از خودم!

خیلی وقت بود که دلم می خواست بنویسم الان هم چون دلم خواسته اومدم اما نمی دونم چیز دندونگیری برای نوشتن دارم یا نه! جند روز پیش داشتم پستهای سالهای قبلم رو می‌خووندم از خودم کلی تعجب کردم واقعن که وقتی چونه‌ا‌م گرم بشه خیلی حرف می‌زنم بیچاره کسانی که وبلاگ من رو می خووندن همیشه در این مورد معترض بودن اما کجا بود گوش شنوا ! البته محتوای خیلی از پستهام خیلی بهتر از نوشته‌های دو سه سال اخیرم بودن طوری که احساس کردم نوشته هام سیر نزولی داشتن در صورتی که خودم فکر می‌کنم به لحاظ شخصیتی رشد داشتم. نمیدونم این رشد در جهت مثبت بوده یا در جهت منفی اما خیلی قوی تر شدم یه جورایی همه چیز رو به شخم نداشته‌ام حواله میدم و کلا این حس خوبیه البته داشتن شخم رو نمی گم حواله دادن منظورم بود!

راستش اومدم بگم که خوشحالم و این خوشحالی رو با شما هم تقسیم کنم برای خوشحال بودن الزاما نباید اتفاق خاصی بیافته، از اینکه شبها اغلب زود خوابم می بره راضیم، از اینکه صبحها به موقع برای قضای حاجت به دستشویی می رم خوشحالم ! اوضاع احوالات ناحیه کندالینی خجالت هم خوبه و زیاد شیطونی نمی کنه، ضمن اینکه مثل همیشه شکمو هستم و از خوردن همه خوراکی ها لذت می برم و همه اینها برای سلامت روح و روان یک انسان کافیه (به زعم ما یوگاییها) نمی دونم بگم همه اینها از برکات یوگاست یا خودم تغییر کردم؟! اما هر چه هست خیلی راضی ام و مدام خدا رو بابت همه چیز شکر می‌کنم. کم کم دارم زندگی کردن در لحظه رو یاد می‌گیرم و خب قسمت اعظمش رو مدیون توکلی می دونم که خدا بهم مرحمت کرده دلم می خواد فریاد بزنم و به همه بگم که راحت دراز بکشن و همه چیز رو به سکان دار اصلی جهان هستی بسپرن، نمی گم که هیچوقت ناراحت یا عصبی نمی شم اما اینها همه تنها زمانهایی رخ می ده که سر نخ اصلی از دستم رها می شه و به خودم واگذار می شم.

 مدتهاست که دیگه از غیبت کردن و شنیدن لذت نمی‌برم (مگر در کسوت خواهر شوهر البته !) و تنها برای معاشرت گوش می شم که امیدوارم این رو هم اصلاح کنم. محیطها و آدمهای منفی رو به شدت دفع می کنم و کلن فقط و  فقط به فکر این هستم که خودم احساس آرامش و خوشحالی کنم.حتی گاهی وقتا نگران می شم که چرا دیگه هیچ تمنا و جاه طلبی ندارم یعنی نه اینکه نخوام پیشرفت کنم فقط فکر می کنم کافیه که من بخوام اونوقته که همه چیز تو دستای منه .باور کنید اونقدر از این حالتم ترسیدم که فکر کردم نکنه افسرده شدم جوری که چند روز پیش رفتم یه سایت معتبر تست دادم و دیدم از کلی جنبه های شخصیتی در بهترین حالت قرار دارملبخند و نگرانیم ابن طوری بر طرف شد. نمی دونم واقعا این حس رضا مندی ناشی از چیه، آیا یوگا و ورزش باعثش شده یا چیز دیگه ای بوده، اما هرچی بوده تمام چاله چوله های روحی من رو پر کرده .

البته به عنوان یه آدم تا حدی مذهبی خیلی ناراحتم که چرا نماز رو از سر تنبلی جدی نمی گیرم گاهی وقتا فکر می‌کنم بیچاره خدا خیلی هم سخت گیر نبوده مگه چی ازمون خواسته، به ما گفته خوشحال نباشید یا عذاب بکشید! تنها ازمون خواسته کارهایی که روحمونو خط خطی می کنه انجام ندیم و نمازه و روزه هم انواعی از مراقبه و کشتن نفس هستن که آدم رو قویتر می کنن.

مدتیه احساس می کنم احساس های خوب دوران نوجوونی دوباره تو وجودم زنده شده منتها با یه جور آگاهی دلپذیر، نه اینکه از ترس و انکار سن و سال، خواسته باشم فرافکنی کنم و به خودم تلقین کنم که من مثل بنجامین باتن روز به روز دارم از اون وری جوون می شم نه! من معمولا با خودم رو راستم، اما یه جور احساس سبکبالی که مختص اون سن و سالم بود دوباره توی من زنده شده، بی نیازی به عشق برعکس خیلی از دختر پسرا تو اون سن و فکرکردن به خوشی های کوچیک زندگی احساساتی بود که من تنها تو اون دوره از زندگیم داشتم و حالا می تون بگم بعد از گذشت بیست سال دوباره دارم تجربه اش می کنم. نمی تونم بگم دیگه دلم نمی خواد کسی تو زندگیم باشه اما خیلی سخت گیرتر شدم اگه فکر نکنید خیلی از خود راضی‌ام فکر می‌کنم هر کسی لیاقت بودن با من رو نداره مژه(البته اشکالی هم نداره فکر کنید گربه دستش به گوشت نمی رسه و بقیه داستانا ..هر فکری دلتون می خواد بکنید بازم دوستتون دارملبخند) این وسط تنها اون شیطنت و نیاز به جلب توجه جنس مخالف که تو دوره نوجوونی تو همه دخترا هست دوباره به وجودم برگشته یه جور شیطنتی که من از وقتی اون سیب رو تو سن نوزده سالگی گاز زدم و از بهشت رونده شدم دیگه تو وجودم نداشتمشناراحت

 می دونم که ممکنه بازم بگید چقدر از خود راضی اما می تونم بگم در ارتباط با جنس مخالفم یکی از با اخلاق ترین زنهای روی زمینم! در تمام عمرم حتی برای یک لحظه نشد که فکر بازی با احساسات کسی به ذهنم خطور کنه با اینکه می تونم ادعا کنم به تعداد موهای سرم در این مورد فرصت داشتم. نمی دونم خوبه یا بد اما همیشه یه سیستم ناخود آگاه تو وجودم بود که حتی نگاههای من رو کنترل می کرد. اینا رو گفتم که بگم به هرحال حالا از اون تقوی و حتی خودداری افراطی در اومدم! 

یه رییس جدید برامون اومده که میانساله و می دونم که از من خوشش میاد خیلی محترم و جنتلمن و خوش تیپه و خیلی هم خانواده دوست و زنش رو هم خیلی دوست داره (اصلن به همین دلیل من هم ازش خوشم میاد! ) اصلن فکرای بد نکنید صرفا یه تبادل انرژی ساده که مثلن شما می رید تو یه محیطی و از یکی خوشتون میاد یا بدتون میاد در همین حد، خب اگه قدیما بود حتی این احساس منو ناراحت می کرد و بهم احساس گناه می داد اما حالا یاد گرفتم که از علاقه مردهای اطرافم به خودم لذت ببرم و گاهی وقتا فرصت استفاده هم به خودم بدم !خیلی وقت بود که حس می کردم از زنانگی ام دور شدم و خب فکر می کردم نیازی هم به این قضیه ندارم در حالی که این اصلا خوب نیست. یه زن همیشه باید زن باشه در هر سنی و در هر شرایطی. فکر می کنم برا همینه که مامانم تو این سن وسال و بعد از نزدیک به پنجاه سال زندگی هنوز هم وقتی لباس نویی می پوشه نگاهش به چشمهای بابامه که تحسین و توجهش رو ببینه. فکر می کنم خداوند حس جلوه گری رو تو وجود زن قرار داده تا دلبری کنه و خود این دلبری کردن باعث می شه همیشه در حال شکفتن باشه و شکفتن همیشه زیباست مگر اینکه خواسته باشی توی باغچه دیگری لونه کنی. به هر حال آدمها نباید از خاستگاهی که طبیعت بهشون بخشیده فاصله بگیرن همونطور که یه مرد منفعل نمی تونه جذاب و خواستنی باشه.

مدتهاست کلاس کاراته نرفتم و سه روز هفته رو تو اداره ورزش می کنم یه جورایی احساس می کنم به ورزش معتاد شدم هفته پیش باید می رفتیم ختم پدر رییسمون نمی دونید چقدر فکر کردم بپیچونم و کلاسم رو برم اما نشد،یه زندگی ایده‌آل به نظر من اینه که ساعت ده بیدار بشی بری استخر و تا نهار شنا کنی بعد یه ناهار سبک، بری سالن بدن سازی و هی عرق بریزی و آخر روز رو با یه سونای داغ و رانندگی توی یه جاده‌ی خلوت و بی انتها به شب گره بزنی .گاهی وقتا از خودم می ترسم که نکنه اونقدر تو خودم غرق بشم که دیگه دلم نخواد مادر بشم حتی یه وقتایی اینقدر از حس تعهدی که همراه با بچه دار شدن میاد نگران می شم که همش به خودم می گم خدا کنه با یکی ازدواج کنم که اصلا نتونه بچه دار شه اونوقت بقیه عمرم می تونم با خیال راحت و بدون عذاب وجدان مشغول خودم باشم و از اینکه جبرن نتونستم بچه داشته باشم احساس ناراحتی نکنم.

اوضاع احوال کارو بارم بد نیست چند تا همکار جدید یه رونقی به بخشمون دادن و یه فرصت بیشتری هم به من .هم چنان به خرید یه لپ تاپ فکر می کنم چون معمولا الهامات من برای نوشتن زمانهایی رخ می ده که نه کامپیوتر دارم و نه اینترنت و این خیلی بده چون همیشه اینقدرام خودمدارانه فکر نمی کنم و نمی نویسم.

به هرحال این رو دست گرمی بدونید برا ی شروعی تازه

/ 0 نظر / 27 بازدید