آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦

امروز تو اطاقم تنهام و حسابی دارم از این تنهایی لذت می برم؛ صبح ساعت هفت و نیم بیدار شدم؛ بنابراین از سرویس جا موندم و خودم اومدم اداره؛ از شما چه پنهون اینقدر برگه صورتی و سفید برای تاخیرهام رد کردم که دیگه خودم خجالت می کشم برگه‌ای رد کنم تا رییسم امضاء کنه! ساعت نه و ربع رسیدم اداره و خدا رو شکر همکار وراجم که از وقتی با هم آشتی کردیم پرحرف‌تر شده و همیشه هم عادت داره حرفهای تکراری رو  با آب و تاب هرچه تمام‌تر تعریف کنه و این باعث شده من به تلفنهام و وبلاگ نویسیم نرسم نیومده اداره.

 هرچند عیال مربوطه معتقده من در پرچونگی سمبل تمام عیار شخصیتهای کمدی زنانه در داستانها و فیلمها هستم اما باید یک روز بیاد با این همکارهای خانم من هم صحبت بشه تا قدر منه روشنفکر رو بدونه! صحبت از تنهایی شد و من یاد تنهایی شب اول قبر افتادم ؛ خواهران و برادران عزیز به گوش باشید بانگ جرس کاروان مرگ از همین نزدیکیها به گوش می رسد وهیهات که ما همه از خفتگانیم ...شوخی کردم تو رو خدا بقیه نوشته‌ام رو بخونید دیگه از این حرفا نمی‌زنم 

بحث تنهایی و تنها زندگی کردن یا همون خونه مجردیه معروف بین جوونهای امروزی یا مکان معروف بین بعضی از مردهای متاهل‌ چشم و دل گشنه و همیشه تو کف! از اون بحث‌هاییه که کلی می‌شه در موردش حرف زد. من که از وقتی یادم می‌یاد حتی یک شب رو تو خوونه تنها نبودم (تا همین سالهای اخیر) و در واقع یکی از آرزوهای دوران کودکی و نوجوانی و جوانیم یک شب تنها موندن تو خونه بوده تا ببینم چه رازی در اون نهفته‌است ؛ یادمه اونوقتها هروقت دوستام می‌گفتن خانواده شون در سفر هستند و مجبورن تنها باشن کلی حسودیم می‌شد .خب یکی از علتهای آرزومندیم اینه که من به دلیل داشتن خواهر و برادر بزرگتر هیچوقت این شانس رو پیدا نمی‌کردم و دیگه اینکه در این مورد پدر و مادر سخت گیری داشتم که حتی یک سفر واجب رو به خاطر اینکه ما تنها نباشیم حذف می‌کردن ؛ حالا که بزرگ شدم واقعن به این اعتقاد رسیدم که تنها موندن بچه‌ها اصلن صحیح نیست و اگر روزی فرزندی داشتم هیچوقت اجازه تنها موندن رو بهش نخواهم داد. حتی اگه فلزش هم خراب نباشه شیطون همیشه همین گوشه مووشه‌هاست دیگه ! مگه ندیدین الیاس چطوری دکتر پژوهان رو از راه به در کرد ؛ اگه تنها نبود که اون اتفاقا براش نمی‌افتاد!

البته دو سه سالی می‌شه که به لطف آبجی کوچیکه که در شهر دیگری زندگی می کنه؛ این تجربه رو پیدا کردم ؛ دو سال اول رو ؛ دخترخاله‌ام‌ ؛ که یقین دارم حتمن تو قبر هم کنار من دراز خواهد کشید صرفن به این دلیل که جای من تنگتر بشه و فشار قبر بیشتری رو تجربه کنم! می‌یومد پیشم؛ البته اونقدر منت و ادا اصول سرم پیاده کرد که امسال بیخیالش شدم ؛ یعنی فکر کردم عجب بچه پرروییه ؛ خونه مجردی که گیرش می‌یاد ؛ به محل کارش که نزدیک می‌شه؛ تلفن هم بی وقفه باید در اختیار خودش باشه؛ تازه هر شب هم اونقدر نق می‌زنه که باید ببرمش بیرون شام مهمونش کنم و بعدم برام ناز کنه ! به خودم گفتم این چه کاریه ؛ امسال خبر مرگت تنها بمون که بفهمی اگه فردای روزگار تو این وانفسا بی شوهر موندی چقدر سخته شبها سر تنها به بالین بذاری ؛خلاصه امسال اصلن تحویلش نگرفتم؛ گفتم خواستی بیا نخواستی نیا؛ از تو بهترون آدم زیاد هست!

بگذریم که این داداش بزرگه حتی یک شب نگذاشتند بنده تنها بمونم و مثل زبل خان انگار که موهاش رو آتش زده باشی سر ساعت هشت و نه که می‌شد چترشون رو باز می‌کردند تو خونه و تا تمام سریال های ماه رمضون رو نمی‌دیدند و آمدوشدهای منزل رو بررسی نمی‌کردند از خونه جم نمی‌خوردند ؛ بچه‌ اونقدر می‌موند تا خواب بر چشمان آبجی عزیزش مستولی بشه و دیگه مغزش کار نکنه که به وسوسه‌های شیطانی گوش بده. البته از اونجایی که من یه جورایی جغد محسوب می‌شم ؛ تازه ساعت دوازده شب به بعد شنگول می‌شم و گوشم برای وسوسه‌های شیطانی تیزتر. نمیدونم شاید داداش جانمان هم فهمیدند که هر چی آدم سنش می‌ره بالاتر سرش نترس‌تر می‌شه و مخش تاب‌دارتر! از قدیم گفتن عشق پیری گر بجنبد سر یه رسوایی نهد ؛حالا شما اگه فکر می‌کنید من از حاج یونس فتوحی شصت و دو ساله کمترم اشتباه می‌کنید معلومه که نیستم ! خلاصه اینکه این داداش ما اگه یک شب دو شبی هم نیومد عین رادار راه به راه تلفن می‌زد که ببینه من کی اومدم خونه و الان کجام!

 تنهایی اصلن بد نیست ؛ من از اون دست آدمهایی هستم که با تنهاییم خوش می‌گذرونم و معتقدم حتمن حتمن هر آدمی در هفته یه زمانهایی رو باید با خودش تنها باشه ؛ البته تنهایی احساسی نه‌ها ! خیلی بده ؛ در این مورد شاید ظاهرن بتونم از پس خودم بر بیام اما درست مثل آدمی می‌شم که اصلن روح نداره ؛ شاید بشه گفت بزرگترین حسنی که تنهایی داره اینه که آرامش داری و هیچ سرو صدای اضافه‌ای وجود نداره ؛ و حسنهای دیگه‌اش هم کم نیست؛ همه چیز طبق رای خودته؛ یعنی دلت نخواد غذا نمی‌خوری ؛ لازم نیست که کارهایی رو انجام بدی که دلت نمی‌خواد مثلن مهمون اجباری یا مهمونی اجباری ؛ نیازی نمی‌بینی به اطرافیانت ساپورت عاطفی بدی و تنهاشون نگذاری ؛ زندگیت روال منظمتری داره و خودت به همه چیز حاکمی؛ گو اینکه این حاکمیت هم خرج داره ؛ هم دردسرو..  خلاصه کلام اینکه کلن آزادی ؛شاید یه آزادی احمقانه که هیچ لذت خاصی هم نداره اما خوبه .

اما این رو هم بگم برای همیشه تنها بودن ؛ نه؛ اصلن خوب نیست؛ مخصوصن شب که می‌شه کوچکترین صدای عادی برات تبدیل می‌شه به صدای رقص و آواز جن و پری رو پشته بوم خونه ؛ حداقل برامن یکی که اینطوری بود! وقتی حموم می رفتم هر آن منتظر یک مرگ وحشتناک و خونبار بودم ؛ هر چی فیلم ترسناک از بچگی دیده بودم جلوی چشمم رژه می‌رفت و مدام اون دشنه معروف فیمهای ترسناک و لحظه فرود اومدنش به سر پیرزنه فیلم جنایت ومکافات بود که از ذهنم می‌گذشت؛ نمی دونم این چه مرضیه که از بچگی عاشق فیلم ترسناک بودم ؛ هیچوقت یادم نمیره چند تا دختر دایی و پسردایی بزرگتر از خودم داشتم که با خواهر برادرم هم سن بودن ؛ قبل از انقلاب یه سریالی پخش می شده به اسم گالری وحشت که اینا برا من تعریف کرده بودن من عاشق این بودم که هر بار دور هم هستن قسمتهای مختلفش رو برام تعریف کنن؛ اینقدر می‌ترسیدم که گریه می‌کردم اما از رو نمی‌رفتم و مدام التماس می‌کردم باز هم تعریف کنن یه بار از همون بارها که داشتن برام فیلم تعریف می کردن دوباره شروع کردم به گریه ؛ از ترس مامانم که الان دعواشون می کنه که چرا از این چیزا برام گفتن کلی دستپاچه شدن که گریه‌مو قطع کنن پشت بندش‌ کلی چیزای خنده دار تعریف کردن که یه دفعه من چنان در حال گریه که دماغم راه افتاده بود خندیدم که ببخشید یه بادکنک گنده از دماغم آویزون شد و دیگه واقعن گریه از یادم رفت. 

