من نیازم تو رو هر روز دیدنه و دختران مترو

مسیر خونه تا محل کار من طوریه که مترو خور نیست یعنی هست اما به کار من نمی یاد بنابراین روزهایی هم که ماشین نمی برم با تاکسی یا اتوبوس رفت و آمد می کنم. فرهنگ استفاده از وسایل نقلیه عمومی خودش به تنهایی یه بحث مفصله که من نمی‌خوام واردش بشم چون از بحث اصلی منحرف می شم فقط باید بگم در شرایط فعلیم نه با انگیزه صرفه جویی و نه به دلیل فرهنگ بالای ترافیک نیست که هرزگاهی این کارو می‌کنم تنها یک دلیل ساده وجود داره و اون هم اینه که من عاشق آدمها و معاشرت با اونها هستم. عاشق این که به راحتی باب صحبت رو با بغل دستیم باز کنم و از همه چیز بگم و گاهی وقتها رازهای سربه مهری رو بشنوم که مخاطب دلش خواسته به باد بگه . به هرحال می‌خوام بگم هیچ کس دیوونه نیست که دلش بخواد لای دست و پای مردم له بشه در حالی که می تونه راحت تو ماشینش لم بده و با آرامش آهنگ مورد علاقه خودش رو گوش بده . در این مورد انگیزه‌یی قوی برای من وجود داره و اون هم عشق به بین مردم بودن و با توده مردم زندگی کردنه جوری که هیچوقت دوست نداشتم زندگی من به سطح مادیی برسه که خودم رو از بافت اصلی جامعه جدا بدونم و حتی اگه دغدغه‌هام هم سو و همرنگ با عامه نباشه نتونم احساسشون کنم.

مقمه انشا رو گفتم که بگم این روزها هفته ای یکی دو بار میرم یه جایی برای کلاسهای اداره که محلش نزدیک به میدون توپخونه است و طبیعتا نمی شه ماشین برد و بهترین وسیله می تونه مترو باشه.

مترو تهران برا خودش عالمی داره، فروشنده‌ها، سرو صداها، غرغر کردنا حتی حمله آدما برای تصاحب صندلی خالی برای من ملودی زیبای زندگی‌ان. لای همون دست و پا لگد کردنا و جیغ و ویغ خانما که آی له شدم می تونی طعم خوش زندگی، بوی گندم و بوی عشق رو احساس کنی. دخترای خیلی جوون که مشغول بزک دوزک برا دانشگاه هستن، زنهای پیری که از پا درد کمر درد می نالن، خانمای کارمند با مانتو و مقنعه رنگ و رو فته و چشمای خسته، خلاصه هرکدوم با یه رنگ کلاف، دارن زندگی رو می بافن.

قبل مطلبی که می خوام بگم یه کم از خودم بگم. یادمه دوره دانشگاه هم راه من خیلی دور بود ترم اول که ذوق وشوق داشتم ساعت شش صبح بیدار می شدم  تا هفت و نیم که کلاسا شروع می شد اول وقت سر کلاس باشم اون روزا کلی اهل آرایش و بزک دوزک بودم البته نه اون چیزی که حالا بهش آرایش می گن. خب هر سنی اقتضایی داره، بچه هایی بودن که ترم اول با یه وجب ابرو میومدن و ترم دوم دیگه نمیشد شناختشون چون اونوقتا ابرو نازک و قیطونی مد شده بود. به هرحال می خوام بگم اون وقتا هم دلبری کردن بود اصلا خدا از روزی که زن رو آفرید میل به جلوه گری رو هم آفرید.

 بگذریم..حالا این دختر دانشجوها رو که می بینم یاد اون وقتای خودمون می افتم، هره کره هاشونو دوست دارم، عشوهاشونو وقتی با دوست پسراشون حرف می زنن، تو سرو کله هم زدناشونو و...هرچند خیلی با اون وقتای ما فرق دارن اون وقتا حرفای ما حول شعر می گشت، کتابایی که خوونده بودیم، بالیدن به سینمای ایران که تکونی خورده بود، در مقایسه با فیلمای بی مایه و سطحی هالیوود، و از عشق گفتن ..به هرحال من اینا رو تو ذهنم حل کردم و می دونم هر زمانی اقتضائات خودش رو داره .

فقط یه مسئله آزاردهنده هست که همیشه ذهن من رو به خودش مشغول می کنه، اون هم خشونت جاری در تک تک ابعاد شخصیتیشونه. چیزی که تو ادبیاتشون، حرکات و حتی در نحوه آرایش کردنشون می شه به راحتی دید. وقتایی که از مترو میام بیرون (حالا نه که تو مترو تو همه جا این طوریه اماتو مترو تو می تونی کلکسیونی از قشر متوسط و غالب جامعه رو داشته باشی) یه حال بدی دارم نمی دونم چیه اما یه جور احساس ابتذال و بیهودگی یا شاید نگرانی

