وقتی آیپد جای النگو می نشیند!

امروز یه روز بهشتی و بهاریه که به راحتی می تونه منو عاشق کنه، از اون روزایی که بارون زده، آفتاب کمه، بخاری برقی کنارم روشنه و بستنی نیمه شعبانی اداره هم تو دستمه ! الان شد مصداق شعر

گل در بر و می در کف و معشوق بکامست سلطان جهانم بچنین روز غلامست

نه نه، فراموشش کنید. امروزی ترش خوشگل تره، مثلا

دستم تو دست یاره ههه قلبم چه بی قراره به به چی می شه امشب بارون اگر بباره

به مدد پرشین بلاگ عزیز چند سالی از پستمام گم شدن! اولش فک می کردم فقط برا من اینطوری شده بعد دیدم مشکل کلی بوده و بعد یه مدتی، مدیرش اومد گفت دارم تلاش می کنم همه رو بر گردونم که گویا منصرف شد چون پستی رو هم که در این مورد نوشته بود کلا برداشت. کامنت دونی هم که کلا نابود شد رفت پی کارش و جالبه که تاریخ پست ها به شکل احمقانه ای به صورت یک ماه پیش، دو سال پیش و شش ماه پیش نمایش داده می شه که برا آدمی مثل من که تاریخ دقیق همه چیزها براش مهمه یعنی فاجعه!

قاعدتا وقتی از جایی خوب سرویس نمی گیری باید قیدشو بزنی و بری یه جای دیگه (همین جا باید بگم، فراموش نکنید که این قانون مشمول تمام موارد زندگی می شه) اونم با این همه رقابتی که در دنیای مجازی وجود داره. اما من فکر می کنم بلاگ نویسی دیگه مثل سابق ظرفیت این نوع اسباب کشی ها رو نداره چون کل قضیه الان مهجور و منزوی شده و اینی هم که بعضی ها هنوز به اینجا وفادارن کاملا شخصی و سلیقه ایه و به نظرم تا حدودی از روی عادت هست.

از اینا که بگذریم اومدم اینجا که بگم من دارم آیپد دار میشم. خب خیلی مهم نیست و کار خاصی هم نیست اما برا من مسئله کاملا مفهومی _ ارزشیه! تقریبا سه چهار سال پیش یه پست داشتم به نام النگو یا آیپد و یادمه وقتی در چالش انتخاب میون این دو تا قرار گرفته بودم با میل و رضای قلبی رفته بودم چند تا النگو خوشگل که الان هم دارمشون و از قضا خیلی هم دوستشون دارم برا خودم خریده بودم. در حالی که اداره اون پول رو داده بود که مثلا بریم از این جور چیزا برا خودمون بخریم. حالا بعد از اینکه بعد از مدت ها حس و حال خریدش اومد، موضوع این طوری شد که، مسئله این است تبلت اپل یا سامسونگ که این هم برا خودش داستانی داره.

اصولا کسانی که منو از نزدیک می شناسن می دونن که من آدم ضد امپریالیستی هستم و از اونجا که مظهر امپریالیست جهانی آمریکاست مسلما بسیار هم ضد آمریکایی (البته کاملا از منظر سیاسی). نمی خوام وارد بحث سیاسی بشم و سیاست های جهانی این کشور رو نقد کنم چون در اون جایگاه نیستم اما مسلما با نگاه پراگماتیکی که جامعه آمریکایی برش بنا شده غیر از این هم نباید می شد و چه بسا خیرات بسیار از این نوع نگاه نصیب جامعه اش می شه. البته ایدئولوژیک و یا حتی اخلاقی ندیدن اداره یک جامعه خیرات و مضرات خودش رو داره که کلا نمی خوایم اینجا واردش بشیم.

خلاصه این که با وقایع سیاسی اخیر من به شدت نسبت به خرید محصولات اپل گارد گرفته بودم و تصمیم داشتم که گوشیم رو هم در اسرع وقت عوض کنم و از برندهای دیگه خرید کنم نه برا اینکه این محصول آمریکاییه بلکه به خاطر اینکه با وجود این همه مشتری در ایران هر روز یه بامبولی سر کاربران محصولاتش در می آورد که با توجه به اینکه در کشورهای سرمایه داری تکریم مشتری که اون هم با نگاهی بازاری وکاملا پراگماتیک صورت می گیره از اولویت هاست، خیلی این بی احترامی ها برام سنگین تموم شده بود اما اما ..هر کاری کردم دلم به خرید محصول دیگه راضی نشد.

شما اینو بزارید به حساب اینکه من از نسل سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک هستم :) از شما چه پنهون گاهی وقتا تو خلوتم فک می کنم اون استیو جابز بلا گرفته، ایده این سیب گاززده قرشمالو که دل خیلیا رو برده از مرحوم حمید مصدق خودمون دزدیده! برا همین یه دونه خوشگلشو سفارش دادم که از خود آمریکا بیاد تا حتما بوی سیب گاز زده های امپریالیستی رو بده :)

بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی

حالا اینا به کنار، قسمت اسف بار داستان اینه که تمام این ها معنیش برای خود من این می شه که من کلا کشکم. یعنی تصمیماتم تنها بر محور احساساتم صورت می گیره، چون فقط دلم می خواسته آیپد داشته باشم تمام اعتقادات و شاکله های ذهنیم رو به کناری می گذارم و به خواسته دلم گوش می کنم که این خیلی بده. چون باز هم دهن کجی کنان به من یاد آوری می کنه قدرت کندن از اونچه که دلم بخواد رو ندارم.

شاید به نظر بی ربط بیاد اما همین جا باید اعتراف کنم تنها جایی که من می تونم روی دلم پا بگذارم و به اصطلاح مذهبیش از خواست های نفسانیم بگذرم در عمل به بعضی شرعیات مقبولم و به طور اخص در امر روزه است. برای همین هم هست که روزه برام ارزش فوق العاده ای داره چون تنها فریضه ای در اسلامه که برای من ابزار کسب کامل هویت اخلاقیه. اولش که این پست رو شروع کردم منظورم این بود که بگم حتما رشد فکری بیشتری پیدا کردم که از خرید طلا شیفت دادم به خرید یک جور ابزار رسانه ای اما جالبه به نتایجی دست پیدا کردم که برا خود هم قابل پیش بینی نبود.

این که اراده طرد کردن چیزهایی که دوست دارم در من وجود نداره؛ حتی اگر دلایل کاملا منطقی باشن و دیگه اینکه مذهب تنها جایی هست که این اراده رو در من به وجود میاره (البته شاید امتحان خودمو وقتی اولین بار عاشق آدمی شدم که با من اختلاف مذهبی داشت به خودم پس داده باشم) اگرچه به لحاظ ظاهری اصلا آدم مذهبی به نظر نمیام.

من آدم خوش خوراکی هستم (شکمو نگفتم چون پر خوری نمی کنم) طوری که می تونم حتی غذاهای تایلندی رو هم که هیچ اقبال عمومی جهانی هم بهش وجود نداره با لذت بخورم و ازش تعریف هم بکنم با تمام این اوصاف جایی که شریعت چیزی رو منع کنه با همه نفس خواهی استاپ می کنم .طوری که چند وقت پیش مدت طولانی در هتلی بودم که انواع خوراکی های مورد علاقه ام رو هر روز در بوفه می دیدم و بی اعتنا بدون لحظه ای تردید به خوردن نون و پنیر خودم اکتفا می کردم (البته شما باید منو از نزدیک بشناسید تا بدونید این کار من از جهاد نکاح داعشیا سخت تر بوده!) شاید به نظر مسخره بیاد اما از دین یا بهتره بگم شریعت تنها همین چفت و بست گذاشتن روی امیال رو دوست دارم، اینکه تو به خودت اجازه ندی به هر ممنوعیتی فکر کنی و یک وقت هایی به خودت بگی ورود ممنوع. تمام این ها به خودی خود مهر تایید برجسته و بزرگی هست بر روی قدرت نفوذ و حکمرانی مذهب بر آدم ها و البته فرقی هم نمی کنه که اون آدم کی باشه و در چه حد از درک، منطق و سواد.

اونها که مذهب رو نقد می کنن و با داعیه اخلاق محوری معتقدن که می تونن رو گرایش غریزی انسان به خوبی ها می تونن حساب کنن باید بیان لنگ بندازن زیر پای مذهبیون توی آوردگاهی که اخلاق می تونه به راحتی مغلوب امیال ما آدم ها بشه. (بحث در این مورد بسیار شیرین، چالش برانگیز و جالبه اما در حوصله و ظرفیت این بلاگ نمی گنجه.)

همین چیزهای کوچیک و به ظاهر کم اهمیت که گاهی وقت ها از شدت بی اهمیتی به نظر مضحک میاد برای من بهترین برهان برای چسبیدن به دین و شریعت بوده نمی دونم شاید من آدم بسیار ضعیفی هستم که باید خودمو به این آسمونو ریسمونا وصل کنم تا بتونم از روی طناب باریکی که مدام ترس افتادن از روش تو جونمه، صحیح و سالم رد بشم.

علی ایها الحال یا همون به هر حال خودمون، باید بگم نه از نوشتن تو پرشین بلاگ گذشتم، نه از آیپد شیطان بزرگ آمریکا. حالا هم چند وقتیه که نظرم در مورد غول چراغ و آرزوم که پارسال قبولی دکتری جامعه شناسی سیاسی دانشگاه تهران بود، کشیدم بیرونو دارم بازم وسوسه امیال نفسانی رو گوش میدم که هی زیر گوشم می گه اینا رو بی خیال به پنت هاوس این برج روبرویه فک کن که تو بالکنش بشینی و سیگارتو دود کنی :)

راستش من سیگاری نیستم و می تونم بگم حتی از آدمهای سیگاری بدم هم میاد و علتش هم کشیدن خود سیگار نیست بلکه اون ی آخر سیگاری که معنیش تداوم و استمرار در یک کار غلطه، اصولا آدمهایی که بنده ابزار هستن همیشه برای من نفرت انگیز بودن که البته این ابزار می تونن از هر نوعی باشن.

با این اوصاف بعضی وقتا که خیلی خوشحالم یا خیلی ناراحت یکی دو نخش می چسبه که الان مدتیه از مود همونم در اومدم اما تابلو ذهنی من از نشستن تو بالکن اون پنت هاوس روبرو محل کارم دود کردن یه نخ سیگار تو اون بالکنه؛ که متاسفانه هنوز با یک تصویر فرهنگی، علمی دیگه مثلا بحث با هابرماس! در مورد تفاوت های روانشناختی بین مرحومین رورتی و دیوئی در گزینش میان دیالکتیک هگل و جیمز!! :) اصلاح نشده.

ممکنه به نظر بیاد اینی که از فکر کردن به دکترا شیفت دادم به برج نشینی، تابع یک جور عقلانیت انسانیه، باید بگم خیر چون همونقدر که اون اولی محاله دومی هم محال به نظر میاد با قید یک انضمام که اونم داشتن یه مرد پولداره که بتونه از اینا برات بخره در صورتی که اون دانشگاه تهرانه رو هیچ جوره نمی شه خرید. جمله سنگین بودا!

خلاصه که تو زندگی آدما، گاهی وقتا دستبند میره می شینه جای لپ تاپ و النگو جای آیپد و پنت هاوس جای دکتری و ... مهم اینه خدا عاقبت آدمو به خیر کنه :))))


/ 0 نظر / 29 بازدید