یک عشق، یک خواب، یک خاطره..

چشمهایت دیگر به رنگ سبز لجنی نیست. آن دندانهای سفید و مرتب کمی به زردی گراییده، به من نمی‌گفتی اما می‌دانستم گهگاه لبی تر می‌کنی، حالا در این سن و سال حتمن گه‌گاهت مدام شده. آن پوست مهتابی رنگ، آن موهای قهوه‌ای خوش حالت و آن زیبایی زنانه‌‌ای که هربار نگاهت می‌کردم چشمانم پر از تحسین می‌شد، نه ،حتی خبری از آن سبیل‌های قهوه‌ای و طلایی رنگت که اولین بار مرا به یاد ایرج راد انداخته بود نیست. اولین بار در اورکات بود که دیدم خودت را از دستشان خلاص کرده‌ای، خوشم نیامده بود اگر یک مرد در دنیا بود که با سبیل جذاب می‌شد تو بودی شاید تو هم فکر کرده بودی با سبیل جواد می‌شوی! من اما یادم هست که همیشه به خودت می‌بالیدی و می‌گفتی: کرده و سبیلش و من برایت ذوق می‌کردم.

 حالا مثل یک مرد میانسالی، با شکمی بر آمده و موهایی کم پشت در پیشانی. عجیب است مدام می‌گویم چرا رنگ چشمهایت عوض شده شاید قهوه‌ای یا عسلی، نگاهت مثل آن وقتها درخشان نیست. یک پسر هفت هشت ساله داری و یک دختر کوچک! این یکی را نمی‌دانستم حتمن به خوابم آمده‌ای که بگویی دختر‌دار هم شده‌ای. می‌گویم چطور  شد که امروز بعد از این همه سال دیدمت؟ عجیب است در خواب همه تاریخ‌ها و زمانها در یادم است امروز درست همان روزی است که قرار گذاشتیم فردایش با هم برویم پارک خرم یا همان ارم. همان روز که من آن مانتو بلند استخوانی را پوشیده بودم و با کفش‌های کتانی خوشگلی که تا همین چند سال پیش به یادگار نگه داشته بودم و دوستی آنها را گرفته بود و دیگر پسم نداد و چقدر دلخور شده بودم که پاپوش هم قدمی‌هایم با تو را گم کرده.

 همان روز که تو آن آن پیکان دودی رنگ را نشانم دادی و گفتی پدرم ماشینش را نداده رانندگی‌ مرا قبول ندارد از دوستم گرفتم که راحت باشیم، تو و پیراهن دودی رنگ و عینک ریبنت را، مثل همین لحظه که چایم را هورت می‌کشم و همراه رولت خامه‌ای تولد حضرت ابولفضل که رییس‌مان خریده و من با لذت می‌خورم ،زنده زنده، احساس می‌کنم. 

یادت هست ضبط ماشین لامبادا می‌خواند و من گفتم رقص لامبادا را دوست دارم و تو تعجب کردی، بعد پیاده شدی رفتی گیتارت را از آن مغازه فلکه اول صادقیه تحویل گرفتی و من به دستهایت دقیق شدم، چقدر فرم ناخن‌ها و انگشت‌هایت شبیه برادرم بود و من فکر کردم دستهایی شبیه دستهای برادرم باید دوست داشتنی و قابل اعتماد باشند و خوشم آمد.

 وقتی گفتی می‌رویم دم در خانه، مادرم وسایل پیک نیک را آماده کرده از او می‌گیریم و راه می‌افتیم، کمی ترسیدم. هنوز ترس زده بودم که با یک لیوان شربت و یک سبد پیک‌نیک و زیرانداز آمدی. مادرت را هم دیدم که مهربان از پشت پنجره نگاهمان کرد مدام به خودم می‌گفتم نکند اشتباه می‌کنم، دوستان با‌تجربه ‌‌می‌گفتند یک هفته سینما، یک هفته پارک، خدا آخر عاقبت رابطه شما را به خیر کند چقدر زیاد همدیگر را می‌بینید این خیلی خطرناک است!

بارها در زندگی به خودم گفته‌ام کاش حرف‌های دوستانم را گوش نداده بودم، تو برای من شانس مبتدی بودی همان که در کیمیاگر نوشته، دیگر تکرار نشدی شاید هم شدی نمی‌دانم اما هر که آمد شور تو را در من ایجاد نکرد شاید چون تو اولین کسی بودی که بکری سرزمین دلم را ربود و شد اولین عشق، اولین ها همیشه در یاد می‌مانند..

همه چیز مثل یک فیلم جلوی چشمانم می‌آید یاد جوانی تیز است، اگر بخواهم بنویسم زیاد می‌شود، قدر دلم در آن روزها که عاشقانه دوستت داشتم. 

