کمی تا قسمتی فمنیستی!

خواستم اولش را اینطور شروع کنم که زندگی کلا چیز گه و ژخ.....ماتیکی است دیدم زیاد به من نمی آید بی ادب و تلخ باشم، یعنی به شکلی سابقه ذهنی خواننده از خودم را زیر سوال می برم بعد ممکن است این تصور به وجود بیاید که من تا حالا رل بازی کردم. به هرحال من آدم محافظه کاری هستم و به دلیل کارم بسیار محافظه کارتر هم شدم اما دروغگو نیستم.

کلا ماه فروردین را از بهار دوست ندارم همه چیز زندگیم به هم می ریزد، انگار که باید همه چیزش را از نو شروع کنی و من آدم عادت و آرامشم. راستش از آن روزی که با ذوق و شوق قبل از عید رفتم گلستان و یک سواچ سفید و یک کیف خوشگل قهوه ای چرم مشهد و یک عطر ورساچه طلایی با دویست تومان پولی که در جیب داشتم!! نشان کردم و از خوشحالی بیعانه دادم و فردایش قرض کردم و رفتم همه شان را خریدم تا حالا خوشحال نبودم. نمی خواهم ادای آدم خوبها را در بیاورم چون گوسفند هم قاعدتا کمتر از من غمگین نمی شد اگر غم و اندوه دوستش را که با ذوق و شوق رفته بود کشور دیگری تا شروعی تازه داشته باشد و مریضی مادرش در مدت کوتاهی برش گردانده بود را می دید و پسرخاله مهربانش را که از بیست و یک بازی کردن های عید و اولین سیگار چاق کردن هایش کلی خاطره داشت ظرف یک ماه از دست می داد.

حالا کمی حرف های خوب بزنم، امروز صبح آنقدر تحت تاثیر سبکی هوا و سبزی خوش رنگ درختها و سرمستی بهار قرار گرفته بودم که وقتی دم در اداره رسیدم و کمی توقف کردم تا ماشین های روبرویی رد بشوند تا بروم داخل اداره، بعد از نگاه هاج و واج دو  همکار حراستی که از قضا کلی هم به سرو تیپشان رسیده بودند و بلوزهای یقه دیپلماتی و کت و شلوار پوشیده بودند و ردیف بنزهای تشریفاتی با پرچم و دم و دستگاه، تازه فهمیدم که ترانه دارم عاشق می شم پویا دارد از پنجره باز ماشینم به منتها درجه صدا پخش می شود و من درست مقابل درب ورودی اداره امتعجب این است که فکر کردم شاید بهار دارد دوباره برایم معجزه می کند.

از آغاز امسال زندگی برایم به غایت ملال آور شده یعنی صبح به صبح بیدار شدن برایم مرگی تدریجی است نه برای اداره آمدن که کلا برای اینکه مجبورم باز هم زندگی را ادامه بدهم! آن هم من، من عاشق زندگیعینک

خودم هم نمی دانم چه مرگم شده، ظاهرا همه چیز جور است و در کنارش دانشگاه هم عشقی بزرگ، یعنی حتی حاضر نیستم یک لحظه از کلاس هایم را از دست بدهم بس که همه چیزش را دوست دارم. تا به امروز گوش شیطان کر که از اساتید و کادر اداری و محیط راحت و آرامش هرچه بگویم کم گفتم، از جماعت ذکورش هم که باید بگویم واقعا احمق بودم که همیشه فکر می کردم که من فقط و فقط باید با یک مهندس ازدواج کنم، حالا از دکترهای بابا قوری که دامادمان چپ و راست برایم می فرستاد و حالا هر کدام تخصص گرفته اند و یک جای شمال شهر مطب زدند و پول پارو می کنند که بگذریم می ماند مردهای علوم انسانی (البته نمی دانم چون همه همکلاسی هایم مثل من غیر مرتبطند و اغلب هم رشته های مهندسی خوانده اند و برای فوق به اینجا آمده اند این فکر را می کنم یا کلا همین است) مردهای علوم انسانی یا حداقل اینها که من اینجا از اساتید و دانشجوها می بینم به غایت ملایم و آرام و مودب و جنتلمنند اما چه فایده که زمانی به پست من خوردند که من در حالت دیگه حالی به آدم می مونه نه والا هستم!

