در باب عشقیات!

خب به سلامتی و میمنت تصمیم گرفتیم کرکره رو در سال جدید بدیم بالا، از اونجایی که از صدای سخن عشق ندیدیم خوشتر، تصمیم گرفتیم این پست در این مورد باشه که هم خوش یمن و خوش قدم باشه برا سال جدیدمون، هم شما اندر این باب به معلومات عمومی تون افزوده بشه! البته این دفعه مدلش فرق می‌کنه و در مورد عشق‌مجازیه و کلن می خوایم پرونده عشقیه فیلمی تلویزیونی مون رو بیریزم رو دایره

از اونجاییکه این دل تفتیده تابستونی ما اصولن فقط برا عاشقیت آفریده شده از همون عنفوان جوانی چشم و چالمون دنبال زیبارویان و سیمین بران عالم بود. خلاصه که آدم خوشگلی نیست که از تیر نگاه ما در امون مونده باشه و صد البته تنها علتش حس زیبایی شناسانه قدرتمنداز خود راضی ماست که به راحتی تو مهمونی، عروسی و عزا، اتوبوس و مترو، بقالی و کفاشی و خلاصه هر جا که بریم می‌تونه آدمهای خوشگل رو رصد کنه و محجوبانه چشم چرانی کنه! البته سیستم خوشگل یابی بنده یک استثنا کوچولو داره اونم یک ترکیب یک شرطی ناقابله که اصولن هر زنی که ازدید حاج آقا خوشگل باشه بدون شک از دید من زشته و ردخور نداره که البته فکر نمی کنم این استثنا چیزی از عدالت وجودی من کم کنه و به هیچ جای عالم بربخوره!

 بنابراین غیر از این مورد می‌تونید هر جا که لازم باشه من رو دعوت کنید و از نظرات کارشناسانه بنده که ضمنن با دلایل و مدارک مستدل بهتون ارائه می شه استفاده کنید. تاحدی که من مدعی ام شما به عنوان یک مرد، زیبایی‌های  یک زن رو به اون ظرافتی که من براتون می تونم کشف کنم عمرن نتونید کشف نکنیدچشمک

حالا از اینا که بگذریم تاریخچه خوشگل شناسی و عاشقیت بنده بر می‌گرده به زمانی که من فقط دوازده سال داشتم و اونوقتا یه سریالی پخش می‌شد که سه تا برادر انگلیسی بودن که می‌خواستن تو لژیون فرانسه دوره سربازیشون رو بگذرونن، این سه تا برادر دنبال یه جواهری به اسم بلوو واتر بودن و... حالا ایناش مهم نیست، مهم اینه که درسته هرسه اونها بلوند بودن و من هم همیشه مجذوب موهای طلایی و چشم‌های رنگی بودم اما هر بلوندی که خوشگل نمی‌شه، تنها یکیشون بود به اسم بوژست که این وسط دل ما رو ربوده بود و باعث شده بود بعدازظهرا که می خواستم برگردم خونه نقشه انگلیس رو که تو کلاسمون نصب بود رو پیدا کنم و به یاد عشقم ببوسم و وقتی هم که جناب بوژست خان که حتی الانم تو خیابون ببینمش می‌تونم از بین هزار تا آدم تشخیصش بدم در انتهای فیلم، مرد، کلی دل عاشقم شکست .

دومین عشقم که البته در سال دوم دبیرستان حلول کرد شخصی بود به اسم ریوزو تاناکورا که اونوقتا اغلب دخترای اون زمان عاشقش بودن، الهی بمیرم برا نسل خودمون بسکه ندید بدید بودیم، اما خب موضوع من فرق می‌کرد و کارمون با آقای ریوزو به جاهای باریک کشید چون از طریق صدا و سیما پیگیر زندگینامه و جا و مکانش شدم و کلی اطلاعات در موردش کشف کردم و کلی عکس ازش جمع کردم که عمرن هیچکدوم دیده باشید. اونم تو اون زمان چون اونوقتا مثل حالا نبود که یه اسم وارد کنی تو گوگل، هزار تا لینک در موردش پیدا کنی.