 والیبال بازی‌مان،ترن هوایی سواری‌مان، کتلت‌های خوشمزه مادرت که یک موی طلایی رنگ در آن پیدا کردیم، حرفهایمان راجع به شهریاری مجری که دوستش داشتیم چون همشهریمان بود، یادت هست وقتی توپ را باد می‌کردی گفتی ممکن است یک مریضی بگیری که اسمش به کردی می‌شود... گفتی و چقدر با هم از دانستن آن کلمه مشترک خندیدیم.

 تا آن روز دلم نیامده بود مذهبت را بپرسم،شاید می‌ترسیدم و چقدر امروز از آن ترس‌های احمقانه پشیمانم. با زیرکی جوری که به تو برنخورد در یک فرصت مناسب حرف را به آن سمت بردم، تو در جوابم گفتی پدر و مادرت .. مذهبند از خودت اما، چیزی نگفتی. بارها و بارها حرفهایی زده بودم که بدانم متعصبی یا نه اما به روی خودت نیاورده بودی بعد خندیدی و گفتی: تو سیگار دوست داشتی مگه نه؟ من هم گفتم بعضی آخر شبها که تابستان است و برادرم در تعطیلات با هم سقف خونه‌ام طلای ناب فریدون فروغی گوش می‌دهیم و گپ می‌زنیم و برادرم یک قوری چایی می‌آورد و با هم سیگاری دود می‌کنیم جوری که پدر و مادرمان نفهمند.

 فورن دو دانه سیگار مور از جیبت بیرون آوردی من بی آنکه بفهمم مثل بچه‌هایی که پز مزه کردن یک خوراکی را می‌دهند پز دادم که می‌دانم اینها را که دود می‌کنی دهانت یخ می‌شود، می‌دانستی ساده‌ و کودکانه‌ام همین را دوست داشتی، بعد برایم روشن کردی و خودت با آن که از سیگار متنفر بودی با من همراهی کردی، هیچ وقت یادم نمی‌رود برای ریختن خاکستر سیگار با انگشتان دست دیگرم به سیگارم ضربه زدم و تو چقدر از این کارم خندیدی و از آن همه ناشیانگی و رفتار بدون ژست و تملق خوشحال شدی، بعد فورن قسمم دادی به حضرت ابولفضل! که تا عمر دارم دیگر سیگار نکشم. قسمت به آن شخص خاص برایم خنده دار بود بعد فورن در یک مورد دیگر به امام زمان قسم خوردی. از سعی ساده و صمیمی تو برای پاک کردن اثر نام مذهبت در ذهنم چقدر لذت می‌بردم. بعد پشمک خوردیم و فالوده و من آبلیمو فالوده‌ام را هورت کشیدم و تو بازهم دوست داشتی که خودم بودم و برایت ادا در نیاوردم. از آن دختری گفتی که به تو خیانت کرده بود و چقدر دلم برایت ‌سوخت وقتی ‌گفتی غرورت جریحه‌دار شده بود.

بعضی وقت‌ها تنها باید خواهر بود، هنوز حسادت را یاد نگرفته بودم اما ته دلم حس عجیبی به جوشش آمده بود که بعدها شناختمش.

 شب که برمی‌گشتیم صدای داریوش تمام ماشین را فرا گرفته بود

کوهو می‌ذارم رو دوشم          رخت هر جنگو می‌پوشم

شقایق آی شقایق                 گل همیشه عاشق

 اولین بار بود که این ترانه‌ها را جور دیگری می‌شنیدم مثل حس بلوغ بود برایم

یکبار خواستی صدایم کنی با سرانگشت به آرامی به پشتم زدی و من ناراحت شدم به خیال خودم از این جسارت زود هنگام! عصبانی نگاهت کردم چقدر رفتار بچه‌گانه مرا تاب می‌آوردی.

 راستی شاید خوب باشد که مردها چند سالی از زن‌ها بزرگتر باشند بیشتر تاب می‌آورند کودکی‌های دل یک زن را هر چند ساله که باشد. مهربان بودی، خیلی مهربان بی هیچ توقعی که آن روزها ناروا می‌خواندمش. شاید تنها فرزند خانه بودن مهربانت کرده بود، شاید یادت داده بودند،  شاید ژنتیکت بود نمی‌دانم هرچه بود شب که مرا تا سر کوچه رساندی دوستت داشتم ..

 

دیشب که به خوابم آمدی مهربان نبودی، زنت هم بود غضب آلود مرا نگاه می‌کرد، بر عکس آنکه همیشه در خیالم بود زیبا نبود، دروغ نگویم دلم خنک شد. مثل غریبه‌ها حرف می‌زدی، گفتم راستی می‌دانستی من به عشق تو آن دانشگاه را انتخاب کردم روزهای اول میرفتم جایی که کلاس‌های رشته تو تشکیل می‌شد بعد فکر می‌کردم تو در کدام صندلی می‌نشستی و به تخته زل می‌زدی، فکر می‌کردم چطور توانسته بودی  شب امتحان معادلات دیفرانسیلت با منی که امتحان عربی داشتم و خیالم راحت راحت بود تا صبح حرف بزنی، فکر می‌کردم آن شب که کیانا دلت را شکسته بود در کدام راهرو راه می‌رفتی و چشمانت اشکبار شده بود. بعد گفتم یک بار مشغول خریدن روزنامه از دکه روزنامه فروشی سر کوچه‌تان بودی، حواست نبود من از خانه دایی‌ام بر می‌گشتم درست کنار دکه روزنامه فروشی میدان صادقیه بود، از کنارت رد شدم دلم برایت می‌تپید اما به روی خودم نیاوردم بعد که رد شدی فهمیدم چه کار کردم دنبالت دویدم رفته بودی و بعد من فقط یک لحظه با تصادفی وحشتناک فاصله داشتم.

گفتم که بعد از تو چه کسانی‌ آمدند و چه بر من گذشت، تو تنها گوش می‌دادی، گفتم آن روزها که با تو بودم فقط یک دختر بچه بودم، خودم فکر می‌کردم بزرگم، کاش چیزهای بیشتری یادم داده بودی بی انصاف! همه رازهای پنهانم را، همه دوست داشتن‌های پنهانم را و همه نادانی که مرا از تو جدا کرد اعتراف کردم.

  تو اما دیشب مثل غریبه‌ها بودی، گفتم یعنی تو هم امروز یادت مانده بود؟ با همه غریبه‌گی گفتی یادت مانده بود. دلم نمی‌آمد از تو جدا شوم چند بار بیدار شدم اما دوباره تو برگشتی از حال پدر و مادرت پرسیدم که آیا زنده و سالمند، چقدر لحن مهربان و لهجه شیرین پدرت را دوست داشتم که مرا دخترم می‌خواند، از برادرت که سالها بود مهاجرت کرده بود هم پرسیدم قیافه‌ات آنقدر غمگین شد که ترسیدم، حتی احوال دختر عمویت مژده را هم پرسیدم که پزشکی می‌خواند و با فامیل ما همکلاس شده بود انگار گفتی خودکشی کرده اما زنده است و خوشبخت نیست. 

تو انگار حواست پی چیزهای دیگری بود گفتی آمده‌اید نوبنیاد، ماشینت را نشانم دادی، خیلی پولداری بود. پرسیدم هنوز در همان کارخانه‌ای؟ پست مهمی گرفته بودی، تو انگار حواست پی چیزهای دیگری بود مرد شده بودی..به تمامی تنها یک مرد.. 

زن خسته‌ای داشتی از آنها که از بس در خانه‌داری غرق شده‌‌اند که دیگر حوصله زندگی‌کردن را ندارند، می‌دانستم پرستاری خوانده بود و مهابادی بود اما لهجه‌اش برایم آشنا و شیرین نیامد، حسادت بود؟ نه! دلم برایش ‌سوخت شاید آنقدر که خسته بود. بعد فکر کردم اگر من هم با تو مانده بودم حالا اینقدر خسته بودم؟ کسی چه می‌داند جواب این سوال به پیچیدگی راه یک زندگی‌ است.

بعد با همان بی‌مهری از هم خداحافظی کردیم من اما هنوز دوستت داشتم گونه‌ای دیگر به یاد روزهایی که عاشقت بودم. راستی آخرین لحظات گفتم عشقت مرا خیلی بزرگ کرد، می‌دانستی، زندگی‌ام را عوض کرد، راهم را، آرزوهایم را اما کاش هرگز نیامده بودی..

اولین عشق حسی غریب و منحصر به فرد دارد، هیچ وقت تکرار نمی‌شود، یعنی هیچ‌وقت با آن خصوصیات تکرار نمی‌شود، انگار یک بینایی دوست نداشتنی پیدا می‌کند که برای انتخاب همراه خوب است اما برای خود عشق خوب نیست؛ کمرش را این بینایی می‌شکند..

شاید با بزرگتر از آن درگیر شوی و بفهمی اولینت بازی کودکانه‌ای بیش نبوده، شاید عمیق‌ترش را احساس کنی، حتی شاید هرگز نتوانی کسی دیگر را دوست بداری، اما شوری دارد، سوز و گدازی دارد که تکرار نمی‌شود، برای همین است که تو بعد از پانزده سال باید بیایی و دلم نیاید تا ساعت ده بیدار شوم.

امروز من، روز دیگری است ..

/ 0 نظر / 22 بازدید