از دانشگاه

ساعت دو و نیم بعد از ظهر است، اداره آرام میان برگهای هزار رنگ
پاییزی به خواب بعد از ناهاری فرو رفته، رییس نیامده، دو همکارم زود رفتند و
آبدارچی‌مان هم در نمازخانه دارد چرت می‌زند و  من هم مشغول لذت بردن از تنهایی ام هستم.

علیرغم اینکه در میان جمع آدم کم حرفی نیستم و بعضی وقت ها حسابی بالای منبر هم می‌روم اما هیچ چیز به اندازه تنهایی برایم لذت بخش نیست، مخصوصا وقتی احساس کنم هیچ عامل کنترل کننده خارجی در اطرافم وجود ندارد و می توانم برای خودم باشم. برای خودم یک چایی پر رنگ در استکان کمر باریک مورد علاقه ام ریخته‌ام و با شکلاتهایی که دیشب از خانه خواهرم آوردم می خورم و فکر می کنم؛ مسلما نه به اتوپیای افلاطون و نه به جام زهر سقراط ! به این فکر می کنم که امروز که کسی در خانه نیست آیا حیف نیست تنهایی‌ام را بگذارم و به باشگاه بروم و خودم را از کلی لذتهای تنهایی چشمکمحروم کنم.  آیا حیف نیست که فردا در حالی که ابروهایم هنوز خیلی پر نشده‌اند به آرایشگاه بروم و هم پول و هم پوستم را مصرف کنم و در آخر آیا حیف نیست که الان به جای تمرکز روی کتاب جمهور افلاطون که پنج شنبه باید سر کلاس چند فصلش را ارئه بدم نشسته ام و پست جدید می نویسم آن هم برای خواننده های موهومی که عملا وجود ندارند یا حداقل آنقدر وجود ندارند زبان که دو خط کامنت بگذارند که آدم دست و دلش برود یک پست جدید بگذارد! البته این یکی را محض شوخی گفتم .

یک هفته است که شده‌ام حمال کتاب و جزوه، باور کنید برای خواندن سطر
به سطر کتابها و جزوه هایم دلم غنج می رود حتی از مقدمه و دیباچه و اطلاعات
فیپایشان هم نمی گذرم! اما مشکل در یک مکانیزم احمقانه است که نمی دانم در همه آدمها وجود دارد یانه، اما حرف درس و امتحان و اجبار که می آید یک مکانیزم دفاعی قوی برای فرار کردن از مورد اجبار در وجودم متبلور می شود که تازه فهمیده ام هیچ ربطی به میزان علاقه من نسبت به موضوع ندارد، فقط شرایط موضوع باید طوری باشد تا من خودم نخواهم، آب توی دلم تکان نخورد !

اول صبح که به کارهای روزانه ام در اداره می رسیدم مدام با خودم غرمی زدم که هر وقت من درس و امتحانی داشته باشم کارهای اداره چند برابر می شود و فرصت پیدا نمی کنم به درسم برسم در حالیکه تا فرصتی دست داد همکارم را دعوت کردم
به مهمانی چای و غیبت ! این روزها غیبتها با ارائه مستندات و لینک مستقیم به فیس
بوک و عکس‌های سوژه های مورد نظر صورت می گیرد. باور کنید این مدلی اش لذت دیگری دارد انگار که داری مقاله آی اس آی پرزنت می کنیتعجب پیشنهاد می کنم امتحان کنید. باید از مارک عزیز برای اینکه در وقت ما برای ارائه توصیفات اضافی صرفه جویی کرده تشکرکنیم.

امتحانات نزدیک شده به همین زودی طی یک ماه آینده ترم تمام می شود و
من مانده ام و دو سه هزار برگ کتابی که نخوانده ام و درعین حال دلم هم برای
خواندنشان پر می زند.

راستش باید بگویم دانشگاهم را دوست دارم؛ اول اینکه نزدیک است و  صبح ها نمی بایستی مثل دوره کارشناسی دو ساعت زودتر بیدار شوم و بعد با اتوبوس و تا کسی و احیانا آخرهای راه با الاغ خودم را به دانشگاه آن طرف شهر برسانم. مثل بچه مایه دارهای آن زمان دانشگاه می نشینیم در اتول خودمان یک ربعه می گازیم تا دانشگاه.

