یک دست!

قبل از هر چیزی باید بگم از دستتون ناراحتم ناراحت چون علیرغم گوش شیطون کرگفتن‌ها و حمد و قل هو والله خووندنهام برای اینکه یه وقت حس خوبی که داشتم چشم نخوره! بودند چشمهای باباقوری گرفته‌ای که تحمل یه نون سبزی خوردن ما رو، به شادمانی نداشتن.

 می‌پرسید چرا؟باید بگم همون شبی که روزش کلی سرحال بودم و پست قبلی رو نوشته بودم هوس کردم به جای بردن برنج برای ناهار اداره‌ام پوره سیب زمینی درست کنم.

 بعد از کلی بگیر و ببند و بیا برو و ذوق و سلیقه به خرج دادن در عطر و طعمش یه چیزی درست کردم. هرچند مامانم کلی از دیدنش وحشت کرد چون پیازداغ پوره، کمی سوخته بود و تبدیل به دونه‌های سیاهی شده بود که به نظر مامانم شبیه جک و جونورهایی بود که برا اینکه حالتون بد نشه اسمشو نمی‌برم .بعد یه تن ماهی هم جوشوندم که با زیتون و خیار شور ببرم برای ناهار اداره و بازم کلی خوشحال بشم!

برای باز کردن در کنسرو فکر کردم به بابام بگم که خوابیده بود،راستشو بخواهید هروقت لازم می‌شه در چنین چیزهایی رو باز کنم به ارزش خلقت مرد و جایگاه بلند مرتبه‌اش در دستگاه آفرینش پی می‌برم! اما خب برای اینکه به خودم ثابت کنم که اینطوریام نیست در کنسرو باز کن رو که در ضمن کاربری راحتی هم داره و بارها دیدم خواهرم بدون هیچ مشکلی ازش استفاده کرده رو آوردم و مشغول شدم.

 از این پیچی‌ها بود که بعد کلی فکرکردن به دلیل اینکه اصولن استعداد عجیب و خارق العاده‌ای در استفاده از وسایل مکانیکی دارم فهمیدم چطور این کارو بکنم شما می‌تونید برای تکمیل حس تصویر سازیتون پت و مت رو تو ذهنتون مجسم کنید. نصف کنسر باز شد و با خودم فکر کردم همین قدر کافیه .البته یه قسمت خیلی کوچولو از نصفه باز شده از زیر برش در رفته بود، منم فکر کردم به راحتی می‌شه کندش و سعی کردم به روش قدرتمندانه و با اتکا به زور بازو بکنمش که چشمتون روز بد نبینه لبه باز شده روی دستم سر خورد و  قسمت برآمده کف دستم رو به طرز فجیعی پاره کرد اگه فیلم اره رو دیده باشید می‌تونید عمق فاجعه رو تصور کنید! 

 نمی‌دونید چه بلووایی به پا شد و چطور به آب قند خوردن و غش کردن افتادم، بیش از اینکه دردش ناراحتم کنه دیدن جای زخم و خون بود که واقعن منو ترسونده بود جوری که مامانم که از ترسویی زبانزد همه است به من دلداری می‌داد که: چیزی نیست به خدا، دستت دوباره درست می‌شه و.. خلاصه تا یک ساعت بعد مثل گچ سفید بودم و حس تکون خوردن از جام رو نداشتم باید بگم من اصلن آدم لوسی نیستم و به دلیل اینکه از آدمها‌ی لوس که به نظرم معمولن کمی هم هیستیریک هستند، متنفرم هیچ وقت ادا در نمی‌یارم واقعن ترسیده بودم واین ترسو بودن بیشتر از درد دستم ناراحتم کرد. همش با خودم فکر می‌کردم خدا رحم کرد که هیچوقت به رشته‌های بیمارستانی و درمانی علاقه نداشتم و با وجو تب فراگیر فامیل ما برای خووندن رشته پزشکی حتی یک لحظه هم در این مورد اشتیاقی احساس نکردم. 

القصه اون شب کلی حالم گرفته شد و کلی به اون‌هایی فکر کردم که در جنگ ایران وعراق سرشون با قوطی کنسرو بریده شده بود و خیلی‌های دیگه که نقص عضو دارن و مقتدرانه به زندگی عادی‌شون ادامه می‌دن. صبح‌ها که می‌خوام با عجله آماده اداره رفتن بشم با یک دست کلی مشقت می‌کشم که لباس بپوشم و حموم رفتن که دیگه فاجعه است. فکرشو بکنید وقتی فقط چند روز از داشته‌هایی که خیلی عادی و طبیعی می‌دونیم محروم می‌شیم تازه به عظمت خوشبختی که داریم پی می‌بریم و از نک وناله‌های احمقانه‌مون احساس پشیمانی می‌کنیم .

حالا هم که با یک دست باند پیچی شده در خدمت شماییم و داریم سعی می‌کنیم به دیگران بفهمانیم بیشتر قدرسلامتی که به نظرشان پیش پا افتاده می‌آید را بدانند !

/ 0 نظر / 28 بازدید