از سوتیهام بگم ؛ روز اول از اداره که اومدم کلی برا افطارم خرید کردم ؛ شرح افطاریهای مفصلم رو که قبلن داده بودم ؛ یه دستم بربری و شیرو خامه ؛ یه دستم میوه و چیپس و مانچی و.. ؛ خلاصه هر چی چیز مضر که به ذهنتون می‌رسه و وقتهای دیگه راحت نمی شه خورد. کلی احساس مامان بودن بهم دست داده بود ؛ کلید رو در آوردم و در رو باز کردم اما یادم رفت کلید رو بردارم ؛ فکرش رو بکنید همونطوری رفته بودم خوابیده بودم؛ از اونجایی که امسال دولت یه حال اساسی به ما کارمندها داده بود تا ساعت دو بیشتر اداره نبودیم ؛ بنابراین کلید مذکور از ساعت سه بعد از ظهر تا کی رو در مونده باشه خوبه ؟ بنده خوابیدم ؛ افطار خوردم ؛ سریال‌هام رو دیدم؛ کلی تلفن به اینور اونور زدم؛ آشغالم بیرون گذاشتم تا ساعت نزدیک دوازده که به صرافت افتادم کیفم رو برا فردا مرتب کنم و کلید رو آماده جلوی دستم بگذارم  برا اینکه صبح دنبالش نگردم که دیدم کلید نیست؛ اینور بگرد و اونور بگرد که یه دفعه به ذهنم رسید نکنه رو در جاش گذاشته باشم تندی دررو باز کردم که دیدم کلید رو در داره تاب می‌خوره و برا من قر میاد ؛ زود برش داشتم و یه نفس راحتی کشیدم اما بعدش مگه افکار پلیسی گذاشت بخوابم! با خودم فکر کردم نکنه یکی کلید رو برده از روش ساخته بعد دوباره گذاشته سر جاش و مترصد یک فرصت خوبه ؛ این فکر فیلسوفانه رو تا با سه چهار نفر در میون نگذاشتم و تا همه متفق‌القول نگفتن مگه کسی دیوونه است که این ریسک رو بکنه خوابم نبرد؛ تا چند روز گوش به زنگ بودم و البته کلی توصیه ایمنی به بقیه کردم که به ابوی جان چیزی نگن چون یقینن همون شب بر می‌گشت تهران تا گنج‌های خوونمون رو کسی ندزده ؛البته این تنهایی یک حسن بسیار بزرگ و ویژه هم برای من داشت اونم این بود که چند بار غذا درست کردم ؛ یعنی از خواهرم خواستم بگذاره من غذا بپزم؛اگر خودستایی نباشه از غذاهام تعریف هم شد ؛ بنابراین اولین خورش قیمه ؛ اولین خورش بادمجان ؛ اولین بیف استراگانف و چندمین سالاد الویه زندگیم رو درست کردم و کلی اعتماد به نفس پیدا کردم که از پس پخت وپز برمی‌آم ؛ من معتقدم دست‌پخت هر کسی شبیه به مامانش می‌شه و از اونجایی که مامانی دارم که طبق گفته دیگران دست پخت خیلی خوبی داره مطمئن بودم که کار منم بد نمی‌شه که فکر کنم اشتباه هم فکر نکرده بودم

خب دیگه خسته شدم با اجازه تون دیشب ساعت دو نیم خوابم برده لازم به ذکره بنده دیوونه نیستم که شب خوابم نره از اونجایی که دیروز مثل یه دختر خوب به دلیل سرماخوردگی خودم و مادر بچه‌ها زود رفتم خونه تا ساعت نه خوابیدم ؛ برا همین شب خوابم  نمی‌برد و الانم مغزم چت کرده پس بهتره دیگه زیاد چرت و پرت نگم ؛هم برا من بهتره هم برا شما!

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :