برای یک دوست

هفده سال خودش یک عمر است، یادم هست بچه که بودم وقتی بزرگترها از بیست سال پیش حرف می‌زدند برایم آنقدر زیاد به نظر می‌آمد که معادلش را نمی‌توانستم در ذهنم همانند سازی کنم .حالا این رقمها برای من هم باور پذیر شده، گواینکه زمانه مجبورمان می‌کند باورش کنیم.

هفده سال پیش بود مراحل پایانی مسابقات استانی کتابخوانی و شعر و داستان، برای مرحله کشوری چند تایی اردوی مقدماتی برایمان گذاشته بودند و مرحله کشوری در اردوگاه میرزاکوچک خان رامسر برگزار می‌شد.

 اردوهای مقدماتی تهران بود که دیدمش، دو سه سالی از من کوچکتر بود اما با آنکه در سنین پایین این مسئله بیشتر به چشم می‌آید همدیگر را خوب می‌فهمیدیم. هنوز گونه‌های صورتی مهربانش، پوست مهتابی رنگ و چشمهای میشی‌رنگش در ذهنم زنده است، با هم دوست شدیم مثل دوستی‌های بی ریای آن سن‌ها که اگرو اما ندارد، ترس ندارد و حساب و کتاب هم ندارد. مثل این روزها نبودیم، انگار هر چه می‌گذرد آدم روحش چغر می‌می‌شود هزار باید و نباید یاد می‌گیرد برای دوستی‌هایش، محافظه کار و حسابگر و این میانه‌ها خشونت و زبری روحش می‌شود مانعی که راحت نتواند دل کسی را در آغوش بگیرد و آسان دوست بدارد.

 دوستی طولانی نبود چند باری هم سفر اردو بودیم تا اینکه یک هفته در رامسر شب و روزمان با هم سپری شد. 

 من فکر می‌کنم هر آدمی تو را به یاد یک فصل می‌اندازد صرف نظر از آنکه در چه ماهی به دنیا آمده باشد، او تابستانی بود اما مرا به یاد بهار می‌انداخت. نمی‌دانم لحن صدایش بود، رنگ سبز و عسلی چشمهایش یا پوست پر طراوتش اما از آن دسته بود که همه چیزش بهاری بود، مهربان و آرام، دانا و صمیمی، آن روزها من تازه تازه داشتم عاشق می‌شدم پر شور و مست از شیرینی که اولین بار بود می‌چشیدم، توی این خطها نبود اما خوب می‌فهمید، یادم هست آن سال و در آن اردو کلی دوست پیدا کردم از استانهای مختلف ایران، بعدها بعضی‌هاشان دانشجوی تهران شدند و چند باری به خانه‌مان آمدند، یکی دوتایشان هم دوست خانوادگی شدند و حالا هم بعد این همه سال از بهترین دوستانم هستند.

با من به چادر هم‌شهری‌های آبا اجدادی می‌آمد با آنها دوست می‌شد حوصله می‌کرد وقتی با هم حرف می‌زدیم و ناراحت نمی‌شد از اینکه چیزی از زبانشان نمی‌فهمد. روزها و شبهای شور انگیزی داشتیم پر از شعر و شادی و سبک خیالی. یادم هست برادری داشت که در اتریش زندگی می‌کرد همان روزها بعد از مدتها به ایران آمده بود دختر ته تغاری و عزیزکرده خانواده بود آمده بودند متل قو برای اینکه برادر او را زودتر ببیند، یک روز اجازه‌اش را گرفتند و رفت با خانواده‌اش، هنوز صورت مهربان و دوست داشتنی پدرو مادرش در ذهنم روشن است وقتی برگشت روی ابرها راه می‌رفت. کمتر آدمهایی را در زندگی به این لطافت و مهربانی دیده‌ام احساساتی لحظه‌ای و بی‌مغز نبود از آن دسته بود که خوب می‌فهمند، منطقی ‌و عاقلند و در عین حال عاشق همه آدمها، عاشق مهربانی کردن و دوست داشتن واقعی. فکر می‌کنم رشته‌اش داستان نویسی بود یادم نیست چه مقامی ‌آورد، به تهران که برگشتیم با هم در تماس بودیم تا روزی که قرار شد عکسهای اردو را برایم ظاهر کند و من به منزلشان بروم و از او بگیرم.

 همان روز که با اولین عشق زندگی‌ام قرار داشتم و سوءتفاهمات احمقانه‌ای پیش آمد که بعدها باعث شد رشته محبت ‌میان من وکسی که در زندگیم ‌بود پاره شود و دیگر با هیچ گره‌ای به یکدیگر متصل نشود.

مهربانی‌اش در خانه‌شان، مهمان‌نوازی پدر و مادر دوست داشتنی و خواهر بزرگترش، که مثل پروانه به دور خواهر کوچک می‌چرخید؛ گه گداری به شوخی زن داداش صدایم کردنش و واکنش‌های بچه‌گانه من  که جدی بگویم نه، من به کسی تعهد دارم را هنوز به یاد دارم.

 آن روز، آن شب که از فرودگاه به من زنگ زد تا من به بهانه صحبت با او بتوانم تلفن را به اطاقم ببرم و حرفهایی به عشق آن روزهای زندگی‌ام بزنم که نباید و افسوس نبایدش تا سالها برایم بماند، تا امروز که عکسش را در فیس بوک ببینم، عکس پسرش که همیشه مطمئن بودم شبیه خودش می‌شود و شد، همسرش که در خواب ببینم زیبا نیست و زیبا نبود و خودش با موهای کم پشت و چشمهای از رونق افتاده و گود و نه زیبای آن روزها، بگذریم..

  آن شب چقدر به من گفت حرف بدی نزن، حتی وقتی از فرودگاه زنگ زد باز هم از من خواست خودداری کنم و نکردم و گذشت تا اینکه گم کردیم یکدیگر را در برگهای تقویم که گاه زرد و خزانی می‌شد، گاه سپیدرنگ، گاه سبز و پرشکوفه و گاه گران بار از رنگ و سنگینی میوه‌ها

  چند روز پیش بود که به یادش افتادم، بی تامل در فیس بوک نامش را جستجو کردم و عکسش را که دیدم، خودش بود همان صورت و همان نگاه نوازشگر و مهربان، راستی که نگاه بعضی آدمها نوازشگر است. نمی توانم خوشحالیم را بگویم وقتی با او حرف می زدم. از پدرو مادرش که پرسیدم گفت رفته‌اند، هشت سال است که رفته‌اند به فاصله نه ماه از یکدیگر وقتی فقط بیست و اندی سن داشته‌، سختی‌ها کشیده بود. خواهر و برادر ها از ایران رفته بودند، حالا خودش تنهاست تا صحبتمان رو شروع کردیم با تاکید گفت هنوز مجرد است انگار که دلش نخواهد با تعجب جمله معروف هنوز مجردی را به او بگویم خواسته بود پیش دستی کرده باشد تا خیال مخاطبش را راحت کرده باشد،خودم  می‌دانستم؛ عکسهای فیس بوکش از آن عکسهای دوتایی با لبخند شکوهمندخیلی خوشبخت را نداشت و نه حلقه‌ای در دستانش، عکسهای من را که با خواهر زاده و برادر زاده‌ام دیده بود فکر کرده بود بچه‌های خودم هستند، حتی تصورش هم برای خودم خنده دار بود که من مادر دو تا بچه باشم و جالب آنکه گفت من فکر می‌کردم تو شوهری باشی، کلی به جمله‌اش خندیدم نه که عاشق پیشگی‌ام را دیده بود به او حق دادم.

 آن دختر عزیزدردانه که بچه آخر خانواده‌ایی شلوغ و پربرو بیا و ثروتمندی بود، حالا سرما خورده و تنها در سی و اندی سالگی گوشی‌اش را جواب داد اما همانطور زنده و قوی، امیدوار و بی تعلق اگرچه غمگین و جالب اینکه گفت همه این که توانستم دوباره از جایم بلند شوم از کاراته دارم، حالا خودش باشگاه دارد، از مربی کاراته‌ام که آن همه برو بیا و غرور برای خودش داشت بالاتر است و من تازه پیدایش کردم.

برایم مهم نیست کی قرار شود همدیگر را ببینیم او بخواهد یا من، او پیش قدم شود یامن، برای آدمی مثل من که برایش مهم بوده گاه در دوستی‌های دخترانه‌ حتی، خواسته شود تا خودش بخواهد امروز اینها دیگر مهم نیست هر جا که بگوید و هر زمان که بخواهد می‌روم می‌بینمش اگر هم او نخواهد باز هم می‌روم می‌بینمش..

 دیشب از اشتیاق دیدنش خوب به چشمهایم نمی‌آمد باورم نمی‌شد من هم بلدم اشک شوق بریزم، اشک شوق از تصور یک دیدار

نمی‌دانم شاید چون دوست یادگار سپیده دم جوانی است، یادگار روزهای عاشقی شاید انگار می‌کنم زمان میان ما متوقف شده و من در همان زمانم. نمی‌دانم هرچه هست زنده شدم از احساس دوست داشتن، دوباره باورم شد می‌توانم دوست داشته باشم و به آدمها عشق بورزم.

 برای کسی که همیشه عاشق آدمها بوده، در تابلوهای نقاشی باید آدم ببیند تا آن تابلو را دوست بدارد، در خیابانهای پر آدم راه رفتن را دوست دارد، در اتوبوس، در رستوران، همه جا باید بوی آدمیزاد بدهد او یعنی زنده شدن باور دوست داشتن آدمها

خوشحالم،شامه‌ام پر است از بوی آدمیزاد، مدتی بود گمش کرده بودم..

/ 0 نظر / 17 بازدید