من ، کمربند بنفش و تنهایی

خب الان که بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که بیام اینجا بنویسم و بیش از این شما رو مرحوم نگذارم از نوشته‌هام (خب در واقع کسی که اینجا رو نخوونه از دید من مرحوم محسوب می‌شه ) ساعت حدود دو و نیم بعد از ظهر در یک روز خلوت و آخر هفته‌ایی اداری ‌است.

امروز به یمن دست پخت خوشمزه مان ناهاری بس لذیذ ، همراه  با ترشی تند و تیز انبه خواهرجانمان که از زاهدان آوردند نوش جان کردیم و حالا هم یک لیوان چای داغ با خرما و گردو به خندق بلا فرستادیم ،خب تفریحات آدمهای مجردی مثل ما غیر از تفریحات شکمی چه می تواند باشد نهایتش هم آخر هفته یک خواب عمیق و طولانی در آغوش رختخواب و پتوی نرم و گرممان احیانن !

از مقولات غریزی و دون پایه وجودمان که بگذریم بنده مفتخر به دریافت کمربند بنفش شدم. اونم بعد از ده ماه ! فکرشو بکنید ده ماه تمام هی رفتیم کلاس و خم و راست شدیم و لنگ و لگد انداختیم و اوس اوس گفتیم و هی این سن سی (مربی ) ما گفت داچی‌هایتان (نحوه ایستادن درحین اجرای تکنیک و کاتا ) غلط است. بنده با احتساب فاصله چهار ماهه بین سبز و بنفش الان باید امتحان قهوه‌ای رو می‌دادم اما با این وصف و با نگاهی خوش بینانه حداقل یک سال و نیم دیگه باید بگذره که من بتونم امتحان مشکی رو بدم.

 کاراته و عشق به اون روز به روز در وجود من ریشه دارتر می‌شه و امروز فرداست که به مراتب فنا فی الله دست پیدا کنم، به هرحال من درکلیه امور عشقولانه آدم بسیار سریش وثابت قدمی هستم و نوع این عشق هم فرق نمی‌کنه حتی می‌تونه عشق به یه سنجاق سر یا دم پایی ابری باشه ، باور کنید یا نه لحظه‌های شروع و پایان کلاس که با لباسهای سفید بدون هیچ نوع آرایش و زیور آلاتی چند دقیقه تمرکز می‌گیریم و در مقابل قبله‌ (شومی‌نی) تعظیم می‌کنیم بیشتر از هرچیز خانه ...برام تداعی می‌شه و به یاد مراسم حج می‌افتم (گفتم که یه کم جو گیرم!)

 البته خدا منو ببخشه من منظوری نداشتم از این قیاس خواستم عشق خاضعانه خودم رو به کاراته نشون داده باشم درست مثل کسی که ابروی یار براش می‌شه گوشه محراب و لباش می‌شه مهر نماز ! ( البته امیدوارم ابروها قوس ناشی از تتو و برجستگی لب ها ‌ناشی از پروتز نبوده باشه چون یه جورایی بعد عبادی قضیه رو کم رنگ می‌کنه خنده)

خب کاراته علاوه بر تاثیرات روحانی خودش تاثیرات جسمانی زیادی رو هم بر روی بنده گذاشته البته نه اینکه من قبلن آدم تیتش مامانی و لوسی بوده باشم‌ها. بزرگترین تفریح من از بچگی مچ انداختن و کشتی گرفتن با پسر دایی عزیزم بوده که نزدیک ترین هم بازی بچه‌گی‌ها و بهترین دوستم بوده که بعد پسرانه شخصیتم رو شاید مدیون بازی‌های پارتیزانی (زمان ما فیلمهای پارتیزانی خیلی مد بود و من هنوزم عاشق اون لباس ها و اون کلاه کج خوشگلشون هستم )و بازی‌های بکش بکش‌ اون دورانم هستم ، البته شما تصور بفرمایید شدت لطافت روحی بنده رو که چقدر زیاد بوده که علیرغم پسرونه بزرگ شدن، وقتی به دوره جوانی رسیدم شعرهای عاشقانه زیادی گفتم و حتی یک آقایی که تو اداره ما بود و به لحاظ کاری مجبور بود روانشناس خوبی هم باشه یک بار به من گفت خانم شما اصلن روحیه تهاجمی ندارید و این خیلی بده سعی کنید برید توی یه اتاق و فحش بدید و با مشت بکوبید به دیوار که این بعد شخصیتتون هم قوی بشه!!

 خلاصه این شد که حالا من محاله سوار تاکسی بشم و سر پنجاه تومن بیشتری که راننده بر می‌داره باهاش دعوا نکنم و حتی چند روز پیش در حال عصبانیت دریه تاکسی رو محکم کوبیدم( البته به خاطر پنجاه تومنه نبودا فکر نکنید من خسیسم) و بعدش سر  کلاس زبان تمام مدت داشتم با خودم فکر‌می‌کردم چی شده که تبدیل به یه همچین هیولایی شدم و صدای کوبش در بارها و بارها تو سرم تکرار می‌شد و عذاب وجدانم رو بیشتر می‌کرد که نکنه بیچاره از اینکه منو به مقصد نرسوند منظورش این بوده که تو ترافیک نمونم و نخواسته زرنگی کنه.

 خلاصه که درست مثل راسکورنیکف بعد از کشتن پیرزن ربا خوار در جنایت و مکافات صحنه‌ محکم بستن در هی تو ذهنم تکرار می‌شد .

حالا هم نمی‌دونم تاثیر حرف‌های اون آقا بود یا تاثیر حرفهای این آقا قلبیا خشونت حاصل از کاراته ، من الان اونقدر جسور شدم که گاهی وقتها وقتی تو تاکسی جلو می‌شینم جسارت این رو در خودم می‌بینم که اگه خدای نکرده آقای راننده دست از پا خطا کنه با یک اورا زوکی و در یک حرکت، تمام دندوناش رو بریزم کف حلقش(حالا اگه بعضی‌ها دارن مسخرم می‌کنن مشکل خودشونهزبان) اگرچه که می‌دونم هیچ وقت نمی‌تونم خشونت فیزیکی نسبت به آدمها داشته باشم اما این حس قدرتمندی برام لذت بخش و آرامبخشه خب ما متولدین ..عاشق قدرتیم!

و اما تنهایی خدمتتون باید عرض کنم بنده غریب به یک ماهه که به تنهایی بار زندگی و پخت و پز و جارو پارو خونه رو به دوش می‌کشم و از همین جا اعلام می‌کنم کلیه خواستگاران محترمه! برای ازدواج با یک کدبانوی بی نظیر دست سوخته می‌توونن وقت قبلی بگیرنمژه

 خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه که امروز روز آدم می‌تونه مامان جون و خواهرهاش رو دراقصی نقاط دنیا در دسترس داشته باشه و با گزارش لحظه به لحظه از وضعیت قل قل غذا آبروی خودش رو پیش دوستش و شوهردوستش و ..حفظ کنه و یه غذای آبرومند بذاره سر میز، خلاصه که من امروزتجربیات گرانباری در این زمینه دارم که می‌تونم با شما در میون بگذارم مثلن حالا می‌دونم که زعفران مرغ رو باید در دقایق آخر به غذا اضافه کرد که مرغت سیاه نشه و قارچ رو باید با آبلیمو تفت داد که اونم سیاه نشه و مدیریت زمان در آشپزی کمتر از مدیریت بحران در مواقع سیل و زلزله نیست .من تازه حالا می‌فهمم که مامانم بعد از چهل سال آشپزی چطور وقتی مهمون داره هنوز نگرانه که همه چیز خوب از آب در بیاد خب تجربه مهمان رسمی دعوت کردن و پذیرفتن کلیه عواقبش تجربه با شکوهی بود برای من اگرچه توی این سن شاید کمی خنده دار به نظر برسه!

 خرید کردن بنده از تره بار و در واقع قیافه من در حین خرید و پرس و جو از قیمت نان و سبزی و.. کمتر از وضعیت اصحاب کهف بعد از بیداری نبود،اطراف خونه قبلی ما اونقدر مغازه ممد آقا و مش صفر و... آشنا داشت که همه چیز گلچین و عالی با قیمت مناسب به دست ما می‌رسید و ما هیچ وقت تره بار ندیده بودیم، در واقع عشق به مغازه‌ها بود که پدر عزیز وار را یک عمر پاسوز محله قبلیمان کرده بود به هرحال هر آدمی به شکلی عاشق است !

خلاصه که تره بار عجب حای خوبیه اولن که همه جور میوه ای داره ؛ دومن که قیمتها واقعن ارزونه و سومن ومهمترن اینکه این یک فقره جا از دست مافیای عظیم هم وطنان آذری قصر دررفته و همین موضوع بسی مایه خرسندی آدمهای ناسیونالیستی مثل بنده است.

 فکرشو بکنید از بچگی مردیم از بس رفتیم سوپری و بقالی یکی اومد گفت کیفین نچده؟ رفت جلو ؛ رفتیم نونوایی اون یکی اومد گفت نه خبر ده؟ رفت جلو ؛ رفتیم مکانیکی یارو گفت ساقول..رفت جلو ، رفتیم دانشگاه ...کارمند شدیم... و.. خلاصه که حسرت دو کلام حرف زدن با این زبان دوم مادری (البته الان شدت ابعاد ناسیونالیستیک وجودم کمتر شده و گرنه قبلنا می‌گفتم زبان اولمژه) بر دل ما ماند؛ از این حرفها گذشته خودمم‌خیلی راحت نبودم خب وقتی آدم توی اون شهر با اون زبان بزرگ نشده باشه کمی از بدی لهجه و از این حرفا خجالت می‌کشه و کمتر می‌تونه حرف بزنه، خلاصه که چه درد سرتون بدم چند روز پیش بنده رفتم تره بار و دل رو به دریا زدم و گفتم بذار ما هم یه خودی نشون بدیم و دل بقیه رو آب بندازیم؛ نشون به اون نشونی که من انگار رفته باشم به یه کشور دیگه تا داخل غرفه‌ها می‌شدم می‌زدم کانال دو و خلاصه بدم ندیدیم از این کار ؛هر چی خیار قلمی و نارنگی درشت و موز بدون لک و میوه درست حسابی بود به کیسه ما روانه می‌شد و بعدشم کلی قربون صدقه که یعنی پا رو چشم ما گذاشتی و بدرقه رسمی و مارش نظامی یه هو حول برم داشته بود که من نکنه سفیر کبیر جاییم خودم خبر ندارم !

تازه قسمت جالبش این بود که رفتم لبنیاتی ماست خریدم یارو به زور می‌گفت شیر بخر منم گفتم مرسی لازم نداریم خلاصه در مقابل چشمان ناباور دیگران آقاهه رفت از پستوش برام چند تا شیر یارانه‌ای آورد و به زور چپوند تو کیسه‌ام ، آی چقدر دلم می‌خواست دو تا هموطن آذری اونجا بودن و من یه زبون درازی حسابی بهشون می‌کردم، من هیچ دشمنی باهاشون ندارما تازه کلی هم عاشق موسیقی عاشیقی و این چیزاشون هستم اما در این مورد بد جوری عقده‌ای شده بودم و خلاصه حسابی عقده گشایی نمودم

از همه اینا که بگذریم با این که این چند وقته کاناپه جلو تلویزیون که همیشه در اختیار مامان جانمان هست تمام و کمال در اختیار منه و داستان جابجایی مدام گلدان با قاب عکس و قوری با قلیون ! توی خونه توسط من و مامان چند وقتیه متوقف شده و تلویزیون فقط در انحصار پدر بزرگوار برای دیدن صدای آمریکا و احیانن رقص عربی و کانال‌های کذا و کذا (نصفه شب‌ها بعد از نماز شب البته !) نیست ؛ اما روزهایی بود که از تنهایی اصلن دلم نمی‌خواست روی کاناپه دراز بکشم و یا اصلن تلویزیون ببینم واقعیت اینه که تو وقتی تنهایی اصلن دلت نمی‌خواد هیچ کاری بکنی نه حال داری غذا بخوری؛ نه فیلم ببینی و نه و یا حتی کارهای یواشکی که همیشه دلت می‌خواسته به راحتی و در تنهایی انجام بدی رو انجام بدی . هیچ وقت تنها نباشید (البته گفتم تنها اما طبق معمول این دختر خالهه رو سر ما هوار بود !)

 

/ 0 نظر / 9 بازدید