هفت و حاشیه‌های آن!

برنامه هفت یک برنامه نسبتن جدید تلویزیونیه که دو سه هفته‌ای می‌شه توفیق دیدنش رو پیدا کردم، اونم به لطف خواهر کوچیکه که مدام بهم زنگ می‌زد این برنامه رو ببینم منتها این میسر نشد تا زمانی که نن‌جونم اینا تشریف بردن سفر خارجه یعنی رفتن ولایت و سکوت و تنهایی آرامش‌بخش خونه من رو دوباره به یاد علایقم انداخت. اینطوری شد که چند وقتیه جمعه شبا از ساعت یازده تا دو نصفه شب بسط نشستم پای تلویزیون که شروع بشه، طبق معمولم اولین حس خوشایندی که از دیدن برنامه‌های این شکلی بهم دست می‌ده حس نوستالژیکه‌شه.

 یاد اون قدیم ندیما می‌افتم که خونوادگی (البته به استثنای پدر محترمه! که اصولن علاقه خاصی به فیلم دیدن نداره و محبوب همیشگیش رختخوابشه) می نشستیم پای برنامه هنر هفتم و یادش به خیر تحلیل‌های استاد عالمی رو با اون لحن خاصش موقعی که می‌گفت هزار توی شمشادی (اونایی که دیدن یادشون میاد چی می‌گم) و با اون چشمای آبی و ملامتگرش زل میزد تو صورت مهمان برنامه، گوش می‌دادیم و بعدشم نوبت ماها بود که چای بخوریم و در مورد فیلم حرف بزنیم.

 اینم بگم قدیما مثل حالا نبود که دی وی دی فیلمای روز دنیا اینطوری تو بساط هر بقال چقالی پیدا بشه یه ایران بود و یه هنر هفتمتعجب و یه مجله فیلم ! سینما پارادیزو و امکاناتشونو که دیدین امکانات ما رو هم دیدینناراحت

حالا استاد عالمی کجا و آقای جیرانی کجا! به عنوان یه مجری خوب بلده همه رو جمع و جور کنه و به همه قسمتهای برنامه برسه اما به عنوان یه سینماگر، نه! دوستش ندارم، از ادبیاتش اصلن خوشم نمیاد، آخرین فیلمی رو هم که ازش دیدم فیلم اسف بار پارک وی بود ضمن اینکه کاری هم به جریاناتی که به خاطر ساختن سریالهای صدا و سیما پسندش درست شده ندارم، اینها صرفن نظرات شخصی خودم بود.

 به هرحال بانی این برنامه هر کسی بوده کار بسیار خوبی کرده علیرغم اینکه خیلی‌ها معتقدن با دسترسی آسان به فیلمهای روز دنیا حیف نیست وقتت رو تلف دیدن فیلمای وطنی بکنی!

باید بگم من به شدت با این قضیه مخالفم! آدمی که سینمای خودش رو نشناسه، حداقل چند تا کتاب از نویسندگان کشور خودش نخوونده باشه و چیزی از تاریخ سینمای کشور خودش ندونه به نظر من چیزی نمی‌دونه، کاری به پیروان جهان وطنی و ادبیات جهانی این ..شعرها ندارم. احساسات ناسیونالیستی‌ام هم بیش از اینکه ایرانیزه باشه نژاد گرایانه‌ست  و نه حتی مذهب گرا. بنابراین، این نیست که از سرچنین نگرشی این حرفا رو بزنم بلکه معتقدم آدمی که سینما و ادبیات کشور خودش رو نفهمه و حداقل با دیدن فیلم احساسات و افکار و ایده‌آل‌های مردمش رو لمس نکنه حق اینکه راجع به مردم کشورش، حقوقشون و آزادیهاشون صحبت کنه رو نداره!

 بگذریم، هفت از دید من نسخه سینماییه برنامه نوده، اما جالبه امروز که وارد  سایتش شدم دیدم آقای جیرانی تاکید کرده هفت نود فیلمی نیست بلکه مجله فیلمه تلویزیونیه (نقل به مضمون). حالا با هر توضیحی که بشه این برنامه رو وصف کرد باید بگم هفت کلی اطلاعات راجع به فیلم‌های روز ایران به آدم می‌ده، از فروش اونها گرفته تا مسائل فنی، بازیگرها، تهیه‌کننده‌ها و...هر هفته هم راجع به یک فیلم به طور اخص صحبت می‌کنه. یکی از بازیگرانش رو دعوت می‌کنه، با کارگردان فیلم آشنا می‌شید و هم چنین نقطه نظرات صاحب منصبان سینمایی رو می‌شنوید! نمونه‌اش همین آقای سجادپور بود که این هفته بحث یارانه‌های آب و برق رو به نظر خودش با زیرکی تمام به میان کشید و وصلش کرد به سینمای ایران!! بقیه‌اش بماند..

برنامه این هفته هم چنین دو تا مهمان خوب داشت، یکی محمد نیک بین بود که اونقدر متین و زیبا و در عین حال زیرکانه صحبت می‌کرد که ‌آدم دلش نمی‌خواست ازش چشم برداره.. شاید! خوش به حال تهمینه میلانیچشمک ( این شاید خیلی معنی داره‌ها؛ چون سنگ محک آدمها در اجتماع و زندگی خانوادگی از یک جنس نیست) بازی قشنگش رو در نیمه پنهان ماه که برای من فیلمی ماندنیه هیچوقت فراموش نمی‌کنم و دیگری یه منتقد جوون بود به نام قطبی‌زاده که من تا به حال ندیده بودمش اما جای برادری! خیلی دوست داشتنی بود و اونچه که جذابیتش رو زیاد می‌کرد حرص خوردناش و اون ذهن و فکر عصیانگر و خالی از تکلفش بود که آقای جیرانی با اون مارمولک بازی مخصوص مشهدیا سعی در سرکوبش داشت.

 به هرحال بعد مدتها احساس زنده بودن کردم و در انتها به این نتیجه رسیدم هیچ چیز لذت بخش‌تر از این نیست که کار آدم مطابق با علایقش باشه نه اینکه بخوام بگم من خیلی سینمایی یا هنریم اما حرف زدن راجع به سینما و فکر کردن راجع به فیلمها برام لذت بخش‌ترین کار دنیاست. یادش به خیر خیلی پیشترها کسی در زندگیم بود که در این مورد خیلی با هم حرف داشتیم  و همین داشتن سلایق مشترک باعث شده بود تا سالها عاشقش باشم در صورتی که دوست هم سلیقه و یار موافقی بود که باید به دوست داشتنش به عنوان یک دوست خوب اکتفا می‌‌کردم( بازم زدم تو خاکیا)

خدا می‌دونه که هرگز یک سلول از سلولهای بدنم با این رشته‌ای که خووندم سرآشتی نداشت. سرطان روح شنیدین؟ یه نوع سرطانه که وقتی رشته تحصیلی‌تون رو دوست نداشته باشین دچارش می‌شینسبز امروزم که مجبورم تا حدودی در گیر کار با رشته‌ام باشم ازش متنفرم و باور کنید یا نه، هرگز حتی بزرگترین برنامه نویسای کامپیوتری دنیا  غبطه و حسرت من رو بر نیانگیختن، حتی خود خود بیل گیتس، اما عوضش ...بافتنا و بال بال زدنای اهالی سینما، مطبوعات و ادبیات برام اونقدر شیرینه که باور نمی‌کنم آدم می‌تونه شغلی داشته باشه که کارش اصلن همین باشه .

 جالبه یکی از همکارام که مدتها میونه خوبی با هم نداشتیم و چند وقتیه با هم خوب شدیم چند روز پیش به من گفت خانم شما اینجا آخرش مریض می‌شی، خواهر برادری نصیحتت می‌کنم، تغییر رشته بده، برو فلان رشته رو بخوون موفقی! خودم مدتها بود بهش فکر کرده بودم و داشتم براش برنامه ریزی می‌کردم، وقتی دیدم یه آدم غریبه که صمیمیتی هم با من نداره و چیز زیادی هم از من نمی‌دونه داره می‌گه برو دنبال فلان رشته، موفقی، خودم چرا معطل موندم؟!

 این چند وقتی که شروع کردم، تو هر کتابش که سرک می‌کشم احساس خوبی دارم  دونستن افکار ماکیاولی، افلاطون، سقراط، شیوه حکومتیه دموکراسی آتن و..

  با همه این اوصاف، من همیشه خود ریاضی رو دوست داشتم حتی اگه الان مشتق ایکس یادم نباشهیول و اگر به خواننده‌های رشته علوم انسانی اینجا برنخوره  هنوز معتقدم کسی که رشته ریاضی رو حتی در حد دبیرستان خوونده از یه دکترای رشته علوم انسانی مغزش بیشتر کار می کنه و دامنه دید وسیعتر و ذهن منطقی‌تری داره، اما تو همین رشته ریاضی به نظر من کامپیوتر نفرت انگیز‌نرین رشته دنیاست که من به زودی برای همیشه باهاش خداحافظی خواهم کرد!

/ 0 نظر / 26 بازدید