين پسر با احساسی گيرت افتاده يا حالا که دیگه سن و سالی ازت گذشته و  فهمیدی داستان اون نگاه عاشقونه‌ها یه چیز دیگه بوده که روم به دیوار تاثیرات هورمونی و فعل وانفعالات شیمیایی بوده که با عقل كودكانه‌ات فکر می‌کردی عشقه!

اين وسط تو که باقي مونده همون قديم نديمايي موندي چه خاکی تو سرت بريزي باز خوبه اون قدیمیا همه چيز رو به حساب عشق گذاشتن خر شده نشده رفتن؛ تو که ديگه می‌دونی داستان یه چیز دیگه‌ست چه جوری گول بخوری؟!

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :