آخرش چی میشه؟
نویسنده: نانا - چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

ساعت نه و نیم شب است که سوار آخرین اتوبوس مسیر انقلاب تا خانه‌مان می‌شوم؛ اتوبوس سواری در آن ساعت شب را دوست دارم می‌توانی یک گوشه آرام پیدا کنی لم بدهی در تک تک چهره‌ها عمیق شوی و برای آدمهاي اطرافت داستان بسازی. کاری که از بچه‌‌گي دوست داشته‌ای ؛ وقتی برای خواهر کوچکترت نقاشی می‌کشیدی و همیشه آدمها موضوع نقاشيهايت بودند. آدمهايي كه خوشحال بودند در هر لباسی که نقاشی‌شان می‌کردی .

وقتي ديروقت باشد راحت‌تر می‌توانی جای نشستنت را انتخاب کنی؛ بنابراین می‌روی جایی می‌نشینی که با طرف مقابلت روبرو باشی و بیشتر بتوانی در حرکاتش عمیق شوی. دختر روبرويي‌‌ات ظاهر ساده‌ای دارد و بسيار خسته به نظر مي‌رسد پاهایش را روی صندلی مقابلش دراز کرده وقتی تو را می‌بیند كه آنجا را براي نشستن انتخاب كردي پاهایش را به زمین می‌گذارد و عذرخواهی می‌کند. يك كيف بزرگ و یک بسته سی و شش تایی شوکو پای از محصولات جدید شیرین عسل را که خریده‌ای کنارت روی صندلی می‌گذاری ؛ از فروشنده خواسته بودی یک بسته تایگر بدهد اما گفته بود هوا هنوز سرد نشده و این محصول را موقع سرما عرضه مي‌كنند ؛ خودش شوکوپای را پیشنهاد كرده و گفته اولین کارخانه شکلات سازی شیرین عسل به تازگی در آلمان راه اندازی شده تو هم خندیده‌ای و گفته‌ای به این موفقیت افتخار می‌کنی! از دختر می‌خواهی راحت باشد وسایلت را یک گوشه جمع می‌کنی تا پاهایش را دراز کند از گرمی هوا در این مقطع سال متعجبی و از خانم مسنی که کمی دورتر نشسته تایید می‌گیری؛ اتوبوس راه افتاده و تو می‌توانی کار لذت بخش و همیشگیت را انجام دهی .

به شیشه تکیه می‌دهی ؛حالا تهران عزیزت که این روزها کمتر دوستش داری لحاف و تشکش را دارد پهن ‌می‌کند تا کم‌کم برای خواب آماده شود ؛ شبهای تهران از همیشه‌اش دوست داشتنی‌تر است شاید شبهای همه شهرهای دنیا از روزشان زیباتر باشد یک جور رمز آلودی می‌شوند ؛ اگر کمی مردانه فکر کنی درست مثل زنی که خودش را زیادی پوشانده باشد و بیشتر تو را تحریک به کشف ناپیداهایش کند؛ فکر می‌کنی پشت هر کدام از این پرده‌هاي کشیده شده و چراغهای روشن خانه‌ها چه داستانهایی در جریان است که دلت مي‌خواست همه‌شان را بداني

 امشب حوصله نداری نه برای آدمهاي اطرافت داستان بسازی و نه به خانه‌هایی بیاندیشی که هر کدام داستانی دارند.

امشب داستان خودت را داری ؛دلت می‌خواهد به خودت فکر کنی ؛ به اینکه چقدر کم شده‌ای شاید آب رفته‌ای؛ به اینکه باورت نمی‌شد روزی به فوتبال رفتن کسی که دوستش داری حسادت کنی؛ به اینکه خودخواه شده‌ای اما خودت فکر می کنی حتمن  تمام شده‌ای كه خودخواه هم شده‌اي. به فیلمی که دیده‌ای اصلن فکر نمی‌کنی این روزها فیلمها دیگر كسي را به فکر کردن وا نمی‌دارند خیلی که خوب باشند کمی می‌خندی و بعد هیچی ؛ هيچي نمي‌ماند؛ حتی نه به اندازه یک غذای خوشمزه كه بعدها وقتي به طعمش فكر كني دلت بخواهد باز هم از آن غذا  بچشي.

 به فاطمه دوست تازه‌ات فکر می‌کنی به اینکه امشب خوشحال بود که بی اعتنایی‌هاي شوهرش را با سینما آمدن با دوستانش تلافي كرده و از این موفقیت احساس خیلی خوبی داشت ؛ به اینکه با عشق با اولین پسری که وارد زندگی‌اش شده ازدواج کرده و به قول خودش بعد از پنج سال مبارزه حالا فکر‌می‌کند سکان زندگی را در دست گرفته و وقتش است به فکر درست کردن یک بچه باشد در حالی که مردش با ادامه زندگي‌شان مشكل دارد و اصلن به بچه‌دار شدن فکر نمی‌کند .

خودش می‌گوید ما فقط در يك خانه زندگی می‌کنیم در واقع بیشتر هم‌خانه هستیم تا زن و شوهر ؛ هيچ حرفي براي گفتن به هم نداريم اگر گه‌گداری برایم خریدي هم نکند یک روزهم نمی‌توانم تحملش کنم. خب اینها همه حرف است تو می‌دانی حتمن يكي از آنها ديگري را آنقدر دوست دارد كه زندگيشان ادامه پيدا كرده آنقدر بچه نیستی که روابط زن و مرد را مطلق ببینی و به یک اشاره گسستنی . یعنی اگر روزگاري هم اينطور فكر مي‌كردي حالا مي‌داني کشش زن و مرد به يكديگر شاهکاري است كه در هيچ رابطه دوستانه‌اي مثالش را پيدا نخواهي كرد. اگرخواسته باشي در یک لحظه می‌شود همه چیز را عوض کرد اگرتنها یک عنصر قوی در رابطه باشد تفکر و گفتگوی منطقی و نه حتی عشق؛ تو فكر مي‌كني؛ نمي‌داني ؛ شايد هم به غلط ...

باز هم به فاطمه فکر می‌کني و اینکه هر جلسه که به کاراته می‌روی از تو می‌پرسد عروسی کی است ؛دختر خوبی است فقط شاید گاهی وقت‌ها بتوانی حسادت پنهانی را در چشمانش پیدا کنی که حسادتی بدخواهانه نیست ؛ یک نوع حسادت حسرت بار است ؛ حسرت بار ازاینکه به قول خودش سالهای اول ازدواج مشقات مالی بسیاری را تحمل کرده تا اینکه خودش سر کار رفته ؛ از اینکه دوستي با هیچ‌پسري راتجربه نكرده و کنار سفره عقد نشسته؛ از اینکه بابت جلسات مشاوره با دکتر مجد مبلغ هنگفتي از حقوق خودش پرداخته تا زندگی‌اش را نجات داده باشد و از اينكه‌هاي بسياري كه هيچ‌كدام در واقع بهای گرانی ندارند اما وقتي تجربه نكرده باشي برايت مهم مي‌شوند و حسرت بارت می‌کنند ؛حالا عجله دارد می‌خواهد همه راههای طی نکرده‌اش را یک نفس بدود . تلاشش برايم قابل تقدیر است هرچند گاهی اوقات به نظرم بیهوده می‌آید اما از اینکه مبارزه می‌‌کند خوشم می‌آید ؛ نمی‌دانم من در زندگي مشترك چگونه زني خواهم بود اما هرچه باشم می‌دانم کم طاقتم و زود قافیه را می‌بازم اگر جايي احساس كنم رابطه‌ام یک چیز مهم را از دست داده و تبدیل به من و تویی شده که همه چیزش در ترازوست. شاید من هم بی تجربه‌ام..

حالا به این فکر می کنم که ما آدمها و شايد به طور اخص مردم ايران عادت كرده‌ايم زندگيمان را طبق يك دستور نانوشته تكراري پيش ببريم ؛ انگار همه چيز خرق عادت است اگر نخواسته باشي مثل ديگري زندگي كني؛ همه‌مان يك جور عادت فرهنگي به لاپوشاني كردن داريم خوشبخت نيستيم اما وانمود مي‌كنيم كه هستيم ؛ از وضع فعلي خودمان راضي نيستيم اما اصرار داريم ديگري هم  مسير ما را انتخاب كند .

 انگار عادت كرده‌ايم دوستان زيادي را در يك ورطه خطرناك به همراه داشته باشيم و این به ما شجاعت تحمل می‌دهد ؛ شاید هم یک جور پنهانی از همراهي ديگران در بدبختيمان لذت مي‌بريم درست مثل دوران درس و كلاس كه وقتي همه نمره كم مي‌آوردند ديگر زياد غصه نمي‌خورديم.

به یاد صادق هدایت می‌افتم شايد همه علاقه‌اي كه به نوشته

‌ها و افکارش دارم براي اين است كه او حدود پنجاه سال پيش اينها را فهميده بود و به زيباترين شكل علل مشکلات ما مردم ایران را بیان كرده بود شاید او تنها ايراني صادق بود درست مثل اسمش .

به توصیه‌های دوستانم در مورد زندگی و آینده‌ام فکر می‌‌‌کنم می‌دانم دوستان از سر دلسوزی‌ است که حرف‌هایی می‌زنند اما می‌دانم خود من

 با همه احساساتي بودن؛ به اندازه‌ای واقع بین هستم که مدام به درستی یا نادرستی کارهایم فکر کنم به حدی که وقتی به گذشته‌ام فکر می‌کنم می‌بینم سالهای زیادی از عمرم مشغول تماشای مبارزه عقل و احساسم بوده‌ام . نمی‌دانم اما گاهی اوقات فکر می‌کنم اینچگونه دلسوزی است که حتی همجنسانت را وامی دارد برای تو به عنوان یک زن تاریخ مصرف قائل باشند و مدام به یادت بیاورند که به زودی منقضی می‌شوی.

 آنقدر با خودم رو راست هستم که حداقل هر بار به آینه نگاه می‌کنم به این موضوع فکر کنم که البته این برای منی که عادت دارم زیاد به آینه نگاه کنم یعنی تکرار کاهنده و ناخوشایند یک مرثیه نه چندان سوگوارانه که دوستانت پیش از مرگ برایت سروده‌اند ؛ برای مرده‌ای که قرار است بمیرد اما در حال حاضر کاملن در صحت و سلامت است و دارد از زندگی‌اش لذت می‌برد . به هرحال این تکرار به یقین اگر حسنی هم داشته باشد جز این نیست که تاریخ اکسپایر! شدنت را جلوتر خواهد انداخت .

ما آدمها عادت داریم فکر کنیم تنها یک نسخه از پیش نوشته شده برای همه‌مان وجود دارد باید هر‌چه زودتر رفت و دارو را خرید. قبول دارم زندگی روال طبیعی خودش را دارد و تو هم باید در آن حل شوی اما باید قبول کرد بعضی آدمها جور دیگری با زندگیشان عجینند.

 چرا باید وادارشان کنیم حتمن از داروی پیشنهادی ما بخورند؟ شاید کسی بدون دارو آرامش پیدا کند؛ اصلن شاید دلش بخواهد داروی دیگری مصرف کند ؛ ما هر کدام ذائقه‌ای داریم.

 قبول دارم مثلن ممکن است عوارض داروی مصرفی من بیشتر باشد اما من ؛ منه نوعی؛ بیسواد نیستم حتمن بروشور داروی مصرفی خودم را خوانده‌ام و دارویم را انتخاب کرده‌ام .

در انتها باید بگویم شاید کسی باشد که یک رابطه نا امن لذت بخش را به یک رابطه امن و فرساینده ترجیح بدهد. یادم می‌آید خیلی سال پیش وقتی فقط بیست سال داشتم پسری که دوست داشتم به من گفت اگر خواسته باشی برخلاف جهت رودخانه شنا کنی کارت سخت می‌شود فکر می‌کنی می‌توانی؟ امروز می بینم کمی توانسته‌ام جاهایی بوده که همه گفته‌اند برو و نرفته‌ام ؛ در پایان مسیرم حتی لبه پرتگاه در حالی که همه تشویقم می‌کردند بپرم ؛ پایم را پس کشیده‌ام گاهی با تفکر گاهی هم از ترس اما حالا ؛ حالا در جایی ایستاده‌ام که همه می‌گویند نرو ؛ بترس؛ بلغز اما من دلم می‌خواهد بروم تا جایی که می شود رفت ؛ تا جایی که‌ آنقدر پر و خالی شوم که دیگر دلم نخواهد قدم از قدم بردارم ؛ پرتگاه را ببینم و دیگر پیش نروم .  می‌دانم  گاهی وقتها جوری رفتار کرده‌ام که دیگر کسی جرات پیدا نکند به زبان بگوید نرو اما در بی سخنیشان ؛ فریادها را می‌شنوم ؛ چشمهای ملامت‌گر را می‌بینم ؛ خودم هم تردیدهایم را دارم و ترس‌های پنهانم را ؛ گاهی خسته می‌شوم نفس‌‌گیری می‌کنم و دوباره زیر آب می‌روم شاید غرق شوم شاید نجات یابم. 

به خانه رسیده‌ام مادرم برایم انار دان کرده می‌آورد..

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :