از خودم...

فکر کنم هرکسی که از ابتدا همراه بلاگ من بوده، وقتی این پست مرا را بخواند با خودش فکر کند این بنده خدا چقدر با خودش درگیر است و به قول خارجکی ها چقدر آپ اند داون می شود! برو کنار بگذار باد بیاد. اشکالی ندارد اینجا را برای دل خودم می نویسم و چه کسی قابل مجاب تر از دل خود آدم. 

خسته خسته خسته ام، اینقدر که دلم می خواهد آنقدر خودم را کش و قوس بدم که قد آبنبات قیچی های قدیم یا شاید همین آدامس خرسی های بادکنکی بشود کشم داد. البته این مسئله صرفا یک نیاز روحی روانی نیست، قسمت اعظمش جسمی است چون تقریبا هر روز از اداره یک راست می روم باشگاه بدنسازی و تا ساعت 9 آنقدر ورزش می کنم که بترکم و خب همین باعث می شود دچار یک خستگی ابدی باشم، البته بعضی روزها و هفته ها هم زیر آبی می روم اما این برنامه هر روز من در سه ماه گذشته بوده که البته تاثیر چندانی در مانکن شدگی ما ندارد چون تقریبا یک سال خوردن و خوابیدن را با دو سه ماه نمی شود جبران کرد! ضمن اینکه باید خامه بربری ها و زولبیا بامیه های ماه رمضان را هم به آن اضافه کنی!

گاهی وقتها که چهل دقیقه مداوما روی تردمیل می دوم به ناگاه خودم را در نقش هنرپیشه زن فیلم ران رولا ران می بینم، خیلی سال پیش بود که با برادرم این فیلم را دیدیم دوستش داشتم برای همین وقتهایی که زیاد دویده ام او را که به یاد می آورم دوباره انرژی می گیرم و می دوم آنقدر می دوم که احساس می کنم دیگر اختیار پاهایم را ندارم. حس  عجیبی است یک جور رهایی جالبی دارد مثل وقت هایی که به زیارت می روی البته فارغ از بار معنوی اش، مثل دراویش قادری و اهل حق که حتما فیلمشان را دیده اید که از خود بی خود می شوند و به حالتی خلسه وار فرو می روند و کارهای عجیبی می کنند، دیگر دلم نمی خواهد متوقف شوم، گو اینکه به قول دوست عزیزی من اصولا اینرسی بالایی دارم و از تغییر حالت گریزانم.

گفتم فیلم یادم افتاد چقدر سال است که فیلم نمی بینم پارسال بعد از مدت ها یک فیلم خوب دیدم که یک ربع آخرش را نداشتم خودم را به آسمان و زمین زدم که پیدایش کنم اما نشد که نشد حتی حالا اسمش را هم فراموش کرده ام که بگویم شاید کسی کمکم کرد! حافظه فیلمی ام با این سریال های ترکیه ای مادرم که دوست دارد همراهش ببینی و با او در موردشان صحبت کنی دارد رو به افول می رود، حتی هنرپیشه هایی که می شناختم از یادم رفته اند، بی رودرواسی مسیر خنگ شدن را دارم به سرعت طی می کنم.

امروز صبح وقتی طبق معمول با یک ساعت و نیم تاخیر به اداره می رسیدم داشتم لعنت می فرستادم به باعث و بانی برداشته شدن سرویس هایمان، من چرا آن موقع اینقدر وقت کم نداشتم، واای خدای من سال ها کلاس کاراته، بعد کلاس زبان، بعد خیابان گز کردن و بعد خانه و تا دیر وقت بیدار ماندن، حالا هم چندان بیکار نیستم همان کارها را به اشکالی دیگر انجام می دهم، اما مدام وقت کم دارم و نگران انجام نشدن کارهایم هستم، انگار که سوت پایان را دارند می زنند، هی به خودم آلارم تایم ایز اور می دهم و جالب اینکه اصلا هیچ تکانی به خودم نمی دهم چون اصولا آب تو دل من نباید تکان بخورد وگرنه از اساس به هم می ریزم!

اغلب نگرانی ها، نگرانی های احمقانه ایست برای کارهایی که نکرده ام، یک حجم کار چیده ام برای ذهنم که انجام ندادنشان اعصابم را به هم می ریزد، اینترنت لعنتی روی گوشی هم قوز بالا قوز، خودتان می دانید که چقدر وقت می گیرد، بیراه نبود که این همه مقاومت می کردم و زیر بار اینترنت وایرلس نمی رفتم به نظر من باتلاقی است که هر لحظه بیشتردر آن فرو می روی با این دنیای دیوانه سرعت امروز.