از شما چه پنهان دارم کم کم نگران می شوم که آیا افسرده شدم؟!هیپنوتیزم البته من در دوران اوجم هم چندان پخی نبودم که حالا برای شما قپی بیایم یعنی از آنهایی که پای حرفشان می نشینی و مدعی اند تا همین چند سال پیش دیوار را هم سوراخ می کردند با روایت زنانه اش البته! ممکن است ساعتها گوش بدهم به مخ زنی و مثل میمون بالا و پایین پریدن ها و دروغ بافتن های مردهای اطرافم بی اینکه دچار کوچکترین هیجانی شوم یعنی از اول هم آدم یبسی بودم و خیلی راحت مخم نمی خورد اما جوری شده که هر چه بیشتر سعی در جلوه گری داشته باشند به نظرم احمقانه تر می آیند.

مشکل از اینجا شروع می شود که از اول هم که خدا توی سرمان زده بود و ملت مدام بیبی فیس، بیبی فیس به نافمان می بستند و ما هم خرکیف می شدیم، تا حالا که به مدد این ارتودنسی نابهنگام و کش های رنگارنگی که به تنبان دهانمان می بندیم (البته که کسی با خودش فکر نمی کند در این سن و سال که آدم باید کم کم به فکر خانه آخرتش باشد آنقدر دلو  دماغی برایش بماند که برای دندانهایی که اصولا تازه می فهمم مشکل جدی نداشتند ابزار و یراق ببندد و فس فسو حرف بزند) ملت فکر می کنند تازه از دندان شیری گرفته شدیم این قضیه حاصل خیری برای من نداشته است! تا حالا که این قضیه داستانی شده برای خودش! شاید به نظر مهیج و شیرین هم بیاید که آدم چنین شانسی داشته باشد اما در نهایت صداقت باید اعتراف کنم برای من رنجی مضاعف شده که تو مغز یک آدم پخته را در کالبدی حمل می کنی که با هم تجانسی ندارند، یعنی این کالبد کودکانه با مغز تویش در تضادند و در نتیجه فرد مخ زن متوجه نمی شود که تو استعداد بالقوه سنینی را که دوست داری خودت را خر کنی از دست دادی و مدام گیج می زند و تو هم عذاب وجدان این عدم صداقت نا خواسته میان روح و جسمت را می گیری!

بنابراین بر آیند اینها می شود یک زندگی عشقی اسف بار که حتی به قدر خوردن یک ناهار مجانی هم حال بیرون رفتن یا همان راندوو فرنگی با کسی را نداری. شما که غریبه نیستید علی رغم اینکه آدمیزاد جماعت در مورد هات بودن و سلامت قوه باهش! تمایل شدیدی به افسانه پردازی دارد طوری که اگر مرد باشد سوراخ ضلع غربی دیوار چین را نمونه کاری آوانگارد از دوران بلوغ خود می داند و اگر زن، خود را شخصیت زن عاشق کتاب چهل طوطی می داند که پس از صد ...هم چنان بانگ العطشش به آسمان بلند استتعجب باید بگویم متاسفانه زندگی صثثکزی اینجانب ربط بسیار نزدیکی به مغز وامانده مان دارد، یعنی وقتی مغزمان خر نمی شود دلمان هم نمی لرزد، در نتیجه پایمان هم نمی لغزد که البته این چیز زیاد خوبی هم نیست و کل سیستم به واک می رود! خب من خیلی نگران این قضیه نیستم چون اصولا قرار نیست من ترتیب کسی را بدهم خداوند این وظیفه خطیر الهی را به عهده موجودات دوپای دیگری قرار داده اما طبیعتا تو هم باید به آن موجود دوپا پا بدهی که کار به جاهای باریک بکشد!!

