آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦

 

عجیبه که الان دو هفته از نوشتن آخرین پستم می‌گذره و من اصلن گذر این دو هفته رو احساس نکردم ؛ اونقدر به سرعت می گذره که حتی منی که مشتاقانه منتظر به پایان رسیدن هفته کاری و تعطیلات آخر هفته هستم گاهی وقتها از این همه سرعت می‌ترسم.

برگ‌های عمر مثل برگهای پاییزی مدام در حال ریزش هستند بی اونکه بهاری در پیش داشته باشند؛خب این رسم دیرینه زندگی است و زندگی رو باید با همه چیزش دوست داشت افسوس نمی‌خورم؛ اما دلم می‌خواست گاهی اوقات چند روزی هم که شده برای خودم باشم؛ یه جای آروم و خلوت؛ خیلی از خود قدیمی که می‌شناختم دور شدم ؛ البته خودم خواستم که اینطور باشم؛ انتخاب کردم و آدمی رو هم که حالا هستم خیلی بیشتر دوست دارم؛ برای اینکه احساس می‌کنم قوی‌تر شدم ؛کمی نامهربان‌تر و خیلی واقع بین‌تر یعنی واقع بینی به این معنا که در رویا سیر نمی کنم درست یا غلط راهی رو که انتخاب کردم پذیرفتم و دیگه خیلی با خودم کلنجار نمی‌رم ؛علیرغم همه اینها علت اینکه هرازگاهی از خودم ناراضی می‌شم اینه که اصلن وقت نمی‌کنم کتاب بخوونم این برای کسی که کودکی و نوجوانی‌اش‌ در کانون پرورش فکری و جوانی‌اش در شب بیداری و خووندن معنا شده یه جور دوری از اصل خویشه ؛ وقت نمی‌کنم حتی یک فیلم رو توی خونه و از تلویزیون ببینم فقط گه‌گداری سینما ؛ مدتهاست فرصت گوش دادن به ترانه‌هایی که دوست داشتم رو ندارم ؛ برای اینکه دوستانم رو ببینم فرصت کم میارم و...گه گداری به خودم می‌گم به کجا چنین شتابان! هیچ معلوم هست داری چکار می‌کنی؟

اغلب خسته‌ام ؛ از کم خوابی؛ از پیاده روی زیاد ؛ از شلوغی افکار؛ از اینکه تمام اوقات مفید زندگیم در اداره می‌گذره در حالیکه عاشقانه دلم می‌خواد درس بخوونم و واقعن فرصت نمی‌‌کنم روحم تشنه یادگیریه؛ از اینکه مدتهاست در جا زدم از دست خودم عصبانیم؛ نمی‌گم من همیشه عاشق کسب علم و دانش بودم اما همیشه دلم خواسته بیشتر بدونم این از بچگی تو وجودم بوده جوری که خیلی وقتها مادر و پدرم برا اینکه یه دفعه‌ای آدم دیگه‌ای شدم و راهم رو درست انتخاب نکردم افسوس می‌خورن و همیشه بهم می‌گن ما از تو انتظار دیگه‌ای داشتیم چرا اینقدر خنگ شدی !! منم می‌گم آخه بابا پیرت بسوزه عاشقی.. تو که منو رسوا کردی.. تقصیر خودتونه که من رو تو رمانتیک ترین ماه سال به دنیا آوردین !!

گذشته ها گذشته ..دیشب توی هوای تابستونی که پنجره‌ها بازند و صدای خوش شب و هوای گرم ؛ خواب رو از آدم می‌گیره به یاد سالهایی افتاده بودم که تعطیلات تابستان بی خیال و بی نگرانی از اینکه صبح انرژی لازم برای کار کردن رو ندارم و باید بخوابم تا ساعتها شبها بیدار بودم (البته الان هم از رو نرفتم فقط غصه فردا صبحش خوشیم رو خراب می‌کنه)کتاب می‌خووندم ؛ با خواهر نازنینم حرف می‌زدم؛ با دختر خاله خل و چلم تو سر و کله هم می‌زدیم (الان هم می‌زنیم اما اون دیگه دل و دماغ قدیمو نداره ای پدرت بسوزه بی شوهری )  لب کلام اینکه  من هنوزم دلم نمی‌خواد آدم بزرگ باشم حالا حتی اگه سن خر مراد رو هم داشته باشم

 مسئولیت؛ چیزی که همیشه از اون گریزان بودم ؛ در واقع سیستم زندگی خانوادگی من طوری بوده که هیچوقت مسئولیتی نداشتم؛ این شانس بزرگی بوده که ترس از دست دادنش  نگرانم می‌کنه وجود خواهر و برادر بزرگتر و حتی یه خواهر کوچکتر که اون هم خیلی مواقع برام خواهر بزرگی می‌کنه باعث شده هیچ وقت احساس مسئولیت نکنم ؛ حتی خیلی وقتها کارهای خود من رو  از کارهای بانکی و اداری گرفته تا پخت و پز انجام می‌دن ؛ البته اینم بگم وقتی کاری بهم واگذار می‌شه مسئولیت پذیر و در این مورد بسیار وسواسی هم هستم  اما به دلیل علو طبع و دنیا گریزی بسیار؛ مثل خیلی‌ها! معمولن از پست و مقامهای دنیا گریزانم. 

 از اداره بگم؛ این روزها توی اداره وحشتناک کار داریم ؛ اتوماسیون اداری ما داره عوض می‌شه یه جورایی اهرم قدرتم رو دارم از دست می دم؛ پنج سال بود که مثلن مدیر اتوماسیون اینجا بودم و یه جورایی برا خودم برو و بیایی داشتم  اما خب حالا داره همه چیز عوض می‌شه و از صبح تا شب در حال تعویض ویندوزها و نصب سیستم جدید هستیم حسنش به اینه که روزها زود می‌گذره و معمولن وقتی کاری روتین باشه اذیت نمی‌شی و احساس خوبی نسبت به خودت داری؛ من اگه کاری داشته باشم که به نوعی ناتوانیم رو به خودم ثابت کنه به طرز وحشتناکی منزجر و عصبی می‌‌شم اما همین که به کارم مسلط باشم اگه مثل اسب عصاری هم کار کنم ناراحت نمی‌شم.

چند وقته دارم به این فکر می‌کنم که برا خودم ماشین بخرم اما اینکه چی خوبه نمی‌دونم  البته انتخابهای زیادی ندارم یعنی در یه حد متوسط باید انتخاب کنم . در حدی که پس‌اندازم اجازه بده خودم دوست دارم بهترین چیزی رو که امکان خریدش رو دارم بخرم ؛ اما اطرافیانم به جز  با من موافق نیستن چون من در این مورد مبتدی هستم و یقینن تصادفهایی خواهم داشت که اگر ماشینت نو نباشه و ارزو نتر بهتره و خسارتت کمتر .حالا بهم پیشنهاد بدین فقط پیشنهادها در حد اتومبیلهای کمتر از صد میلیون نباشه ! 

این یه حقیقته که من واقعن عقل معاش خوبی ندارم همیشه به چیزی که دلم بخواد فکر می‌کنم تا یه انتخاب عاقلانه و مقتصدانه ؛ یادمه با اولین حقوقي كه از شركت گرفتم رفتم خريد و تمامش رو بابت لوازم آرایش و عطر خرج كردم ؛ همكارام کلی مسخره‌ام کردن اما به هرحال دلم خواسته بود و من محاله از کاری که دلم بخواد چشم پوشی کنم ؛خب اینم یه حقیقته که به شدت در بند این نفس اماره ذلیل مرده هستم .

سالها پیش و قتی یه دختر دبیرستانی بودم و هنوز دکترام رو در زمینه جادوگری و طالع بینی نگرفته بودم توی خصوصيات مربوط به ماه تولدم خوونده بودم كه متولدین این ماه معمولن تمام پولشون رو برا خريد لوازم آرایش خرج می‌کنن من اون موقع به نظرم مسخره اومد اما حالا می بینم امکان نداره که به اینجور جاها برم و نصف حقوقم رو بابت این چیزها كه به شدت هم وسواس دارم كه بهترينها رو استفاده كنم ندم بدون اینکه به اين فكر كنم كه ممكنه تا آخر ماه شپش ها ته جیبم معلق بزنن و مجبور باشم قرض بکنم.

 جالبه که بگم حسرت استفاده درست از خریدهام معمولن بر دلم می‌مونه؛ توی خونه که اصلن دلم نمی‌خواد حتی یه رژ لب داشته  باشم (الان خواستگارام می‌پرن )چون احساس مصنوعي بودن مي‌كنم( البته به جز سورمه‌اي كه قدمت پنجاه شصت ساله داره و يادگار مادر بزرگ خدا بيامرزمه) یعنی به محض رسیدن به خونه انگار که باید از بار گناهی خودم رو بشورم فورن همه چیز رو پاک می‌کنم؛ اداره که مطلقن اجازه استفاده نداريم و از این بابت یه جورایی خوشحالم چون عمومن هیچ کس آرایش نداره و تو هم مجبور نیستی صبح کله سحر از خواب نازت بزني و بزک دوزک کنی .

وقتهایی که قرار عشقولانه داشته باشم هم ؛ همیشه اونقدر دیرم شده که با موهای خیس و چیک چیک آب از سرم باید روسری ببندم و تو خیابون بدوم که تازه حداقل نیم ساعت دیر برسم. برای مهمانیها وعروسیها با توجه به اینکه از آرایش آرایشگاهها بدم میاد و سلیقه خودم رو بیشتر قبول دارم همیشه خودم آرایش می‌کنم؛ در طی هشت سال گذشته حاضرم قسم بخورم که هر مهمانی و عروسی که رفتم توی ماشین در حالی که لاکم دست یک نفر بوده گردنبندم دست یکی دیگه و مدام سر راننده غر می‌زدم یواش برو که بتونم در یک فرصت مقتضی یعنی پشت چراغ قرمز یا ترافیک خط چشم بکشم آماده شدم ( در این مورد عروسی برادر وخواهرم از همه خاطره انگیزتربودن یادمه اون موقع داشتم از ناراحتی منفجر می‌شدم )

چه درد سرتون بدم که آرزوی یک آرایش تر و تمیز و سر صبر طوری که بتونم همه چیز رو درست و با دقت استفاده کنم و به فکر ست بودن رنگها باشم به دلم باقی مونده گاهی اوقات که آرایش خانمهارو اون هم صبح زود توی خیابون می بینم چون موسی کلیم الله سرانگشت حیرت به دندان می‌گیرم که برای داشتم مژه هایی با این حجم ریمل حداقل از پنج صبح باید شروع به کار کرده باشی؛ البته این مسئله باعث شده که وقتهایی که از اداره می‌رم سر قرارهاي عشقولانه و یه نموره باید خوشگل باشم که حاج آقامون در حسرت حاج خانمهاي بزك دوزك شده نمونه و منم از حسودي دق نكنم به سرعت برق و بی اینکه مثلن بغل دستیم تو تاکسی بفهمه یه میک آپ دو دقیقه‌ای انجام می‌دم که وقتی برگرده نگام کنه باورش نشه من همونم که دیده بود!

این پست فقط در موردخودم شد خب باید اعتراف کنم من کمی هم خود شیفته هستم تقصیر خودم نیست ماه تولدم اینجوریه

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :