آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦

خب می‌دونم این خیلی بده که آدم یه مدت طولانی چیزی ننویسه بعدم که اومد با یه همچین عنوان حال به هم زنی شروع بکنه اما چه کار کنم این داستانیه که از اول ماه مبارک رمضان تو گلوی من گیر کرده بود اما فرصت نمی‌‌کردم بنویسم .

ماه رمضان و روزه گرفتن یکی از اون آداب مذهبیه اسلامه که من واقعن دوستش دارم؛ یعنی بر عکس نماز که همیشه در آخرین لحظات و درست زمانی که خدا داره کرکره رو میاره پایین در نهایت تنبلی به جا میارم ؛ عاشق روزه هستم. نمیدونم تو این کار هم احساسات نوستالژیک کار دستم داده که اینقدر روزه رو دوست دارم یا اینکه این فقره رو درست اومدم! به هرحال روزه برای من یه نوع عبادت مفرح و  تنوع لذت بخشه که نه تنها سختی زیادی برام نداره بلکه خیلی هم بهم خوش می‌گذره و از اینکه با اراده خودم  بر یک سری خواسته‌های نفسانیم غبله می کنم احساس رضایت خوبی پیدا می‌کنم ؛ البته فکر کردن به سفره افطار هم بی تاثیر نیست

 از اینها که بگذریم می رسیم به مشقات روزه در جامعه‌ای که بالاجبار ؛ همه می بایست خودشون رو ملزم به رعایت آداب روزه داری بکنند. متاسفانه من واقعن فلسفه این اجبار رو نمی فهمم و فکر نمی کنم هیچ روزه داری که با اعتقاد و انتخاب خودش در فاصله زمانی معینی از یک سری لذتها چشم پوشی می کنه دیدن یک آدم در حال خوردن و یا نوشیدن چنان تحریکش بکنه که بره روزه‌اش رو بشکنه! شاید هم همه اینها برای تقویت حس قانونمندی ما آدمها لازم باشه نمی‌دونم ؛ به هرحال این رو هم جز اون چراهای بیجواب میگذاریم که نباید پرسید و تنها باید  گفت سمعن و طاعتا

 این همه مقدمه رو گفتم که برم سر اصل مطلب؛ اداره ما یکی از مشکل دارترین ادارات دولتی ؛در زمینه روزه‌خوری و ماه رمضانه؛ جوری که باید مدام مواظب کوچکترین حرکاتت باشی نکنه کسی فکر کنه تو جزو سرپیچی کنندگان از دستورات الهی یا از دید اینجا بزهکاران اجتماعی هستی!

در این مورد حتی خانمهای بیچاره که خدا زده پس کله شون و دچار نقصان عبادت ( بعلاوه نقصهای دیگه در مقایسه با آقایون!) شدن هم استثنا نیستند .معمولن در همه ادارات خانمها در این مورد باهم راحتن و خب از اونجایی که می دونن زمانهایی برای ممنوعیت روزه سوای بیماری و سفر و .. براشون وجود داره خیلی راحت این موضوع رو درک می‌کنن و هوای همدیگر رو دارن. اما اداره ما ماشاالله در کنار مزایای بزرگی که داره (مثلن فرصتهای بزرگی در زمینه دو دره کردن کار و آمدن به موقع! به کارمندانش می‌ده)  نقصهایی هم داره.

اینجا حتی در جمع خانمها اگه ظاهر مقبول کاملن اسلامی یعنی استفاده از چادر ؛ حجاب برتر( البته خدای نکرده اصلن قصد اهانت به این نوع حجاب رو ندارم چون مامانی عزیز خودم هم از این حجاب استفاده می‌کنه و به همین دلیل برای من همیشه ارزشمند و قابل احترامه) رو داشته باشی قضیه حله ؛ اگه روزه‌ات رو بخوری حتمن عذرقابل قبولی داری که کاملن موجهه؛ اما اگه یکی مثل منه بیچاره که مانتو می پوشه و یه کمی هم شنگول منگوله دور دهانش نمناک باشه یا لباش خشکیده نباشه                                                                                                                                                                                                                                       (اول صبحی خبر مرگم از چپ استیک کاملن بیرنگ برای از بین بردن خشکی لبم استفاده کردم از دم در هر کسی منو دید موقع سلام و علیک داشت به این فکر می‌کرد که چرا لب این نامسلمونه از دین خدا برگشته خشکیده نیست ) حتمن یه روزه خور قهاره که از سرعناد با خدای عزوجل با برملا کردن روزه نبودنش به دستورات اسلام دهن کجی می‌کنه! این خیلی برای آدم ناراحت کننده است که وانمود کنه کاری رو انجام می‌ده که شرایطش رو نداره؛ به خصوص در امور معنوی ؛ به هر حال من واقعن اگه مجبور باشم کاری رو انجام بدم که دوست ندارم حتمن اون دهن کجی رو به یه شکلی می‌کنم.

حالا داستانی که می‌خواستم براتون بگم اینه ؛ یک روز که روزه نبودم برا خودم کلی بادوم هندی و مغز پسته با یه قوطی رانی هلو خریدم که کمترین حجم و در ضمن کمترین سوتی رو داشته باشه ؛ من یه کیف دارم که به شکل بالش ژاپنیها گرده و یه در بالاش داره که اگه درش رو برداری همه محتویات کیفت معلوم میشه؛خریدهام رو چپوندم توی کیفم و بر عکس همیشه که معمولن در کیف‌های من بازه ؛ در کیف رو که دو تا قفل آهنربایی داره کاملن سفت کردم ؛ صبح اول صبحی همینطور که داشتم چشمهام رو به زور رو هم فشار می‌دادم که تا رسیدن به اداره خوابم ببره ؛در نتیجه ترمز راننده عزیز سرویس ما که الهی ترافیک تهران هزار برابر بشه که دیگه نتونه هیچوقت تند بره ؛کیف نامرد وقت نشناسم از رو پام قل خورد افتاد رو زمین؛ فکر نمی کنم اگه مواد منفجره یا یه کیسه هروئین تو کیفم بود اینطوری قلبم میومد تو حلقم؛کیف با اون در مسخره‌اش باز شد و راز سر به مهر بر ملا! هنوز امیدوارم  به جز خانم کناریم که یک روز کلن باید در موردش یک داستان اختصاصی بنویسم و همینجوریشم مدام در حال تجسس و فضولی برای گرفتن سوتی از توست ؛ بقیه چیزی ندیده باشن اما اون هول و تکون صبح برا خراب کردن روزم کافی بود؛ روز روز بد بیاری بود ..

اون روز برای ایجاد فضای امنیتی مناسب مانیتور و کیسم رو چنان بهم چسبوندم که مو لا درزش نره ؛ بسته پسته رو تو کشو استتار کردمو شروع کردم به خوردن حالا  بگذریم که صدای خش خش پاکتش اطاق رو برداشته بود و منم به رو خودم نمی‌آوردم که این خانم موشه است که داره ریز ریز خوراکی می‌خوره اما آخرش اونقدر اعصابم خرد شد که از خیرش گذشتم. با هزار سلام و صلوات سر همکارهای مرد رو کردم زیر آب تا با خیال راحت بتونم یه چیزی کوفت کنم .

 من تو بخش رایانه کار می‌کنم ؛ اینجا همه قسمتها در سکوت و آرامشه الا بخش ما که درست عین کاروانسرای شکرالله خان می‌مونه و همه سرشونو میندازم پایین و میان تو هیچ امنیت جانی برای خوراکی خوردن وجود نداره بنابراین گذاشتم تا وقت نماز که رفت و آمدها کمتر بشه در یک فرصت مقتضی یک مشت بادوم هندی خوشمزه بو داده گذاشتم تو دهانم که یه دفعه در باز شد؛ اگه خفه نشدم خداخواه بود؛ خدا می دونه با چه بدبختی به بهانه افتادن خودکارم رفتم زیر میز ؛ اینم تازه از دوره خوراکی خوردنهای یواشکی سرکلاس داشتم وگرنه آبروم رفته بود که رفته بود. 

جاتون خالی سیر که شدم؛ تشنم شد؛آدمیزاده همینه دیگه خواهر! خدایا تو این گرما کجا برم آب بخورم ؛رانی رو که با خودم آورده بودم از شب قبل گذاشته بودم تو فریزر؛ با خودم گفتم  تا حالا یخش آب شده و کلی می‌چسبه ؛  بگذریم که شرم و حیا مانع از این می‌شه که بگم چطوری محموله! رو زیر مانتوم جاسازی کردم و  بردم بیرون اطاق؛ القصه کجا برم کجا نرم که یاد دستشویی به عنوان امن‌ترین نقطه اداره افتادم چه دردسرتون بدم چیزی که من همیشه ازش متنفر بودم این بوگیرهای بادام تلخیه ؛ شاید باورتون نشه امروز که بوگیر می‌گذارن فرداش من گذاشتمش تو سطل آشغال؛اما لامصب به این راحتیها هم بوش نمیره.

 با چه بدبختی که این نبینه؛ اون نبینه ؛سرک بکش و دید بزن ؛ در رانی رو باز کردم. از اونجایی که تو فریزرمونده بود یه صدای قیژی کرد و کلی از محتویاتش ریخت رو مانتوم؛  با چه بدبختی مانتوم رو پاک کردم که بگذریم اما چون خیلی مصیبت کشیده بودم از یک قطره از باقیمانده رانی و تکه های هلوش نگذشتم. یاد فیلم گرگها افتادم که حمید جبلی با لهجه ملایری می گفت ای کارد دو دم به‌خوره به او شکمت به خدا هر کس دیگه هم جای من بود براش سخت بود که هم روزه نباشه ؛ هم مجبور باشه چیزی نخوره؛ هم وانمود کنه روزه ‌است ؛ خلاصه مونده بودم با قوطیش چکار کنم که صدای در اومد و منم فوری مثل جنایتکارهای حرفه‌ای که خوونده بودم دست و پای مقتول رو لای روزنامه و دستمال می پیچن و می‌ اندازن تو سطل آشغال لاشه به هلاکت رسیده رانی! رو پیچیدم لای کلی دستمال و گذاشتم توی سطل آشغالی؛ باید بگم با همه اون مصیبتها ماندگارترین طعم رانی بود که نوش جان کردم که فکر نمی کنم تا آخر عمرتون هیچ کدومتون نصیبتون بشه؛ رانی هلو با ...

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :