باز هم برای یک دوست

این وقت های سال که می‌شود دلم برایت خیلی تنگ می‌شود، درست زمانی که بهار در من تپیدن می‌گیرد و دلش گشت و گذار می خواهد و عاشقی . این روزها که نه، آن روزها را می‌گویم که هنوز دلم آدم نشده بود..

شاید قسمتی از من هست که در هجده سالگی‌ام متوقف مانده و به این موقع سال که می رسد دوباره زنده می‌شود و همیشه هم، با تو زنده می‌شود. من می‌شوم همان نسرین و تو هم می‌شوی همان نادیا. انگار از اول هم جایی نرفته بودیم، تو تند تند آرایش می‌کنی و تخته تخته کرم پودر روی صورتت می مالی و با قر واطفار مخصوص به خودت آرایش کردن من را مسخره می‌کنی که بعد از ماتیک زدن همیشه عادت داشتم کف دستم را روی لبهایم بگذارم که تندی ماتیکم از بین برود، مادرت دم در می‌آید و با لهجه گیلکی که من همیشه عاشقش بودم برایمان دعا می کند بیرون که می‌رویم بهمان خوش بگذرد.

 گاهی وقتها فکر می‌کنم تو خیلی زودتر از من به نقطه‌ آغازت به عنوان یک زن رسیده بودی جایی که من خیلی سال بعد احساسش کردم،  انگار زنانگی در تو با همان هجده سالگی‌ات کامل شده بود و من هنوز در حال و هوای دوران بلوغ مانده بودم. شیطنت هایت برای پسرها، تلفن بازی‌هایت و قرارهایی که همیشه پسری را ضایع می‌کردی. یادت هست آن روز پارک لاله پسرک کم مانده بود اشکش در آید، من درست همان لباس‌هایی را پوشیده بودم که تو با پسر قرارش را گذاشته بودی. یادت هست وقتی آمد جلو و با اصرار گفت من با خود شما صحبت کردم و قرار بود شما همین لباس ها را بپوشی.  من هاج و واج مثل اینکه از مریخ آمده باشد نگاهش کردم.  او با چشم های گشاد شده اصرار می کرد و همان اسم دروغی را که تو گفته بودی تکرار می کرد و آخر سر شلیک خنده ده تا دختر بود که به آسمان بلند شد .عاقبت یک شب از میان همین شیطنت ها توی بازی افتادی و بازی بازی ازدواج کردی و رفتی، تو از آن دسته دوستهایی بودی که با ازدواجت هم هرگز عوض نشدی، هنوز هم می توانی شیطنت کنی اگر چه این روزها روزهای به بار نشستن شیطنت های دخترت باشد.

 این وقت های سال که می‌شود دلم تنگ می‌شود برای بالکن خانه‌تان، برای پدرت که دوستم داشت و قول داده بود برای عروسی ام با جلال همتی برقصد، برای درخت شاه توت توی حیاط تان، برای حاج خانم کوچولو همسایه تان، حتی برای سوسک هایی که گه گاه توی حیاط پرواز می کردند و تو از صدای جیغ ها و فرارهای من ریسه می رفتی. چقدر می‌خندیدیم. من حالا دیگر زیاد نمی خندم انگار که خنده هایم را همه، پیش تو جا گذاشتم.

این موقع سال که می‌شود دوباره همان دخترک بی پروای آن روزها می شوم .دلم می‌ خواهد فقط یکبار، یکبار دیگر با هم بیرون برویم و شب هول هولی به خانه برگردیم و تو ادای مادر من را با لهجه کردی در بیاوری که می‌گفت کر جاهل هم تا ای وقت بیرون نمی مانه و باز با هم بخندیم.

 راستی آن خنده ها کجا رفتند زیر خاکستر روزمرگی گم شدند؟ مگر آن وقتها هم همه چیز روزمره  نبود؟! پس چه رازی با خود داشتند که همه چیز به نظرمان شگفت انگیز می آمد. آیا جوانی اکسیری با خودش دارد که همه چیز را رنگ می‌کند؟ آیا عاشقی بود؟ چه بود که بی پروا شادمان می‌کرد؟

 حالا هر رستورانی که دلمان می‌خواهد می توانیم برویم اما هیچ کدام مزه ساندویچ های آن روزها و پیتزا آندره را ندارند،حالا کر جاهل شده ایم و هر قدر دیر باشد با ماشین خودمان به خانه بر می گردیم اما دیگر دل آن دل نیست، حالا دیگر حتی تو نیستی که با هم بیرون برویم و شب دیر برگردیم. راستی بعد از آنوقت ها دیگر هیچ وقت فال حافظ نگرفتم من حافظ و شعرهایش را هیچ وقت دوست نداشتم از جنس من نیست اما یادت هست می‌آمدی خانه مان و چقدر فال می‌گرفتیم و تعبیرهای خودمان را می کردیم و باز هم از خنده ولو می شدیم . عشق آن روزهای تو یکبار عقد کرد و زنش را طلاق داد حالا  عسلویه است و سر ارث و میراث به جان بقیه افتاده گه گاه خبرش را دارم کمی فامیل بودیم و عشق آن روزهای من دو تا پسر بی اندازه خوشگل و یک زن کمی زشت دارد و مشغول خواندن دکتراست.

  تو حالا شهر دیگری هستی و من خیلی به آن روزهایمان فکر می‌کنم که چرا توی مشتم سفت نگرفتمشان تا از دستم در نروند اما آن روزهای آبی مثل آب بودند حتی اگر سفت هم گرفته بودمشان از میان دستهایم می‌چکیدند گاه فکر می کنم شاید من سر بی دردی دارم که اینقدر به گذشته می آویزم لابد، اما با تو هم که حرف می زنم همانی، همان دخترک شیطان، ما برای هم همان ماندیم و هیچ چیز حتی سختی های زندگی تو را باز نمی دارد از به یاد آوردن شیرینی آن روزهایمان.

 با تو هزار خاطره دارم که هیچ وقت رنگ نباختند،  هیچ وقت فکر نکردم که روزگاری بود و  گذشت . بعد از تو دوست هایی داشتم که بیشتر از تو بودند، بیشتر از تو ماندند، اما پاکشان کردم، خاطراتشان را، خودشان را، همه را، چون اصالت نداشتند.  دوستی ما اصالت داشت.  همه چیزش، از همان روز اول که چشمهای زیبای سوفیا لورنیت را سر کلاس دیدم میدانستم  از همان جنس های مرغوبی که زود از سکه نمی افتند .

 زبان نیش دارت، سرزنش ها و تیکه‌هایت ناراحتم می‌کرد آن هم آدم حساسی مثل من را اما هیچ وقت متنفرم نکرد،مخت کار می‌کرد و احمق نبودی هیچ چیزی توی دنیا به اندازه یک آدم احمق آدم را زجر نمیدهد. این روزها کمتر تحمل می‌کنم گاهی وقتها دلم می‌خواهد راست توی چشم  دوستی نگاه کنم و بگویم خیلی احمقی ولی رویم نمی‌شود به قول دوست عزیزی حرف هایم را لای کره و مربا می پیچم و آن وقت دیگر مزه ‌احمق بودنش را نمی توانم به خوردش بدهم خب می دانی مزه حماقت به نظر من ترکیبی تلخ و شور است و کره و مربا داستان دیگری دارد .داشتم از تو می گفتم تو اصیل بودی برای خودت و زندگی ات باید و نباید، زیاد داشتی و همیشه سرشان می ماندی. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم من آدمهای اینطوری را دوست دارم ازشان ناراحت هم که بشوم هیچ وقت از چشمم نمی‌افتند تو از همان جنس بودی جنس کمیاب این روزها

 داشتم از خاطراتمان می‌گفتم این وقتها که می شود دلم معجون های آن مغازه پاتوقمان توی آریاشهر را می‌خواهد، پیتزا آندره را یادت هست سر کوچه آموزشگاه سینا چقدر کلاس کنکورهایمان روا دودر کرده باشیم خوب است ،این یکی را  اصلن دلم نمی‌سوزد نوش جانمان

من آن صبح جمعه بعد از کنکور را می‌خواهم که با هم رفتیم درکه، یادت هست توی مینی بوس آن مرد کنارمان را که مرتب شکمش را باد می کرد تا خودش را به ما بچسباند چقدر خندیدیم . من دلم می‌خواست اینجا بودی و با هم کوه می‌رفتیم و باز تو ناز ناز و بازی در می‌آوردی و غر می‌زدی که من بالاتر نمی‌آیم و من هم برای خوشحالی تو قبول می‌کردم که آمده‌ایم خوش بگذارانیم نه که قله را فتح کنیم! حالا اما کوه که بروم باید تا اخرش بروم. آن ظهر گرم تابستان که هوس استخر کرده بودیم یادت هست من و تو ماهرخ بودیم که سر از استخر موج در اوردیم چقدر شنا کردیم! تنها یادم مانده دختری که آن روز مسخره نکردیم خودمان بودیم. حالا اما استخر که می روم فقط شنا می کنم کسی چه می داند شاید دلم می خواهد همه چیز کامل باشد تا نبودنت برایم جبران شود.

راستی حالا مادر من  پیر شده و مادر تو پیرتر. پدر تو سالهاست رفته و پدر من ناتوان، مادرم هنوز برایم غذاهای خوشمزه می‌پزد و پدرم هنوز گه گاه بی هوا صدایم می‌زند تا فقط ببوسدم اما من دیگر آدم آن وقتها نیستم..

خیلی چیزها هست که آن وقتها نبود اما من این چیزها را نمی‌خواهم من آن شب سرد و برفی را می‌خواهم که توی کوچه های باریک محله مان قدم می زدیم دیروقت بود و خلوت و سرد و برفها بی نهایت زیبا، بی صدا نگاه می‌کردیم. آن شب به هم قول دادیم آن لحظه را هیچوقت فراموش نکنیم از همان قرارهای دخترهای نوجوان، اما من هیچوقت فراموشش نکردم همیشه برف که می آید وشب است، کوچه باریک، تیرهای چراغ برق و یک دختر با چشمهای کهربایی به یادم می آید شاید ما عاشق هم بودیم کسی چه می داند!

 هر چه از تو به یادم می آید روزهای خنده دار زندگی ام است گاهی وقتها برایم گریه هم می کردی اما فقط خنده هایت در یادم مانده، راستی که خنده های تمامی این ساله های نبودنت را بدهکار منی....  

/ 0 نظر / 32 بازدید