به درد بيدردی گرفتار آمده‌ام لخت و بی‌تفاوت..نزول کرده‌ام ؛از جان به تن ؛ جان به رشحه عشق است که اوج می‌گيرد و می‌رود و من بی عشق شده‌ام و پای در گل مانده....

مرد را دردی اگر باشد خوش است         درد بيدردی علاجش آتش است

مرثيه خوان دل خويش شده‌ام يادم هست يکبار کسی در يک کامنت برايم نوشته بود بدترين حالت اين است که يک آدم دلش برای خودش بسوزد و با تمام اين سفارشها  بازهم دلم برای خودم می‌سوزد برای خودی که روح داشت روحی که تمامی تپشهايش را از عشق می‌گرفت و امروز در خود فرو مرده

روزگاری که خود را خيلی بيش از اينها به حلال و حرام مقيد می‌ديدم چيزی به اسم عشق حلال و حرام را باور داشتم؛ يادم هست آن روزها که روزهای آغازين انقلاب در انقلاب بود؛ بحثهای داغ در مورد فيلم شبهای زاينده رود ؛بابی شد برايم که با اين اصطلاح آشنا شوم شايد آن روزها آنقدر همه چيز را در هاله‌ا‌ی از شرع؛ مقدس و نورانی ميديدم که شک درهر آنچه رنگ و بوی مذهب داشت را کفر ميدانستم از اين رو هرگز شک نکردم که آيا عشق حلال‌ و حرام هم دارد؟؟

امروز ايمان دارم عشق در هر شکل و لباسی نورانی است از آنکه رنگ او را دارد؛ نفس او در آن جاری است . فکر می‌کنم عشق تنها واقعيت لطيفی است که از جنس خود خداست .

منظور من از عشق صرفن کشش جسمانی که ميان زن و مرد وجود دارد و البته در جايگاه خود مکمل و چاشنی زيبايی برای عشق می‌تواند باشد نيست چيزی فراتر از خواستن و بدست آوردن؛ چيزی که اقتدار آدمی را به زانو در آورد و تو در اين دست بستگی جبری قدرتی برتر را احساس کنی که تنها بايد در مقابل او به زانو در آيی .اگرچه باور رسيدن به عشق خدا را تنها بر پله‌هايی که از عشق زمينی ساخته شده ممکن می‌دانم .

اينها را که گفتم برای خيلی‌ها تجربه دور از ذهنی نيست ؛ همه ما آدمها در روزهايی از زندگی عاشق بوده‌ايم اگر کمی به احوال خود در آن روزها دقيق شويم رنگ و بوی عارفانه‌ای را که نا‌خودآگاه به خود گرفته‌ايم به ياد می‌آوريم گويی همه چيز با عصای جادويی فرشته قصه‌ها شکل می‌‌گيرد؛ همه چيز پررنگ وزنده است ؛انرژی اثيری از جنسی غير مادی در خود احساس ميکنی که صعودت می‌دهد بی‌آنکه در اين راه تلاشی زمينی کرده باشی !آيا گواهی بالاتر از اين که عشق جهدی ورای همه تکاپوهای دنياييست؟

اينها را گفتم که بگويم از همين معجزه تهی شده‌ام شايد همه چيز شکل وصورت عادی و درست خود را دارد زندگی‌ام منظم پيش می‌رود دغدغه‌ای اگر هست تنها دغدغه خودم و راحتی بيشتر برای خودم است می دانم که داشتن چنين احساسی غير منطقی و غلط نيست ظاهرن همه چيز در جای خود قرار دارد(ناديده می‌گيرم که ما درکجا زندگی می‌‌کنيم!!) اما زیبايی ندارد هنر ندارد جامد است خشک و بيجان درست مثل يک روبات .اما وقتی عشق هست آدمی از جنس ديگری می‌شود درست مثل فيلمها که روح نامرئی از همه چيز عبور می‌‌کند و قادر است همه جا برود و همه کار بکند. به غم ديگری بيشتر دل می‌سوزانی می‌خواهی همه را در حال خوش خود شريک کنی انگار دستهايی داری پر از همه چيز! که می‌خواهی به هرکس هر چه را نياز دارد از همه چيزت سخاوتمندانه ببخشی .

ديگر نه شب بيداری رمضان نه راز و نيازهای لحظه‌ای که حتی شوری برای راز و نياز ندارم دلم را نورانی نمی‌کند گويی همه تن شده‌ام از جنس گوشت و خون ورگ. همين است که می‌ترسم از هر آنچه به مرگ مربوط باشد می‌گريزم؛ خلع سلاح شده‌‌ام ؛هميشه جسم را تن‌پوش جان دانسته‌اند اما من می‌گويم روح سپر جسم است و آن را از هراس تنهايی نجات میدهد؛گويی مرگ را مهلکه ای ميبينم که هر چه را برايم زيبا است از من می‌گيرد ای کاش اين عزيز کرده‌هايم کمی از تن فراتر می بود گاه به ياد پيرهايی می افتم که عاشقانه تر به املاک و اندوخته‌هايشان می آويزند. 

مدتهاست به خود می‌گويم امروز که وقت دارم زود به خانه می‌روم (اين روزها در خانه بيشتر تنها هستم شده‌ام ته‌تغاری خانه) فکر ميکنم به آنکه چه بايد باشم آيا راهم درست است؟ آيا گناه کارم ؟اما مجال اين را هم به خود نمی‌دهم مدام در حال گريزم که با خود تنها نشوم آنقدر که شبها جوری خسته باشم که تنها به خواب به موقع و اينکه صبحانه چه بخورم فکر کنم!! مدتی است هرجا که کسی از ريزه‌کاريهای شرع می‌گوید کلافه‌ام می‌کند دو کتاب گرفته‌ام از دو مرجع بزرگ دو ماه است که سعی ميکنم بخوانم اما بيش از سی صفحه جلو نرفته‌ام ؛راضی نميشوم؛ صفحه به صفحه‌اش برايم سوال است .. چقدر خوب بود که خدا کمی از معجزه‌هايش را هم برای ما نگه می داشت ؛يکی از فرستادگانش در زمان ما حلول می‌کرد شايد هم با اين وضعيتی که من پيدا کردم جز منکرين می‌شدم!!ازخودم بدم می‌آيد خوب می‌دانم خيلی وقتها برای آنکه به نفس جواب مثبت داده باشم همه چيز را توجيه می‌کنم و پا در راهی می‌گذارم می‌دانم که آدم بدی شدم ولی نمی‌‌دانم !!شايد هم دوست دارم همچنان کودکانه فکر کنم و گذر ازمرحله کودکی روح را؛ بدی ميدانم ..

اما کسی بايد باشد که بدانی او خوب است کسی که همعصر تو باشد با چيزهايی که تو می‌بينی با بلوغی که بشر امروز در همه چيزش پديدار شده بلوغی که هم نيازهای مادی او را وسعتدار کرده و هم خواستهای روحی او را ؟نمی‌دانم آدم الگو پذيری هستم ؟شايد آدم قدرتمندی نيستم ؟از واگذار شدن به خود می‌ترسم شايد چون فرزند وسط خانواده بودم شايد چون متولد دومين ماه از فصلم... چه توجيهات خنده داری!!

 نميدانم کسی را می‌خواهم که به او ايمان داشته باشم چشمهايم را ببندم و دستها را به او بسپارم حتی يک لحظه هم وسوسه نشوم که يواشکی از گوشه چشم نگاه کنم ببينم لبه پرتگاهم يا کنج امن عبادتگاهی

سر رشته را گم کرده ام کاش همانطور که آدم از پس خواسته‌های جسم بر می‌آمد می‌توانست روح را هم سالم نگه دارد پيرمردی است از آشنايان که گاه همراه کوه ما می‌شود تمامی قرآن را از حفظ می‌داند از بيست و پنج سالگی‌اش می‌گويد که به ناگاه همه چيز را کنار گذاشته تنها متکی به خود شده و مومن به دستهای خود؛ در هشتاد سالگی يکی از بهترين جراحان ايران است به هيچ‌کس نيازی ندارد حتی سالهاست تنها زندگی می‌کند از همه چيزش لذت می‌برد افسرده نيست پر از پويايی و حرکت است روح را به معنايی که من می‌شناسم خط زده و آدم خوبی هم هست!!

هميشه معتقد بوده‌ام هر آدمی نسخه مخصوص به خودش را دارد داستان کلاغی را که آمده بود راه رفتن کبک را ياد بگيرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد ميدانم؛ خوب می‌دانم نسخه من اين نيست راه من بايد از سمتی ديگر باشد با مشعل داری عشق

به دنبال عشق از جنس ديگری هستم بازتر از پيش نه منحصر به آدمی خاص مدتهاست که ديگر اينگونه عاشق بودن راضيم نمی‌کند بايد ياد بگيرم 

آشفته فکر می‌کنم و می‌نويسم يقين دارم رشته‌ای که مرا به او متصل می‌کرد بريده شده بايد دوباره سررشته را بدست بگيرم شايد ...

شايد فردا بهتر باشد

/ 0 نظر / 26 بازدید