اصولا در حالت درد بی عشقی زجانم برده طاقت نیستم آن قدری عاقل شده ام که بیشتر از همه چیز به پول فکر کنم اما اینطوری هم که نمی شود زندگی کرد، عادت کرده ام مدام مردهای اطرافم را ضایع کنم و به خیال خودم حالشان را بگیرم. مدتی هست که متوجه فمنیست زیر پوستی که در واقع توسط ژن های مادرم به طور اخص به من ارث رسیده شدم و تازه دلیل بسیاری از رفتارهایم را که باعث تفاوتم نسبت به دیگر زنها شده را می فهمم. به شکلی در اینجا قصد تحلیل این قضیه را برای خودم دارم چون وقتی دخترهایی را می بینم که برای رضایت دوست پسرهایشان حاضرند حتی ماتخت عمه شان را هم جراحی کنند متوجه می شوم ممکن است تا چه حد خشن و اگرسیو به نظر آمده باشم.

 راستش این نکته را وقتی فهمیدم که زن یکی از دوست پسرهای بسیار قدیمی ام را در یک مهمانی دیدم، دخترک که چه عرض کنم نن جانش که لهجه غلیظ و ظاهرش به شدت آدم را یاد ترانه سیایی مه ترا نخوام می انداخت و حتی یک کلمه نمی توانست در موردی اظهار نظر کند ( آن هم برای پسری که مدام به من تاکید می کرد بعد از ازدواجمان باید مرتب روزنامه بخوانی و به روز باشی!) پشت هر جمله آقایشان چنان آفرین می گفت که آدم فکر می کرد هر لحظه است که از شدت شعف به خودش بگوزد و نعوذ بالله به لقاءالله بپیوندد (البته لازم به ذکر است که من هیچ نوع احساس عشقی به آن آدم نداشتم که در مورد همسرش دچار حسادت یا اغراق شده باشم) بعد به یاد خودم افتادم که یک بار سر قضیه یازده سپتامبر و تفکرات حقیرانه جهان سومیش نسبت به اصرار برای شمع روشن کردن برای مردم آمریکا و ابتکارش برای تبریک سال نو میلادی به دوستانش در داخل ایران! فقط کاری که نکردم این بود که توی دهنش نزدم البته آن هم برای این بود که خشونت فیزیکی را دوست ندارم!

شاید فکر کنید که من در اینجا لاف در غریبی و گوز در مسگرخانه می پیمایم اما هیچ چیز به اندازه ح*****ایه مالی منشی زنها حس اشمئزاز به من نمی دهد البته که اگر مقادیری احساساته خالصانه و عاشقانه در خودش داشته باشد قابل قبول و چه بسا زیبا هم هست اما نوعی که آغشته به استیصال باشد حتی اگر در مقابل پارسا پیروزفر خودمان هم باشد مقبول به نظر نمی آید! اصولا بی هویتی زنها و مرد ذلیلی یا به نوعی شوهر ذلیلی یکی از مقولات حساسیت برانگیز است برای من.

واقعیت این است که دنیای مجازی هم کم به این قضیه دامن نمی زند، انواع راه کارهایی که هر روز تحت این عناوین در صفحه اول یاهو درج می شود نشان از جهانی شدن این قضیه دارد، چطور دل مردها را بدست آورید! همیشه سرافرازشان کنید تا فلانشان همیشه سرافراز و آماده به خدمت باشد! چگونه مانند مادر و خواهر و معشوقه و گی و ج*ن----د----ه محله شان باشید تا مدت بیشتری دلش را مسخر خود کنید. همگی اینها نشان از یک دنیای کاملا مردانه دارد، ما زنها و مردها به معنی واقع کلمه به یکدیگر محتاجیم اما چرا همیشه یک ور ترازو باید سنگینتر باشد را نمی دانم.

این روزها می دانم که سیاست بازار آزاد، شرکت های چند ملیتی، امپریالیسم آمریکا، سیاست لیبرالی و راولز، فایده گرایی میل و بنتام چیست و نفع هر کدام عاید که می شود اما اینکه ما در دنیایی کاملا مردانه زندگی می کنیم به نفع کدام کارتل است را نه! می دانم که تا این حد واقع بینی این روزهای من، مسلما برچسب هایی مانند عقده ای ،ترشیده و .. را برایم به همراه خواهد آورد اما هر چه بیشتر موس موس های تو خالی هم جنسانم را برای اینکه یک مرد را با آب دهن به خود بچسبانند می بینم عزمم برای حفظ  فردیتم و یگانگی افکارم برای خودم بیشتر می شود کاری به این قضیه ندارم که این دست باج دادن های زنانه می تواند یک جور رانت خواری معنا گرا!! یا یک راهکار پراگماتیک برای تور کردن احمق هایی که در غالب پولدار، خوش تیپ و..در جامعه ذکور وجود دارند، باشد.

اینکه مردها یاد گرفتند به محض آشنایی و نزدیکی بیشتر بر افکار و عقاید، تفکرات و باید نبایدهای شخصی و حتی رفت و آمدهای یک زن کنترل داشته باشند به نظرم بیش از پیش مشمئز کننده می آید. راستش یک لحظه به فاکتور سنم توجه ام جلب شد اما یادم آمد البته که من در سن بیست و پنج سالگی هم همین بودم چون یادم هست دوست پسر آن روزهایم مصر بود که من بعد از ساعت نه بیرون نمانم! البته هفته اول کمی دلم غنج رفت برای این همه احساس مسئولیت و قیم مآبی او، اما به محض آنکه هفته بعدش فکر کرد من برای رفتن به خانه دوستم باید از او اجازه بگیرم فهمیدم که دارم وارد بازی خطرناکی می شوم.

من از یک خانواده از نوع گیاه خودرویی نیامدم در این موارد باید بگویم در عنفوان چهل سالگی هنوز مثل بچه های دبستانی برای یک شب خانه دوستم ماندن از مامان و بابایم هر دو اجازه می گیرم اما در روابط دوست دختر پسری این ها نشانه های خطرناکی از مرد سالاری قیم مآبانه است. این روزها حساسیت سنسورهایم بسیار بیشتر شده  تنها اس ام اسی که حامل این مطلب باشد که چرا دیر به دیر جواب می دهی سرت جایی گرم است؟ برایم کافی است که بفهمم این آدم مورددار است و باید فرار کنی. درست است که زن ها هم، چنین ابزار تعقیبی البته صرفا برای تعیین میزان توجه و علاقه طرف مقابل خودشان دارند اما اگر نگاه صادقانه و بی طرفی داشته باشیم خواهیم دید که نوع کنترل یک زن پس زمینه ای کاملا منفعلانه و  شاید یک جورهایی گوگولی مگولی دارد! به هرحال یک زن آنقدر نمی تواند خشن و قدرتمند باشد که یک مرد غولتشن را در خانه محبوس یا محدود کند اما قضیه وقتی شکل مردانه به خود می گیرد خشن، غیر قابل کنترل و  قدرت مدارانه می شود. دلم نمیخواهد استدلال من را فمنیستی فرض کنید قبول کنید که یک زن در بدترین حالت ها نمی تواند شوهرش را بابت یک اس ام اس عشقولانه همکارش کتک بزند اما مسلما یک مرد آن هم در جامعه ما که می توان به راحتی به قضیه رنگ و بوی خیانت داد و زن را از همه حق و حقوق و آبرویش محروم کرد فرصت بیشتری برای اعمال قدرت و سروری خواهد داشت.

از همه این ها که بگذریم بر آیندش برای من می شود دلی که نه به ترفندی گول می خورد و نه به لطف و صفایی می لرزد. دلی که کتاب عشق مردها را خوانده، نه گول می خورد و نه حتی برای انگیزه این روزهایش هم که پول باشد، با نگاهی به ابزار پراگماتیکش عادت به گول زدن دارد. پیدا کنید پرتقال فروش عاشق را !!

/ 0 نظر / 45 بازدید