 پایان نامه را شروع نکردم با اینکه به چشم یک وظیفه نمی بینمش، یک عشق بزرگ است که دلم نمی خواهد با یک عشق بازی سرسری از سرخودم بازش کنم، دلم می خواهد سرفرصت بروم یک گوشه و با مغازله با او خلوت کنم، آنقدر بخوانم و بخوانم و یاد بگیرم تا کار به نتیجه برسد. کلاس زبان را که حرفش را نزن حتی هفته ای یک بار هم نمی خوانم آن هم من که سال های قبل اگر نمره اول دوم کلاس نبودم سومی را بودم البته با مقادیری خرخوانی که حالا دلم را بهم می زند. به هرحال دوستش دارم اما عملا کاری برایش انجام نمی دهم! نرفتن به کلاس کاراته و این چند وقت یوگا، آنقدر ناراحتم می کند که هفته ای یک بار خواب شیهان عزیزمان را می بینم که دارد مواخذه ام می کند در حالی که درست روز قبل از آزمون مشکی به خاطر ماموریت مجبور به ترکش شدم و بعد هم کلاس های دانشگاهم با زمان های کاراته مغایرت داشت و حالا دارد نزدیک سه سال می شود که مدام فکر می کنم که این هفته باید بروم اما جور نمی شود که بروم! اینکه خواندن دکتری را دوست دارم هم در حد یک آرزوست که نگذاشته ام هنوز بار روانی و فشاری ایجاد کند مثلا به خودم می گویم آسیاب به نوبت. اینکه شب ها دیر می روم خانه و زمان کمی را با پدر و مادرم می گذرانم، در کنارشان غذا نمی خورم و وقت نمی گذرانم هم یک درد است، در حالی که در این سن و سال باید آنها را بنوشم جرعه جرعه اگر روزی نباشد فرصت سیرابی چه چیز حسرتم را جبران خواهد کرد..

دلم برای برادرم تنگ می شود چون مثل سابق وقت نداریم که خیلی با هم باشیم داریم دور می شویم، مردها مثل زن ها نیستند که بشود دلت را با حرف زدن تلفنی سبک کنی، باید در حضور باشند و همین می شود که ندیدن زود به زود فاصله می آورد، همیشه دلم می خواست از این عمه خاله هایی می شدم که مدام بچه ها را می بردند برای تفریح و گردش اما گاهی وقتها آنقدر خسته ام که حتی حوصله صحبت کردن با بچه ها را ندارم. کاش زندگی های امروز هم مانند قدیم قبیله ای بود، من اگر پدر خانواده بودم مثل سریال پدر سالار خانه ای می ساختم تا همه بچه هایم بعد از ازدواجشان هم با هم باشند، وقت گذراندن با آنهایی که از خانه رفته اند اگر مدام باشد که کمتر به خودت و کارهایت می رسی و اگر نباشد هم که رنج دوری دارد. 

این وسطها دلم عشق و عاشقی هم می خواهد قلبخجالتاما گذاشته ام اش برای مواقع رانندگی!! وقتی ترانه های مورد علاقه ام را گوش می دهم یادم به عشق می افتد و اینکه چقدر کم دارمش در زندگی و اینکه چرا معجزه ای نمی شود من حال دلم خوب شود، البته حالش خوب است، همه چی آرومه من چقدر خوشحالم ...اما چرا اینطور لخت و بی انرژِی و بی بو و مزه، بعضی وقتها فکر می کنم رفتارهای عجیب و غریب من در ارتباط با جنس مخالفم تنها برای ایجاد هیجانی است که من همیشه تشنه اش هستم. اینکه ببری، بروی، بیایی، خودت را در فراق کشف کنی و بگدازی و لذت دوباره یافتن را بچشی، شاید همه و همه برای فرار از تکرار است، برای آفریدن هیجانی که کهنه و فرسوده می شود به مرور زمان، خب بعضی ها هیجان را درتعویض و تجربه آدم های جدید پیدا می کنند، بعضی ها هم مثل من در گریز و قرار با یک تن، گو اینکه شاید اشتباه کرده ام و باید دل و تن بدهم به تجربه های جدید و آدم های جدید 

به هرحال همه اینها را گفتن خستگی مرا در نکرد، چون کار اداره هم مثل یک بختک افتاده به جانم، کار اولویت آخر زندگی من، دارد به زور خودش را به من غالب می کند که بشود اولینم، جاه طلب نیستم که ریاست برایم لذتی داشته باشد بنابراین وقتی مسئولیتی برایم ایجاد می شود جز اینکه دست و پایم را ببندد لذتی برایم ندارد. همکار خوبم که سالها جور بنده و همه را می کشید منتقل شده و من مانده ام و دو همکار جدیدالورود که مدام باید بهشان یاد بدهم ودر عین حال نگذارم پایشان را از گلیم شان بیشتر دراز کنند، اینکه سالها بین درس خواندن و وب گردی عادت کرده باشی هفته ای دو سه تا تلفن را جواب دهی یا دو سه کار روتین را انجام بدهی و حالا مجبور باشی همه چیز را خودت سامان بدهی و بار نگهداری و مدیریت چند سرور را هم به دوش بکشی؛ درعین اینکه رییس بازی و مدیریت را نه بلدی و نه دوست داری هم این وسط شده قوز بالا قوز. من آدم ولی هستم، کلا از اول هم ول بودم، بچه وسطی بودن لذتش به همین است.البته مسئولیت پذیری را نمی گویم از قضا آنقدر مسئولیت پذیر هستم که از ترس همین قضیه هیچ وقت زیر بارش نمی روم چون دیگر نمی توانم یله و بی خیال باشم و این باعث می شود آب خیلی توی دلم تکان بخورد! در حالی که آب نباید توی دل من تکان بخورد!

حالا همه این ها را جمع کنید با اینکه این وسط ها چند وقتی شاید مجبور به سفر باشم در حالی که زمان دقیقش را نمی دانم و مدام نگران این هستم که دندانم را پر نکردم، یک مشکل جسمی را که چند وقتی هست نگرانم کرده و شاید هم جدی باشد بررسی نکردم و با چند تا از دوست هایم که باید ببینمشان هم قرار نگذاشتم. ضمن اینکه مدتهاست خانه امان را مرتب نکردم و اطاقم و کشو ایم هم که آنقدر بهم ریخته که هیچ چیزم را نمی توانم  پیدا کنم و کتابها و خاطراتی را هم که از خانه قدیممان آوردیم در انباری است و مرتب نشده و از این دست مسائل احمقانه که هرروز حال من را بدتر می کنند و فرصتی برای حلشان پیدا نمی کنم.

یادش به خیر آن روزها که دغدغه هایم مرگ و حیات و خدا و آخرت و اینها بود، چقدر کتاب می خواندم، برای دلم شعر می گفتم و برای دوستانم می خواندم. کجایی سال های دور کلیدر و آتش بدون دود، چقدر وقت زیاد بود و چقدر بیهوده گذشت..من ده سال از عمرم را از خدا طلبکارم البته واقعا به خداربطی ندارد ولی ده سال کوتاهی من، شاید باعث این همه کار عقب مانده است که دلم می خواهد می رفتم یک گوشه دنیا چند وقتی تک و تنها انجامشان می دادم و می آمدم. البته تازه به این نتیجه رسیده ام بابای پولدار هم چیز خوبی است، اصلا چرا من نباید یک خانه در نیاوران داشتم که صبح پیاده سر کار می آمدم ودیگر رانندگی نمی کردم که وقتی برای فکر کردن به عشقو عاشقی داشته باشم! اصلا چرا نباید مجبور نبودم سرکار بیایم تا این همه وقت کم نیاورم. این چند وقت آنقدر برای سرکار آمدن قر و قمیش آمده هام و زنجموره کرده ام که می ترسم با بیگدار به آب زدن های این چند وقتم انرژی که فرستادم به کائنات جوابش بیاید و اینجا که خیلی راحت عذر آدم را می خواهند یک وصله بهمان بچسبانند و بگویند برو خانه خاله بازی کن مگر همین را نمی خواستی! در حالی که در خانه ماندن برای من مثل مرگ است اصلا آدم خانه نشستن نیستم نه به معنای ددری اش، اما باید به کاری روتین وصل باشم تا احساس زندگی کنم.

از همه این ها که بگذریم آدم باید توی دنیا کسی را داشته باشد که اینها را برایش بگوید تا حالش خوب شود وقت هایی که اینجا از این حرف ها که حتما حوصله خواننده را هم به سر برده می نویسم، وقت هایی است که کسی را ندارم تا اینها را برایش بگویم و کمی غر بزنم تا حالم خوب شود. اینها را می شود به خواهرت بگویی که نزدیکی با او و دوستت دارد و تو هم دوستش داری، به دوستانت، به همکارت اما اگر اینها دوای دل آدم بود که خدا آدم ها را جفت نمی آفرید..هر چند جفت های این زمانه هم دیگر جفت نیستند این را ازپیام های تلگرامی که جفت های دیگران وقتی زنشان خواب است نصف شب برای تو می فرستند و نمی روند دل زن خودشان را نوازش کنند تا او هم غرهایش را صبح ها برای مردهای دیگران که سرکارند نفرستد می فهمم، همه زن ها که بلاگ نوشتن بلد نیستند!!

کاش دنیا جور دیگری بود یاد یک جمله ای افتادم که چند وقت پیش که سفر بودم روی دیوار نوشته بودند fuck the new world order

/ 0 نظر / 56 بازدید