پاییز آمده است..

دست هایت دیگر رفاقت ندارند    بیگانه اند و خالی

و اسیر در گیسوانی که روزگاری بیگانه می‌دانستمشان با نوازش دست‌ های تو

نگاهت دیگر آرام و شفاف نیست، تقلبی است از نگاه, بی نیاز آن وقت‌هایت

و لبهایت طعم زهدانی را که، عفونت تکرار خواهش‌های سردستی به خشکی زودرس مبتلایش کرده

  آغوشت مندرس است،  دیگر نمی‌شود لباس. تن کرد، نمی پوشاندم

 انگار می‌کنی سوراخ هایش از فقر است

 فقر نیست اما

 همه از وادادن به تنی است که دلش را به تن می‌فروشد

دیگر نمی‌شود        دیگر نمی‌شود در تو غرق شد

     آب بازی زود گل آلودت می‌کند و نفسهایت که دیگر تازگی ندارد

 دی‌اکسید کربن دارد شاید،

 که زندگی نمی دهد

دیگر زندگی نمی داد  

   دیر زمانی بود که در تو نفس کشیدن سبزم نمی‌کرد

 فهمیده بودم   زود فهمیده بودم

 اما چه حیف که دیر باورم شد

خاکی بودی که انگار می‌کردم بذر جوانه‌های سبز داری و حالا علف هرز رویانده‌ای

 باورم را خشکاندی

شاید پاییز آمده است

/ 0 نظر / 36 بازدید