دوم اینکه چهارشنبه ها را اداره نمی روم و آخر هفته ها برایم مفری شده تا از روتین اداره و تکرار احمقانه اش بگریزم. سوم اینکه بر عکس دوره کارشناسی همه چیزش صمیمی و مهربان است؛ از سلفش گرفته که دختر و پسر کم مانده سر در آغوش هم کارشان از راز و نیازهای عاشقانه به واکنشهای فاعل و مفعولانه برسد ( البته لازم است اشاره کنم گاهی اوقات با ورژنی جدید از پوشش اسلامی که من قبلا ندیده بودم که عبارت است از چادر براق عربی ، آرایش خلیجی در حد خواننده های شبکه روتانا، ناخن های کاشته شده پولکی و اکلیلی در حد کلاههای عجیب و غریب لیدی گاگا، و کیف وکفش ورنی زنجیر طلایی در حد پالتو پوست های خزدار هالیوودی های پنجاه سال پیش و البته اغلب چاق و چله و گوشتالو در حد ادل جان خودمان طوری که مدتی است فکر می کنم لاغرم و باید چاق بشوم !) تا کارکنان و اساتیدش همه خوشرو و مهربانند، بعد از گذر این همه سال فراموش نمی کنم دوره کارشناسی برای دو کلمه حرف زدن با استاد فیزیک یک باید به مثابه سگ درگاه سلطان محمود غزنوی هاپ هاپ کنان می دویدی تا برسی به علوی نائینی که بعد از اینکه یک دور با چشمهایش آدم را ورز می داد و بعد قورت می داد تازه وقتی هضم می شدی و به دهانش خوشمزه می آمدی دو کلمه جوابت را می داد که چطور مطوری تو محم...

یا آن عارف آذر پنچر که ترکیبی فرا پست مدرن از پت پستچی و شاهزاده چارلز انگلیسی بود که حتی با عسل سبلان هم شیرین نمی شد بس که تلخ و از خود راضی و گنده دماغ بود، اصولا جو دانشگاه ما در آن سالها طوری بود که از خدمه گرفته تا استادها فکر می کردند تو حتما یک بچه پولدار احمقی که پدر و مادرت تو را فرستاده اند اینجا تا هم ور دلشان باشی، هم درس بخوانی و هم خوش بگذرانی و دیگر آخر هفته ها نگران پارتی رفتنت با ارازل و اوباش نباشند، اما تو که بچه پولدار نبودی
دلت می سوخت که دیگران عقده بی پولی و حسرتهای قورت داده شان را با رفتار بد و توهین آمیزشان سر تو خالی می کردند!

 به هرحال اینجا تا دلت بخواهد به قول فرنگی ها استادها ایزی گووینگ و خوشرو وخنده به لب و اهل مباحثه و مجادله بی تعصبند، به نظرم کلاس هایمان حتی جو سیاسی آزاد و خوبی دارند!! آنقدر که همین تازگی ها جرات کردم با بوت و دامن به دانشگاه برومتعجب  هرچند چند تایی نخاله در کلاسمان داریم که در عین اینکه همه جایت را رصد می کنند، می دانی دارند نقشه می کشند چطور زیر آبت را بزنند! به یاد شعر فروغ افتادم آنجا که می گوید:  مردمی که همچنانکه تو را میبوسند، در ذهن طناب دارت را میبافند

حالا همه اینها یک طرف بیش از همه چیز ناهارهایم را دوست دارم که دلی دلی کنان می روی گلستان و دوری میزنی و بعد هم یک ناهار شیک غیر دانشجویی می زنی توی رگ و سرحال در حالی که داری به کاپوچینو عصرت قلبفکر می کنی برمیگردی سرکلاس، همه اینها برای آدم شکمویی مثل من عیشی است علی حده ! به هرحال تا اینجایش که خوب بوده حالا که داریم به جاهای بد بدش که امتحان باشد می رسیم بازهم به تب و تاب افتاده ام و تصمیم گرفته ام به تاسی از چه گوارایی ها تا امتحانات پایان ترم را نگذرانده ام ریشم را اصلاح نکنم تعجبو هر عیشی را بر خودم حرام کنم. بعضی وقتها از خودم تعجب می کنم منی که در دوره کارشناسی، تمام وقت به فکر پیچاندن کلاس و امتحانات بودم حالا اگر با پتک هم توی کله ام بزنند، اگر زیباترین قرار عاشقانه را هم داشته باشم حاضر نیستم کلاسی را نروم .اصلا دلم نمی آید بس که همه چیز برایم شیرین شیرین است انشاالله که عاقبتم به خیر شود و ترم را با رو سفیدی بگذرانم شما هم برایم دعا بفرماییدمژه

 

/ 0 نظر / 30 بازدید