آخرش چی میشه؟؟
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: نسرین - سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

در این که من کلن آدم عاشق پیشه‌ای هستم هیچ شکی نیست ؛ در واقع بدون انگیزه‌های عشقی و اون هم فقط و فقط از نوع جنس مخالفش اصلن آدم دوست داشتنی نیستم. یعنی وقتی عاشق نیستم اونقدر تلخ و غیر قابل تحمل می‌شم که حتی خودم هم از خودم گریزان می شم بیراه نیست که شاعر می‌گه   

  درد بی عشقی زجانم برده طاقت

 البته هیچوقت هم به عشق‌هایی که در لحظه به وجود می‌یان و یا به قولی عشق در یک نگاه اعتقادی نداشتم و ندارم و اگه به کسی بر نخوره اینطور آدمها رو کاملن احمق؛ خنگ و چیپ می دونم .

البته این عاشق پیشگی نه به این معناست که مدام درگیر داستانهای عاشقانه و تعدد زوجات !باشم ؛   خیلی دیر به کسی علاقمند می شم و متاسفانه از اون ور هم خیلی دیر فراموش می کنم . یعنی در این مورد عین سریش می‌مونم (اگه هم سن و سالهای من باشید و بچه‌گی هاتون بادبادک درست کرده باشین می دونید سریش چیه)  مصداق واقعیه بیتی که می‌گه

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل        بیرون نمی‌توان کرد الا به  روزگاران

بگذریم ؛ منظور من از بیان این موضوع مطرح کردن قدرت بالای انگیزه‌های عشقی برای پیگیری و سماجت در یادگیریه. نمی‌دونم شما هم جز این دسته از آدمها هستین یا خیر اما من باز هم شاید به دلیل پررنگ بودن بعد رمانتیک شخصیتم خیلی این طوریم؛ این رو خودم هم نمی‌دونستم و حالا که به اصطلاح با تجربه ترشدم متوجه‌اش شدم.

 اولین احساس قوی زندگی من مربوط به کسی می شد که با زبان مادری و لهجه‌ای صحبت می کرد که اگر چه با زبان مادری ما هم ریشه بود اما کاملتر و با فارسی کمتر آمیخته شده بود ؛ بگذریم که خود من علاقه زیادی به اون فرهنگ و زبان داشتم و دارم اما حالا که فکر می‌کنم خودم هم باورم نمیشه که چطور در اون زمان پیگیرانه تحقیقاتم رو در مورد اون زبان و فرهنگ شروع کردم و بدون اغراق باید بگم کتاب کمتر نویسنده‌ایه که در مورد اون نژاد نخوونده باشم .در مورد یادگیری لهجه‌های مختلف اون زبان کافی بود یک بار بشنوم تا تو ذهنم حک بشه . جالبه بگم بعدها اطلاعاتم از خود اون آدم خیلی پیشتر رفت و  تقریبن تبدیل به یک دایره‌المعارف در مورد انواع لهجه‌ها ؛ آداب و رسوم و سنت‌های اون قوم شدم . (اگه اون زمانها به جای این کارا مثل بچه آدم نشسته بودم درسم رو خوونده بودم احتمالن تو دانشگاه شریف رشته‌ای رو خونده بودم که دوست داشته باشم !) البته شاید هم یکی از علتاش  اینه که اصلن دلم نمی‌خواد به لحاظ آگاهی در مورد مسائل مختلف مقابل جنس مخالفم کم بیارم (بگذریم که این برای من یک نقص بزرگ شده که معمولن بعد از مدتی بعد زنانه شخصیتم برای طرف مقابم کم رنگتر می شه و بعد دوستانه اش پررنگتر و این باعث می شه غلظت رابطه عشقولانه‌مون پایین بیاد گو اینکه به قول اون سریال قدیمیه آدم باید خودش عاقل باشه که بزرگان گفتن با کسی ازدواج کنید که اگه هم جنستون بود بهترین دوستتون می‌شد؛ لازم به تذکره که در این مورد اگه هزار بارهم شکست بخورم حاضر نیستم در کنار کسی قرار بگیرم که فقط بعد زنانه من براش جذابیت داشته باشه!)

مورد دوم احساسی زندگی من عاشق سینما بود؛ خب باز هم باید بگم در این مورد من هم علاقمند بودم  تا حدی که خیلی مواقع خودم تنهایی می رفتم سینما اما خب احساسات بازهم انگیزه قوی برای پیگیری بیشتر من در این مورد شد و خیلی بیشتر از قبل به این قضیه پرداختم .گاهی اوقات تو خلوتم به خودم می ‌گم ؛بیچاره ! نکنه مرد ذلیلی خودتم خبر نداری اما الان یادم افتاد اگه از عشق کسی بمیرم و اون هم از عشق به فوتبال خواب و خوراک نداشته باشه بازم حاضر نیستم در این مورد علاقمندی خاصی نشون بدم. آخیش خیالم راحت شد خطر مرد ذلیلی منتفی شد

خب رسیدیم به حالا و احساسی که در زندگی دارم؛ حالا می‌تونم بگم به معنای واقعی کلمه عاشق خود زندگیم و بدون شک باز هم احساسی که در زندگیه منه موثرترین عامل بوده ؛ چون  از جنس خود خود زندگیه بعلاوه علاقمندیهای مشترکی که یقینن این بعد رو کاملتر وزیباتر می‌کنه ؛ در واقع هیچ کس رو ندیدم که به این زیبایی و سادگی عاشق زندگی باشه و چه چیز بالاتر و بهتر از این که آدمی رو در زندگی داشته باشی که خودش عین زندگیه

همه اینها رو گفتم تا برسم به اینجا که برای اولین بار سوای جنس مخالفم به طور صددرصد و خود جوش یک علاقمندی بزرگ در زندگیم پیدا کردم که نمی دونم اسمش رو می شه عشق گذاشت یا نه اما واقعن احساس خوبی بهش دارم.

من همیشه ورزش رو دوست داشتم؛ چه وقتهایی که به طور جدی بیرون از خونه دنبالش رفتم چه وقتهایی که توی خونه زمانهایی رو بهش اختصاص دادم که حداقلش مربوط به جوونیهام می شه که روزی دو ساعتی می رقصیدم اما از وقتی دنبال کاراته رفتم انگار گم شده‌ام رو پیدا کردم .

کاراته برعکس ذهینت خشنی که برای عامه مردم ایجاد کرده یک ورزش بسیار معنویه؛ ورزشی که در اون تواضع؛ ادب و احترام رو یاد می گیری و خودت رو بهش مقید می کنی. ورزشی که نیاز به تمرکز ؛ پشتکار و خستگی ناپذیری داره.

 وقتی که تو در سن وسال من باشی ومجبور باشی در مقابل ارشدت حتی اگه یه بچه کلاس پنجمیه سر خم کنی و احترام بگذاری می فهمی باید غرورت رو کاملن شکسته باشی. وقتی سن سی ( استاد ) تا ماهها به تو بی توجهی می کنه و تو نباید مایوس بشی و بعدها بفهمی این برای اینه که معلوم بشه تو واقعن با عشق دنبال این ورزش اومدی یا نه و خیلی موارد دیگه که همگی تو رو به سمت خودسازی می‌بره.

 مدتیه از خدا می‌خوام که همیشه سلامت باشم تا بتونم برای همیشه این ورزش رو ادامه بدم ؛ البته این رو هم بگم که مقید بودن سن‌سی ما به تک تک اصول کاراته است که این حس احترام رو در من برانگیخته ؛ چون ما ایرانیها همه کارامون رو کلن خیلی هردم بیل و یلخی انجام می‌دیم  این قانونمندیه خود اونه که به ما هم این احساس رو داده که برای این ورزش ارزش خاصی قائل بشیم .از اینها گذشته کلی با سن سیمون احساس هم ذات پنداری می‌کنم  یه جورایی حالت نگاهش احساس نگاه خودم رو بهم می‌ده ؛ تازگیها هم  فهمیدم هم ماهیه خودمه و فوق لیسانس کامپیوتره ؛ هم رشته بودنمون هم برام جالبه  اما خب از خدا که پنهون نیست از شما  هم پنهون نباشه که من نه احساس خاصی به رشته‌ام دارم و نه هیچ سنخیتی هم با کامپیوتری جماعت ؛ فقط یه کم‌کی منطق ریاضی و صفرو یکی دارم که اونم همچین خصوصیت جالبی نیست!

در مورد کاراته بازهم خواهم نوشت؛ حالا فکر نکنید من دان چندمم؟! باید بگم چند وقته که کمربند نارنجیم رو گرفتم  

کدهای اضافی کاربر :