به یاد همکارم

امروز صبح که اداره می یومدم همینطور که به باغ خیلی خوشگل اداره که با برف زیباییش صدچندان شده بود نگاه می‌کردم و پاهام روی برگ‌های هزار رنگ پاییزی می‌گذاشتم و از هوا و برفای دون دونی لذت می‌بردم یه دفه به یاد همکار عزیزی افتادم که یکی دو هفته پیش رفت و قشنگی‌های پاییز امسال رو ندید.

 ناخودآگاه به این فکر افتادم که چه تعداد از ما مطمئنیم که سال آینده دوباره پاییز و بارون و رنگ آمیزی طبیعت رو خواهیم دید؟ نمی‌خوام ادای این فیلمای مذهبی و شعارگونه رو در بیارم اما اکثر ماها از فرصت کوتاه زندگی غافلیم.

 یادمه آخرین بار سال گذشته همین موقعها بود که رفتم اطاقش، ازم خواست تمام پسوردهای سیو شده روی کامپیوترش رو پاک کنم، یه جور خاصی حرف میزدف دیگه خبری از اون شور حال قدیمش نبود، خنده های بی رمقش دیگه دندونای مرواریدی خوشگلش رو که مایه غبطه بود نمایون نمی کرد، این خانم همون همکارم بود که دو سال پیش توی پستی به نام تیریپ مرام بهش اشاره کرده بودم.

 اون روز که برای آخرین بار دیدمش یه جور نگرانی، از یه کسالت حرف زد، نخواستم ازش بپرسم مریضیش چیه، هم ماهی خودم بود می‌دونستم دوست نداره ضعف نشون بده برا همین خیلی عادی باهاش رفتار کردم، یه ترس گنگی توی چشماش بود و همش می‌گفت کاش می‌شد آدم ده سال برگرده به عقب، قدر خودت رو بدون، از همه چیز زندگیت استفاده کن. تو رفتارش یه جور دریغ و افسوس عجیبی می دیدم که منو می ترسوند اما بی ادبی هم می دونستم که مشکلش رو بپرسم. لحظه آخر که داشتم ازش جدا می‌شدم با خنده گفت تحقیقات جدید سن آغاز پیری رو برای خانمها ده سال دیرتر اعام کرده، منم گفتم شما که ماشاالله روزبه روز زیباتر و جذاب تر می شی اصلن به این چیزا نباید فکر کنی..

 دو سه ماه پیش خبر مریضی لاعلاجش رو آوردن، مریضیش وقتی معلوم شده بود که برای آخرین مراحل دفاع از تز دکتراش داشت می‌رفت اسپانیا، نمی تونم بگم دوست خیلی نزدیک بودیم اما خیلی وقتا باهم گپ می‌زدیم و احساسات مشترکی با هم داشتیم، با اینکه زن زیبا و جذابی بود هیچوقت ازدواج نکرده بود و همیشه غیر مستقیم اشاره می کرد به عشقی که به خاطر بایدها و نبایدهای اون زمان از دستش داده بود. یادش به خیر همیشه از تو دستشویی تا سرویس و رستوران ادارهف هر جا منو می‌دید می‌گفت کی می‌شه بری مسابقات جهانی مدال بیاری! منم می‌خندیدم می‌گفتم دیگه تو سن من بر این کارا یه کم دیره. بعد اونم چشماشو گشاد می کرد و می‌گفت ای بابا خانم ..مگه شما چند سالته؟! منم همیشه با خنده خنده می‌پیچوندمش.

 پر از انرژی، پر از امید به آینده و پر از عشق برای یاد گرفتن بود، از وقتی که خبر قطعی مرضیش رو گرفتم مدام به یادش بودم دلم نمی یومد زنگ بزنم بهش یا ببینمش. خودشم دوست نداشت کسی تو اون وضع ببیندش اما بهش اس ام اس می‌دادم.  خوابای خوبم در مورد خوب شدنش رو براش می نوشتم، از اینکه دوباره خنده های خوشگلش رو تو اداره می بینیم و.. اونم جواب می داد. همش ته دلم از خدا براش مهلت می‌خواستم فقط به خاطر اینکه احساس می‌کردم یه جاهایی راه دلش رو نرفته بود و اگر و اما تو زندگیش آورده بود نمی‌دونم چرا مهلت پیدا نکرد. آخرین بار تو جواب اس ام اس  ام از درد و رنجش نوشت و اینکه دیگه تحمل نداره بعدشم رفت و از خودش تسبیح زیبای مرواریدی رو که از مکه برام آورده بود رو به یادگار گذاشت. 

 از همون روزی که اون رفت مدام به اینکه لحظه های زندگی خیلی عزیزن و نباید با غرور و خودخواهی یا باید و نبایدهای بیهوده هدرشون داد فکر می کنم. گاهی وقتا ما برنامه ریزیهای خیلی عجیب و غریب و طولانی مدتی برا آینده داریم، فکر می‌کنیم اینو داشته باشیم، اونو بدست بیاریم و... حالا این خواسته ها می تونه خیلی چیزا باشه خونه خیلی خوب، ماشین چشم در‌آر، یه زن و یا شوهر بی نظیر که حسرت اطرافیان رو برانگیزه یا موقعیت و عنوان اجتماعی خیلی عالی و...البته که همه اینها خوبن و برای داشتنشون باید تلاش کرد اما زندگی هیچ کدوم اینا نیست.

زندگی مثل همون شرابیه که من هیچوقت تجربه اش نکردم اما مزه مزه کردنش رو تو اطرافیان دیدم، ذره ذره ش رو باید چشید، مزه کرد و لذت برد.

  ما آدمها در دوره خاصی از زندگی فکر می‌کنیم ستاره های آرزومون همونقدر نزدیکن که یکی تو بیابون فکر می‌کنه اگه دستش رو دراز کنه می‌تونه ستاره بچینهف البته که باید این طوری فکر کرد و زندگی کرد اما باید باور کنیم ستاره رو هم که تو دستت بذارن می‌فهمی هیچی نبوده و فقط چشمکش از دور قشنگ بوده

این روزا همه ما یه چیز بزرگ رو تو زندگیهامون گم کردیم و اونم معنویته، معنویت نه اینکه نماز و روزه و کارای ظاهری مذهبی، معنویت یعنی آدم بودن، یعنی فقط جسم نبودن، فکرکردن به یه چیز دیگه که اونم غذا می‌خواد، تشنه‌اش می‌شه، بعضی وقتا باید بخوابه و بعضی وقتها هم باید بازیگوشی کنه.

 اکثر ماها این روزا فقط شدیم همین گوشت و پوست لعنتی، حاضر نیستیم به هم کمک کنیم، برا هم وقت نمی گذاریم، خندوندن آدمای دیگه برامون مهم نیست و عشق که این وسط مسطا از همه بیشتر دستمالی شده، اغلب عاشقیم اما عاشق خودمون مفهوم همه چیزا با نگرش پست مدرنی استحاله شده،  به هم کمک نمی کنیم چون فکر می‌کنیم این برای ارضای منیت مونه، درددل همدیگه رو گوش نمی دیم چون اتلاف انرژی میدونیمش، برا هم از خود گذشتگی نمی کنیم چون فکر می کنیم ایثار بعدن از طرف مقابل طلب کارمون می‌کنه و ...

برا همینه که زندگی هامون یه تابلو نقاشی سیاه قلم شده، رنگ نداره، عشق نداره، خسته‌است، دیگه مثل قصه ها شیرین نیست. اغلب ماها دیگه اصلن قصه ای نداریم،  زندگی بی قصه، یکی بود یکی نبود نداره، رفتیم بالا دوغ بود اومدیم پایین ماست بود نداره، برا همینم آدمو خسته می‌کنه یه راه ممتد و طولانی می‌شه که همش باید بری، آخرشم هیچوقت خوب نیست چون قصه که نیست تا آخرش همه عاشقا به هم برسن، همه فقیرا پول دار بشن، همه آدم بدا مجازات بشن و..

بیاییم همه‌مون برا زندگیامون قصه بسازیم تا همه نشدنیها بشه، تا همه چی مثل کتاب نقاشی بچه‌ها رنگی رنگی بشه مهم نیست که حتمن برگ درختا سبز باشه یا آبی دریاها حتمن آبی باشه تا همه چی سرای جای خودش باشه مهم اینه که مثل بچه گی هامون همه چیز رو ممکن بدونیم. 

بیاییم کمی دلمون برا دلامون بسوزه، کمی عشق بریزیم توش شاید اینطوری دیگه برا هیچ کاری زورش نیاد و تنبلی نکنه، فقط نارنجی و قرمز تو رگامون بریزه تا همه چیز جون بگیره و زنده بشه.

/ 0 نظر / 35 بازدید