آرایش ها اونقدر خشن، مبتذل و بی مایه است که به نظر من آدم رو منزجر می کنه تا متحیر، ناخنهای مصنوعی بلند، ابروهایی سیخکی با یک صعود غیر عادی به سمت پیشونی، لبهای ورقلمبیده ایی که با چند سانت این ور اونور کردن خطوط لب درست شدن (حالا بی خیال تزریق ها ) موها که اغلبش از همون موهاییه که تو متر میفروشن و  با کلی سنجاق به کله شون پیچ کردن !و کله ها ییکه بیشتر آدمو یاد گنبد امامزاده ها می اندازه تا کله ظریف یه زن. اونچه من اطلاعات ادبی دارم و اونچه که من کتاب خووندم از نویسنده های ایرانی و غیر ایرانی هر جا که خواستن زنی رو وصف کنن اولین چیزی که بهش اشاره شده ظرافت بوده، ظرافت اندام، ظرافت صورت، سر، دستها و حتی کلام اما گویا این روزها کسی طالب ظرافت و لطافت نیست. دخترای نسل امروز اتفاقا نسبت به نسل ما قامتی کشیده تر و اندام زیباتری دارن اما انگار که زن امروز دیاپازون وار باید با خشونت روزگار همساز بشه و تشدیدش کنه، اون ماهیتی که زن رو همیشه خواستنی کرده ظرافت فیزیکی و روحی اون بوده اما این روزها گم شده یا شاید خریداری نداره ! اینها رو که می گم با شکنندگی اشتباه نگیرید چون دو مفهوم کاملا متفاوت هستند. 

اونچه که مسلمه ملایم ترین مردها هم در قیاس با جنس زن به مراتب خشن  هستن بنابراین اگر هدف از این نوع خشونت ایجاد جذابیت برا جنس مخالف هم باشه حاصلش چیزی جز تشدید خشونت در مردها و ایجاد محرکهای هیجانی و سک...ثی ناپایا نیست که اون هم می شه داستان حرفای پا منقلی و تو بغلی که امیدی به ماندگاریش نیست.  

دیروز که از مترو پیاده می شدم با خودم فکر کردم این دخترا نمی تونن تو ذهن یه مرد شعر بشن، هنر بشن و دم دستی تر از همه عشق بشن، برا همینه که این روزا دیگه عشق نیست، دیگه من نیازم تو رو هر روز دیدنه نیست. تن های ظهر تابستانیه فریدون فروغی هر هفته عوض می شن و آدمها هر هفته سودای تنی جدید رو با تم فصلی جدید رو دارن. من هرگز منکر تنوع طلبی آدمیزاد چه زن و چه مرد نیستم اما این روزها حتی بحث تنوع هم نیست آدما آرامش ندارن چون حرص دارن، حرص یه تن جدید، حرص یه ماشین جدید حرص یه محیط جدید برا اینکه یادشون رفته وراری تن دلی هم هست که آرامش می خواد عشق می‌خواد ص...کث هم می خواد اما ...اما به قول اون جکه آما داره !

انگارتو این مسابقه تن خواهی زنها حتی حریص تر از مردا شدن یه جوری که می خوان تمام احساساتی رو که در طول تاریخ ازشون دریغ شده از مادرشون حوا گرفته تا لیدی گاگا، یه دفه ای تجربه کنن! برا همین اغلب آدمو یاد گلهای آدمخوار می اندازن زلم زیمبو زیاد دارن خوشت میاد بچسبی بهشون اما دلشونم می خواد ببلعنت. اشتباه نکنید من بیش از اونچه فکرشو بکنید فمنیستم اما آزادی زنانه رو بیشتر یه امر زیرپوستی می دونم تا فکر کردن به استفاده از کلمات درشت و نخراشیده برای اثبات قدرت و اتکا به نفس .

 چند وقت پیشا با یکی از همین گلهای خرزهره خیابونی یه جنگ و دعوای اساسی داشتم، اون موقع تو بهت رفتارش مونده بودم و یه مورد نادر می دیدمش اما حالا احساس می کنم اون یه نمونه از شمار زیاد این نسله که چندان هم نادر نیست، نسلی که همه چیزش فیکه. شعر نداره، سهراب نداره، علی حاتمی نداره، حمید مصدق نداره فقط هیجان می آفرینه و حاصل هیجان چیزی جز فکر کردن به فراز و نشیب تن آدمها نیست. اون روزها وقتی شاملو می گفت: 

بوسه های تو

گنجشککان پرگوی باغ اند

و پصطان هایت کندوهای کوهستان و تن ات

رازیست جاودانه

که در خلوتی عظیم

                          با من اش در میان می گذارند

تن تو آهنگی ست

و تن من کلمه ای که در آن می نشیند.

تا نغمه ای دروجود آید     سرودی که تداوم را می تپد

زنانگی بود، دلبری بود، اما عشق هم بود. برای همین آیدایی بود و شاملویی و نادر ابراهیمی بود و عسل بانویی و...

آىا اون نسل دوباره تکرار می شه یا زیر تلنباری از کرم پودر و ناخن با خنده های فیک و مصنوعی (به قول تتلو خواننده همین نسل) برای همیشه مدفون خواهد ماند!

/ 0 نظر / 29 بازدید