از رهایی

همیشه بزرگترین تغییرات توی زندگی من درست در زمانهایی اتفاق افتاده که اصلا انتظارش رو نداشتم و هیچ برنامه ریزی ذهنی هم براش نکردم. داستان دانشگاه قبول شدن من تو دوره کارشناسی اینطوری بود که من اصلا نمی خواستم دانشگاه آزاد برم رتبه‌ سراسری‌ام بد نشده بود و از اونجایی که همیشه به معلمی علاقه داشتم و دارم مطمئن بودم حتما حتما حتی اگه مهندسی هم قبول نشم دبیری رو خواهم رفت. هنوز روزی که دانشگاه آزاد اعلام شد یادم هست خواهر بزرگم با ذوق و شوق از در اومد تو در حالی که من داشتم حیاط رو می شستم روزنامه ای که تو دستش بود رو نشون داد و گفت مهندسی کامپیوتر قبول شدی. من حتی دنبال اعلام نتایج هم نبودم و از تنها رشته مهندسی که متنفر بودم کامپیوتر بود! برا انتخاب رشته سراسری حتی یک دونه انتخاب مهندسی کامپیوتر نداشتم در عوض عاشق مهندسی عمران و معدن بودم که آخریشو خونواده نگذاشتن انتخاب کنم و برا عمران هم نمره نیاوردم. آزاد هم اونوقتا توی تهران معماری داشت و کامپیوتر، که معماری جزء دانشکده هنر بود و نسبت به بقیه رشته ها، هم هزینه خیلی بالایی داشت و هم متقاضی خیلی زیاد (چون یکسره فوق لیسانس بود) بنابراین کامپیوتر رو انتخاب کردم، بعد از اعلام نتایج در کمال ناباوری دیدم سراسری قبول نشدم و باز هم در کمال ناباوری اشتیاق خانواده رو برا رفتنم به دانشگاه آزاد دیدم. اونا بودن که منو هل دادن به سمت  ثبت نام، تقریبا می شه گفت من اولین کسی بودم که تو فامیل رشته ریاضی رو انتخاب کرده بودم (چون همه فامیل ما عشق پزشکی بودن و ماشاالله در حال حاضر ده تا پزشک هم تحویل جامعه دادن) و اولین کسی هم که رفتم دانشگاه آزاد! خودم احساس خاصی نداشتم اما برا اون زمان و اون سن تنها حس مهندس شدن برام خوشحال کننده بود نمی دونم الانم کسی برا مهندس شدن ذوقو شوقی داره یا نه!! خلاصه که ما شوخی شوخی رفتیم دانشگاه و شوخی شوخی هم مهندس شدیم !! 

بعد دو سه ماه که کارنامه و برگه انتخاب رشته سراسری رو فرستادن دیدم ای بابا برا کلی دانشگاه تو تهران و شیراز و اصفهان رشته دبیری ریاضی و فیزیک قبول شدم و من رو از گزینش رد کردن! این یکی دیگه برام باور کردنی نبود چون من حداقل چهار پنج بار تو دوره دبیرستان برا مسابقات کشوری نماز و کتابخوونی رتبه اول تا سوم کشور رو آورده بودم و یه جورایی تو مدرسه معروف بودم و اصلا تصورشم رو نمی کردم که از گزینش رد بشم! خلاصه که من راضی بودم همون موقع ول کنم و پی کارنامه ام رو بگیرم و اعتراض بدم و برم سراسری اما انگار قسمت این نبود، همه گفتن رشته مهندسی رو ول کنی بری معلمی ؟! ماهم خر شدیم فکر کردیم قرار برنامه نویس ناسا بشیم این شد که موندیم دانشگاه آزاد اسلامی.. 

بدم نشد، کلی خاطر، کلی روزای خوب و بد و کلی دوستایی که الان از داشتنشون خوشحالم لبخندالانم اگه معلم بودم بازم دوست داشتم، من چند سالی تدریس خصوصی کردم آموزش به من خیلی انرژی میده شاید علت اساطیری علاقه من به عقل کل گری برای اطرافیان میل سرکوب شده من به آموزشههیپنوتیزم  کلا معلمی شغل شریفیه اینو مثل یه شعار نگفتم به نظرم  نفس کار واقعا قشنگه شاید کمی آدمو تنبل کنه اما پر از انرژی های مثبته.  

 بگذریم این گذشت تا موقع انتخاب کار شد، راستش من برا کار اصلا این در و اون در نزدم یعنی اصلا تو فکرش نبودم بیشتر فکر می‌کردم شاید از ایران برم، بنابراین اصلا جدی بهش فکر نمی کردم. دنبال مرد پولدارم نبودم که نرم سر کار کلا تو یه حال و هوای دیگه ‌ای بودم، تا اینکه ترم آخر شد و باید یه دوره سه ماهه برا کارآموزی یه جایی کار می کردم و به دانشگاه مدرک می دادم این شد که رفتم یه شرکت خصوصی و مشغول شدم؛ از اونجایی که آدم گیری نیستم و یه جورایی تو کارمسئولیت پذیر و وسواسی‌ام شرکت از من خوشش اومد و گفت بیا برا ما کار کن که الکی الکی مشغول شدم بعد یه مدت یه نرم افزار دادیم به یه جای دولتی و منم شدم ادمینش و دیگه رفتم اونجا مستقر شدم از اونجا خوشم می یومد، محیطش با کلاس بود، بیس کاریش برا من جذاب بود و اسمشم دهن پرکن !

بعد یه مدتی که گذشت اونا گفتن ما یکی رو می‌خوایم منفک از شرکت خصوصی بیاد برا این سیستم مادری کنه، خب منم که دیگه خبره کار شده بودم و اونجا هم یه چند تایی طرفدار پیدا کرده بودم، گفتم بله ! البته مثل همیشه بله یه طرف، پنجاه درصد قضیه بود چون برا وارد شدن به همچون جایی باید کلی دم دار و سم دار دیگه بله رو می گفتن! یه آقایی بود که اونجا یه پستی داشت و هم شهری بود و دلی هم در گرو داشت! (البته از اون دلا که اسم مودبانه اش می شه دل! و اصولا مدیر کله گنده‌های متاهل به هر آدم تازه وارد و جوون می بازنش و  اغلب چیزی هم بهشون نمی ماسه یعنی از ما که نماسید!) 

خلاصه ما رو تایید کرد که قابل اعتمادیم و گفتن بیا ،خب من خیلی مدارا می کردم خیلی آسته بیا آسته برو رفتم و اومدم تا اینکه بهم اعتماد کردن و  منم به شرکت خودم خیانت که البته حقشون بودچشمک در واقع بدون اینکه هیچ نقشه خاصی برا کار کردن یا تو اون اداره موندن داشته باشم یا براش بال بال بزنم همه چی شخمی شخمی جور شد که من بهش میگم قسمت حالا هم انگار قسمت دوباره منو داره می بره دانشگاه آزاد اسلامییی!

من چند سالی بود که به یه رشته ایی فکر می کردم واقعیتش نه به خاطر شغلم، من این رشته رو دوست داشتم اما دلم می خواست برم دانشگاه سراسری، انگار تو دلم مونده بود همش منتظر یه فرصتی بودم که حسابی بخوونم که با فشار برادرم آزاد ثبت نام کردم و بعدم برا اینکه پول ثبت نامم سوخت نشه! رفتم سر جلسه. خب من زبانمو خیلی خوب زدم اطلاعات کلی ام هم راجع به اون رشته بد نبود و به هر حال موفق شدم. 

حالا بحث اصلی من این نیست که قبولی دانشگاه آزاد سخته یا آسون به هرحال قبول شدنم تو یه رشته غیر مرتبط با رشته خودم و اینکه تهران باشه برام یه جور موفقیت بود، اما منظور من از گفتن همه این داستانا اینه که وقتایی که با یه ذهن رها و بدون اصرار سمت کاری رفتم عین آب خوردن برام جور شده ؛ یعنی مثل همه موارد بالا که براتون گفتم، وقتایی که شدن یا نشدن اون قضیه برام علی السویه بوده، حتی یادمه سر جلسه برا گرایش و دانشگاهم گفتم خدا تو که میدونی من نقشه اصلیم چیز دیگه‌ایه اما بازم هر چی تو میدونی، اگه خوبه بشه، و اون چیزی بشه که خوبه. 

در طی دوسال و نیم گذشته که من هفته ای دو جلسه یوگا می کنم و انگیزه اولیه ام هم نه تمرینات فیزیکی بود (چون ورزش های دیگه ای انجام می دادم که کافی بود) و نه احساس نیاز روحی که البته رفتن به یوگا با این انگیزه ها هم بد نیست، احساس می کنم واقعا نگاهم به زندگی خیلی تغییر کرده ،خب بحث چاکراها و انرژی های درونی رو نمی خوام پیش بکشم چون بحث عمیقیه و باید تجربه اش کرد تا فهمیدش اما به طور نا خودآگاه کششم رو نسبت به خیلی از عادات بدم کاملا از دست دادم و بیشتر تمایلاتم مثبت شده. من آدم بسیار فست فودیی بودم، شب بیداری رو واقعا دوست داشتم و لذت می بردم، با اینکه نمی شه آدمی رو که ماهی یکی دوبار سیگار می کشه رو سیگاری دونست اما همون علاقه اندکم هم از بین رفته یعنی ممکن تو جمعی قرار بگیرم و یه نخ رو همراهی کنم اما دیگه تمایلی ندارم که حتی یک دونه سیگار بخرم. شبها دوست دارم بیشتر از ساعت یازده بیدار نباشم و به شدت معتاد به ورزش شدم، یعنی اگر هفته ای چهار پنج ساعت ورزش نکنم مریض می شم دوستانی داشتم که متوجه نبودم انرژی زیادی ازم می دزدن (این اصطلاح دقیق یوگاییشه) حالا می دونم چه کسایی این کارو می کنن یا رابطه ام رو قطع کردم یا مواظبشون هستم. کلا مثل سابق همه آدمها رو گیگیلی و ناز نمی دونم و حتی جسمم هم نسبت به ویژگیهای بد دافعه پیدا کرده و کاملا احساسش می کنه. 

 خیلی آدمها رو می شناسم که کلا دوست دارن مشغول باشن و حتی بعضی وقتا برای فرار از شرایط بدشون خودشون رو درگیر کلاسو و ورزش و درس می کنن باید اعتراف کنم من هرگز چنین هنری رو نداشتم وقتی ناراحتم ناراحتم و لزومی نمی بینم با درگیری بیشتر از شرایطم نا آرومم فرار کنم (البته این یه مولفه خوبه که من ندارمش) می تونم روزها بدون حرکت دراز بکشم و از اینور به اون ور بشم و فکر کنم تا کم کم خسته بشم و خودم رو پیدا کنم. بنابراین  این شرایطیه که انگار باز هم به طور ناخواسته در زندگی من پیش اومده، انگار که همه چیزهای خوب زندگی من ناخواسته به دست میاد همین الان احساس کردم این درس بزرگیه برا منی که همیشه رو یک سری از خواسته هام اصرار کردم .

 یوگا به من خیلی چیزها داده که هرچه می گذره باورش برای خودم هم عجیب تر می شه! اینکه هیجانات عاطفی من به سرعت متعادل میشه، اینکه احساس رضایتم از زندگی صدها بار بیش از بیست سالگیمه به خاطر سن و تجربه هست، اما بیش از اون مسلما آموزه های یوگا بیشترین تاثیر رو داشته حالا من این قدرت رو در خودم می بینم که هر چیزی رو بخوام می تونم داشته باشم. من اینو بارها گفتم که آدم شهودی و عارف مسلکی نیستم اما قدرت لایزال انسان رو خیلی باور دارم، افسوس نمی خورم که چرا زودتر از اینها به این راه نرفتم چون خیلی چیزا یاد گرفتم که شاید زودتر رفتن من فرصت این تجربه کردن ها رو ازم می گرفت .حالا هروقت تو زندگیم توقف می کنم و به عقب بر می گردم افسوس چیزی رو نمی خورم شاید زمانهایی بوده که غمگین بودم و احساس ناامیدی کردم اما همیشه راضی بودم همیشه درست وقتی رها کردم همه چیزمثل حرکت کهکشانها در آسمان در جای خودش قرار گرفته و من هم مسیر درست رو انتخاب کردم.

  می دونم که یکنواختی حتی در عادات خوب منو خسته می کنه برا همین بعضی وقتا در بهترین شرایط به طور ناخودآگاه به سمتی حرکت کردم که همه چیز رو خراب کنم چون سکونش منو آزار داده، زندگی روی منحنی سینوسی رو دوست دارم و حالا هم به طور ناخودآگاه در مسیر جدیدی قرار گرفتم. کیفو کتابی نخریدم، برای شروع اشتیاق خاصی ندارم اما میدونم خوبه، اونچه که او مقرر کرده خوبه لبخنددستهامو تو دستاش می گذارم و یواشکی تو گوشش می گم این دختر بازیگوش و عاصیت رو که هرزگاهی سرت داد میکشه رو، تنها نذار!

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید