آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦

من هنوز زنده‌ام؛ علیرغم اینکه در عین ناباوری متوجه شدم  یک ماهی می‌شه ننوشتم .خب تو این یک ماه هم روزهای بد داشتم هم خوب؛ چند روزی در ارتباطات عشقولانه‌ام دچار بحران شدم که کلی خودم رو کنترل کردم اینجا چیزی ننویسم که بعدها موجب پشیمانی بشه فکر کنم بهتر شد چون گاهی وقتها خیلی چیزها به مرور درست یا عوض می‌شه اما با گفتن یا نوشتن احساسات بد ممکنه خیلی چیزها برای همیشه خراب بشه ؛ پدر بزرگوار بنده از دوران کودکی فرزندانشون ؛ اصرار عجیبی داشتند که مدرک کتبی دست کسی ندیم ( لابد امروزه روز به دلیل پیشرفت تکنولوژی مدرک الکترونیکی!)و بنده سعی کردم این فرمایش ایشون رو آویزه گوشم کنم گو اینکه ایشان خبر نداشتند دختر نا خلف وسطی بعدها ید طولایی در نامه نگاری علی الخصوص نامه نگاریهای عاشقانه خشونت بار خواهد داشت! اما خب در مورد امضا ندادن به دیگران به توصیه ابوی هم چنان وفادار ماندم و هنوز مادر نزاده کسی رو که امضای مبارک من رو رویت کرده باشه مگر پای چکهای چند میلیون دلاری!

حالا امروزم هم اومدم که بگم ما در این ماه مبارک ایام فرخنده‌ای رو پشت سر گذاشتیم اون هم آفرینش یکی از فرشتگان مقرب الهی در نحس النحوس ترین روزهای این ماه بود که از اونجایی که این فرشته مبارک پیکر منشا نور و منبع کرامات آسمانی بسیاری بوده باعث شد که آن روز نحس به فرخندگی قدم اون مبارک مزین بشه و از نحوست خارج!!

بله درست فهمیدید اون فرشته انسان نما که مایه فخر ابنا بشر ببخشید ابنات!! بشر بوده کسی نیست جز بنده حقیر که با دندونه‌های متعددی که به سن و سالم اضافه می‌شه همچنان انگشت تحیر به دندان؛ ناباورانه هی شناسنامه رو نگاه می‌کنم ؛ هی خودم رو کنکاش می‌کنم که این سن و سال چه ربطی به این رفتارهای خول مخولی من داره !

به این مناسبت این شانس رو داشتم که بعد از مدتها تعدادی از دوستان عزیزم رو در کنار خودم داشته باشم واقعن هیچ چیز به اندازه در کنار داشتن دوستانی که خاطرات زیادی رو از بهترین زمانهای عمر در کنارشون داشتی شادی آفرین نیست؛ اینکه با تمام فراز و نشیبها در رابطه و دوستیت ؛ با همه دلخوریها ؛ با همه چشم و هم چشمی‌ها و با تمام غیبت کردنهای شیرین و لذت بخش که در کام من از باقلوای یزدی شیرینتره باز هم بتونی همدیگه رو دوست داشته باشی و از دیدن همه خوشحال بشی؛ شاید مثل آتش زیر خاکستر با تازه شدن دیدارها اون گرمی بر می‌گرده و اشتیاق رو در آدم شعله ور می‌کنه.

 قربون ایرونی جماعت برم که به طرفه العینی همدیگه رو تخریب می‌کنیم؛ می‌چلونیم و دوباره باز که همدیگه رو می بینیم فدای هم می‌شیم ؛خب این مسئله بارها خود منو شاکی کرده اما حال که بزرگتر شدم و سعی می‌کنم واقعیات رو همونجوری که هستن ببینم  می‌دونم که این نوع رفتارما تنها برخاسته از احساساتی بودن ما مردم ایرانه و نه هیچ چیز دیگه؛ به هرحال  بهتره خودمون همدیگه رو ضایع نکنیم و به قول امروزیها با بد و خوبمون حال کنیم و فرهنگمون رو آنطور که هست باور کنیم و دوستش بداریم 

خلاصه اینکه وقتی دوستانم رو که به هرشکلی اومده بودن تا من رو خوشحال کنن کنار خودم دیدم با تمام وجود احساس کردم هیچ چیز زیباتر از دوست داشتن نیست اون هم در حلقه دوستانی بهتر از برگ درخت..

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :