من و مایکل جکسون

آقای دال یک برگه روی میزم می‌گذاره و می‌گه این IP کامپیوتریه که شبکه داخلیمونو ویروسی کرده می‌تونی بگی کامپیوتر کیه؟ اولش می‌خوام فکر کنم ببینم چطوری می‌تونم این کارو بکنم بعد می‌بینم فکرم نمیاد یعنی اصلن نمی‌تونم خودمو تکون بدم، بعد خانم ب می‌یاد و باهم شروع می‌کنیم از یه قابلمه بزرگ آش رشته، قاشق قاشق آش می‌خوریم، خوشم نمی‌یاد مثل آش رشته‌های لعیا خانم آب و دونش جداست می‌رم بریزمش دور که خانم گ رییس اداره‌مون رو با یه چادر نماز گل گلی(یادش به خیر ترانه‌اش یادتونه؟ چادر نماز گل گلی/ پشت کومه‌های کاه گلی/ تا تو بیایی و رد بشی/ بلای جون من بشی ) می‌بینم. بهم می‌گه این آش نذریه گناه داره دور بریزی بعد برمی‌گردم پشت میزم که می‌بینم بنفشه اومده، یه همکار خیلی قدیمی تو شرکتی که قبلن کار می‌کردم خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم اما تو ‌Orkut دیده بودم ازدواج کرده، عجله داشت ظاهرن بچه‌دار شده بود و نگران بود زودتر برسه خونه، تنها کسی تو دنیا بود که نمی‌تونستم فکر کنم مامان بشه، بس که رباتیک و بی‌احساس می‌زد بعدش یادم می‌یاد که بینی معلم زبان ترم جدیدمون چقدر شبیه بینی بنفشه‌است اما بقیه اجزا صورتشون نه، معلممون صورت خوشگل و مهربونی داره، بعد کلی تلاش ذهنی موفق می‌شم سرمو از رو میز بلند کنم!

  اینها هذیان‌های یه دیوونه تب‌دار بستری تو بیمارستان روانی نبود خواب‌هایی بود که من امروز صبح از ساعت هشت و نیم تا ده رو میز اداره دیدم حالا هم که دارم می‌نویسم یه نیم ساعتیه که بیدار شدم، یکی از عمیق‌ترین خوابه‌های زندگیمو داشتم یعنی جوری بیهوش شدم که وقتی بیدار شدم یادم نبود امروز شده و اول صبح با همه سلام و علیک کردم فکر می‌کردم دیروز بوده! از میز و مانیتور عزیزم هم چنین کوسن کوچیکی که به همین منظور از خونه آوردم ممنونم که سخاوتمندانه کمبود خواب‌های این چند روزم رو جبران کردن. خلاصه که اگه شما فکر می‌کنید آدمی که اصولن عاشق زندگی شبانه  است و برای سالها در بین دوستانش لقب خفاش شب رو یدک می‌کشیده عوض می‌شه کورخووندین چون از قدیم گفتن توبه گرگ مرگه.

راستش من خیلی وقتا دوست دارم به طور منظم مطالبی رو که به ذهنم می‌رسه بنویسم چون اغلب وقتی تو مسیرهای مختلف هستم مدام چیزهای مختلفی برای نوشتن به ذهنم می‌رسه اما موقع نوشتن که می‌شه حالشو ندارم یعنی حسم فرو کش کرده و نون بیات شده، ظاهرن لپ تاپ رو برا همین روزا گذاشتن اما من فعلن پول ندارم و ترجیح می‌دم به خرید یه دستبند یک میلیون تومنی فکر کنم تا یه لپ تاپ! (من که گفته بودم خیلی شهینم چرا قیافه تون اونجوری شدسوال)

می‌دونم که مرگ مایکل جکسون یه خبر سوخته و از دهن افتاده است، اما نمی‌تونم بی اونکه در موردش پستی بنویسم بگذرم. اون روزها دلم نمی‌یومد بیام اینجا و ازش بنویسم یعنی به شدت تو اون گیرودار و وضعیت وحشتناک حاکم بر محیط افسرده شده بودم، اگرچه که الانم گوشه دلم غمگینه یه جور غم بد، خدا نصیب نکنه ولی یکی از دوستان که پدرش رو از دست داده بود می‌گفت وقتی خوشحالم دیگه هیچ‌وقت خوشحالیم کامل نیست انگار یه گوشه دلم همیشه غمگینه حالا اونچه که بر ما گذشت یه گوشه دلم رو غمگین کرده و فکر نمی‌کنم بشه هیچ‌وقت از ذهنم پاکش کنم، با همه این اوصاف هرچه که گذشت نتونستم وفاداریم رو به یکی از بزرگترین عشق‌های زندگیم پنهان کنم.

 داستان عشق بزرگ من نسبت به مایکل جکسون از انواع عشقی که به ولادیمیر پوتین بزرگ داشتم نبود. عشق من به پوتین که البته بعد از شایعات اخیر مبنی بر خیانتش به همسرش و رابطه‌ش با اون دختر ژیمناسته که تو پارلمانم بود بد جوری خدشه‌دار شد از انواع خانوادگی بود یعنی مطمئنم تنها مرد مسنی بود (البته اگه زن نداشت )که اگه می‌یومد خواستگاریم بدون لحظه‌ای تردید باهاش ازدواج می‌کردم! (هر چند با وجود تحقیقات طاقت فرسا در مورد خیانتش هنوز این مسئله برام در هاله‌ای از ابهامات قرار داره، این روزا هاله‌ای از ابهامات مد روزه فراموشش نکنید ) اما انگار فهمیدم اینم مرد زندگی نیستخنده خب من بس که آدم خوبیمتعجب حتی اگه از یه مردی خوشم بیاد حتمن باید احساس کنم زنشو خیلی دوست داره و عاشق خانواده‌شه!

 فکر کنم برا همینه اغلب مردای خائن بیشتر از مردای دیگه به اون حلقه نازنین ازدواجشون وفادارن و هیچ وقت از دستشون خارجش نمی‌کنن شاید فهمیدن ما زنا با دیدن حلقه تو دستشون بیشتر بابت حمل سمبل وفاداری و تاهل بهشون اطمینان می‌کنیم!

بگذریم، مایکل داستان دیگه‌ای داشت یه جور عشق افلاطونی. نمی‌گم براش گریه کردم چون تو اون روزها به اندازه کافی سوژه برای اشک ریختن داشتیم، اما فکر کنم دنیا بابت از دست دادن چنین نابغه‌ای باید غصه دار می‌شد

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را       تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

اگر جنبه‌های نوستالژیکش رو خواسته باشم بگم سر آغازش برمی‌گرده به سالهای دوره راهنمایی وقتی با دوستم نادیا تو کتابخونه محله‌مون راجع به Thriller‌هاش حرف می‌زدیم و ذوق می‌کریدم، توی رقص با مردگانش عاشق اونجایی بودم که یه دفعه قیافش جلو دوست دخترش عوض می‌شد و من خیلی می‌ترسیدم و خیلی هم خوشم می‌یومد .

از همون روزها که منیژه خوله که می‌گفت بیوه یه مرد خیلی خوش تیپ بوده و  تو یه بیمارستان بهیار بود آخرین خبرها رو درباره مایکل جکسون داشت.

یادش به خیر اون که رسمن دیوانه مایکل جکسون بود. گهگداری از سر فضولی می‌نشستم حرفاشو با دختربزرگای همسایه‌مون گوش می‌دادم مثلن تعریف می‌کرد فلان پرسنل بیمارستان موقع کشیکش اومده اذیتش کرده، اونوقتا نمی‌فهمیدم یعنی چی مثلن فکر می‌کردم کتکش زده  اما الان که می‌گم می‌فهمم داستانش چی بود و خودش مشکل‌دار بود، چون اغلب کسی با‌هاش دوست نمی‌شد و رفت و آمد نمی‌کرد، خلاصه که دیوانه‌وار مایکل جکسونو می‌پرستید و هر وقت می‌دیدیش یه خبری ازش داشت که مثلن مایکل عمل کرده، تغییر جنسیت داده و اسمش شده میدی جکسون یا چمیدونم اصلن دوجنسی بوده و.. اونوقتا اینترنت نبود که ایکی ثانیه همه خبرا پخش بشه و نه ماهواره ( هنوز نفهمیدین؟! من مال دوران شاه وزوزکم دیگه خنده)خلاصه که من با همون اطلاعات کمی که از اینور اونور در موردش به دست می‌آوردم دلخوش بودم. هیچ شایعه‌ای باعث نشد همیشه تو دلم ستایشش نکنم. یادش به خیر اونوقتا خوراک رقاص حرفه‌ایهای خارجکی ادای مایکل رو درآوردن بود، مایکل در رقص بی همتا بود..

نمی‌دونم فقط اگه منو احمق فرض نکنید یه جور اعتقاد پیامبر گونه بهش داشتم، بهم نخندینا همیشه فکر می‌کردم نظر کرده خداست یعنی از اون بنده‌های منتخب الهی که مدام اوج می‌گیرن و هیچ وقت مغرور نمی‌شن .

حیوونی رو چقدر با اون داستان‌های مسخره کودک آزاری خون به جیگرش کردن. نمی‌دونم آخریا شایعه مسلمون شدنش دیگه چی بود، هرچی بود این آدم هر کاری می‌کرد از چشم من نمی‌افتاد چه پوستش سیاه بود چه سفید برفی بود، چه دماغش عملی بود یا اصلن دیگه دماغی نداشت! مایکل بزرگترین عشق یواشکی زندگی من بود، شاید کمی خنده‌دار به نظر بیاد اما ازونا که آدم دادار دودور براش راه نمی‌اندازه اما ته دلش با یه جور احساس بی‌توقع دوستش داره.

 می‌دونید خب طبیعیه که یه آدمی که تا حدود زیادی وجنات و طبع وخوی یه آدم سنتی رو داره و تازه وقتی بخواد خیلی لذت روحی ببره فقط موسیقی سنتی گوش می‌ده و شجریان و ناظری براش همیشه خدا بودن نمی‌تونه برداره به همه بگه من مثلن عاشق مایکلم، آخه بیچاره دوروبریاش چطور با این علایق ضد و نقیضش باید کنار می‌یومدن همینقدری بهتون بگم که من اینقدر همیشه بهش علاقه نشون می‌دادم که مامان طفل معصومم هم در این رابطه عاشقانه سهیم کرده بودم طوری که شاید بیشتر از من برای مرگش غصه خورد، مایکل یک پدیده تکرار نشدنی بود، مایکل قربانی شهرت جهانیش شد، قربانی حسادت مخوف و بنیان کن آدمی

خب اخبار زیادی این روزها در موردش وجود داره من دلم نمی‌خواد بردارم زندگی نامه و کارنامه هنریش رو از این ور اون ور کپی پیست کنم اینجا، چون آسونترین کاره ممکنه.

برای من بیان حس شخصی خودم به عنوان یک آدم عادی که خیلی هم علاقمند به سبک های موسیقی غربی نیست اما مایکل جکسون همیشه براش یک اسطوره بود مهمه.

 همیشه ستایشگر رقص‌های بی مانندش، سکسکه‌های آوازی منحصر به فردش و ترانه‌های ارزشمندی که می‌خووند خواهم بود با هررنگ پوست و هر گریم اغراق آمیزی که داشت.. 

/ 0 نظر / 84 بازدید