 خلاصه هر کدوم از دوستام که اطلاعاتی ازش به دست می آوردن دوان دوان انگار که دارن عکس فرخ لقا رو برا امیر ارسلان می برن می اومدن سراغم و مشتلق می گرفتن.یادمه که برای رفتن به ژاپن کلی هم نقشه می کشیدم که مهندس کامپیوتر بشم و انگار این قضیه متاسفانه رفت تو ضمیر ناخودآگاه ما و شدیم مو ان دس کامپیوتر اما به ریوزو نرسیدیم (چقدر خنده دار بودم یاد اون پسرچوپونه تو یاسوج افتادم که برا سوسانو خودکشی کرده بود، وای خدا یعنی کلاس کاری منم تو همون مایه ها بوده آییییی بمیرم برا اون دل ساده روستاییم!) البته حالا قبول دارم که ریوزو مالی نبود اما خب تو ژاپنیا  می شه گفت خوش تیپ بود و ما طبق معمول زده بودیم تو خال و گل سرسبدشونو تور زده بودیم به خیال خودمون

 بعد یادمه سریال در برابر باد بود که ما رو مجذوب جاناتان گرت با چشمهای سبز درشت و قیافه وحشی و در عین حال مهربونش کرد، البته دیگه سن وسالی ازم گذشته بود و سعی کردم عشقم رو کنترل کنم و معقولانه به فراق رضایت بدم.

 در سن و سال دانشگاه بودم که پدیده ای به نام جک یعنی همون لئوناردو دی کاپریو خودمون حلول کرد البته عشق به لئو (تو خونه لئو صداش می کنم) به نسبت بقیه بسیار واقعی تر و قابل دسترس بود. مخصوصن از وقتی گلشیفته فراهانی عزیز تو یه فیلم باهاش همبازی شد اعتماد به نفس منم بیشتر شد و حتی گاهی وقتا فکر می کنم  خب چرا که نه!! با این یکی دیگه یه جورایی هم سن و سال و هم پیاله بودیم!!  خدا رو چه دیدی بلکم پدیده اپوزیت اترکشن به قول فرنگیا باعث بشه اونم از ما خوشش بیاد و ما به جایی هم رسیدیم!!

 یادمه اون روزا پوسترهای دی کاپریو بود که می خریدم و به اتفاق مامانم قربون صدقه اش می رفتیم البته باید بگم در همه موارد عشقی که در بالا ذکر شد مامانم به عنوان رقیب بنده همیشه همراهم بوده چون به شدت در انتخاب مردها با من هم سلیقه است و عمومن هردو با هم قربون صدقه عشقامون می ریم و بدون هیچ زد و خوردی خیلی مسالمت آمیز و متمدنانه با هم کنار می یاییم.

 این وسط مسطا از هنرپیشه های ایرانی فقط می تونم از گل سر سبد و سید و سالار اونها یعنی پارسا پیروزفر یاد کنم که نمی دونم از سریال بی پناه بود که خدنگ عشق رو به قلب ما فرو کرد یا کی اما همچنان این عشق افلاطونی دل خسته ما رو به دنبال می کشه و این قلب دریایی جا برا هیشکی کم نمیاره، دیگه باید بگم از اونجایی که خرده عشق های ناقابل رئالی هم مدام در زندگی ما این وسط مسطا قل می خوردن ما فرصت نکردیم خیلی به عشق های مجازیمون برسیم تا اینکه پدیده ای به نام خوان میگل در سریال تقدیر یک فرشته دوباره ما رو تبدیل کرده به اون دختر یازده،دوازده ساله که نقشه انگیس رو می بوسید البته دیگه نه به اون هاتی سابق!!

خب می دونم که نفس نگاه کردن سریال هایی از این دست مثلن خیلی چیپه و آدم باید یا فرار از زندان نگاه کنه یا لاست یا چمیدونم الان چی مده،از اونایی که حالا مده.

با این حال من باید اعتراف کنم از این سریال های رمانتیک آب دوغ خیاری خوشم میاد چون آدم رو از واقعیت تلخ زندگی، واقعیت تلخ عاشقی در دنیای واقعی و واقعیت تلخ محدودیت در جامعه ما دور می کنه. چون پر از زندگیه و پر از عشق

وقتی بچه ای به وجود میاد خوشحال می شن و خدا رو شکر می‌کنن از یک زندگی جدید، مهم نیست که پدر اون بچه تو شناسنامه هم پدرش بوده باشه مهم اینه که اون محصول یک عشق واقعی و پاک و دو طرفه بوده باشه. این سریال ها رو دوست دارم چون عشق در همه سن و سالی برای اون ها مشروعه و فقط مال شونزده ساله ها نیست و شادی های کوچک حاصل از عاشقی دلهاشون رو به سادگی به وجد میاره.

 شاید وقایع خیلی خنده دار مثل فیلمهای هندی که هیچوقت مورد علاقه من نبوده به هم وصل می شه و مثلن بار هنری نداره اما سادگی کودکانه اونها آدم رو به رویا و کودکی می بره و کیه که دلش نخواد برگرده به کودکانه دیدن زندگی، به اینکه همه چیز ممکنه و تو کافیه دستات رو دراز کنی تا هرچی رو که دلت می خواد داشته باشی. این سریال‌ها تو رو به سمت فکر کردن به مرگ سوق نمی‌دن وهمین مسئله است که باعث می‌‌شه در جامعه ما موفق باشن و اقبال عمومی داشته باشن چون برای ما که عادت کردیم سایه مرگ رو همه جا و کنار همه خوشی هامون داشته باشیم،یک جور تقدیر زندگی اندیشیه، این سریالها مرگ ندارند و ما مردم ایران خسته ایم از تلخی و از مرگ اندیشی، شاید دنبال اندکی بلاهت بودن برای طعم بخشیدن به زندگی بدمزه‌مان بد نباشد... 

برگردیم سر خوان میگل خودمون خلاصه که مدتیه ما فال این لاو شدیم و شبها موقع تماشای این سریال تندوتند به آفرینش خداوند تبارک الله احسن الخالقین می گیم و حیرانیم که خداوند چطوری بینی به این زیبایی رو برا یه مرد خلق کرده و چطوری تونسته مهربونی، جذابیت و ثکثانیت رو به طور توام در وجود یک آدم کنا رهم قرار بده و بفرستتش تو دنیا و متاسفانه نصیب اون زنیکه به نظر من زشتش کنهافسوس

از شوخی گذشته واقعیت اینه که تمامی عشق های این مدلیم یک وجه اشترک داشتن و اون هم داشتن یک نوع ملاطفت و شفقت انسانی در شخصیتهاشون توی فیلمها بوده یه جور رحم دلی دوستداشتنی که باعث می شه یک مرد درعین قدرتمندی سوء استفاده گر نباشه، عاشق پیشه باشه و با گذشت مهربونی کنه. خصوصیاتی که متاسفانه در دنیای واقعی در بین مردها خیلی کم هست و برا همینه که ما زنها وقتی این موجود گمشده و دست نیافتنی در دنیای واقعی رو، تو فیلمها می بینیم مجذوبش می شیم.

به هرحال سلیقه های آدمها متفاوته و تفسیر هر کسی از زیبایی با دیگری فرق می کنه اما من همیشه فکر می کنم زیبایی بزرگترین هدیه خداوند به یک انسان می تونه باشه چون باعث می شه بی هیچ زحمتی جایی در همه دلها داشته باشی اگر چه کوتاه مدت! 

/ 0 نظر / 33 بازدید