امسال خداحافظ

به دستهام نگاه می‌کنم به دست چپم و به جای انگشت انگشتری، همون انگشتی که مصریهای باستان مرتبط با قلب آدم می‌دونستنش و یکی از دلایل به دست کردن حلقه ازدواج در اون انگشت، همینه که یعنی این پیوند قلبیه. 

به جای خالی اون حلقه توی دستهام نگاه مى کنم، همون حلقه ای که ما دخترها از وقتی که نوجوون می‌شدیم، بارها و بارها از دست تازه‌عروسها می‌گرفتیم و تو دستمون امتحان می‌کردیم ببینیم چقدر به دستمون میاد. حالا از اون روزها خیلی فاصله گرفتم، خیلی زیاد، اونقدری که دیگه زیاد یادم نمی‌یاد کی بود که این اشتیاق رو فراموش کردم. به انگشتم نگاه می‌کنم و اینکه شاید سال جدید می‌تونستم یکی از همون ها رو به دست داشته باشم .می‌تونستم پا در یک راه جدید بگذارم و این سال رو با یه آدم دیگه آغاز کنم اما این کار رو نکردم... در تمام لحظاتی که به طور جدی به این مسئله فکر می‌کردم احساس خفگی عجیبی بهم دست می داد اونقدری که یک روز ناگهانی تصمیم گرفتم برگردم.

دوباره مثل همه سال ‌های اخیر زندگیم در لحظه تصمیم، برگشتم و دوباره چنگ زدم به گذشته. گذشته‌ای که حالا دیگه نمی‌دونم همون ارزش‌هایی رو که من به خاطرش برگشتم هنوز در خودش داره یا نه. گذشته‌ای که تنها صداقت و سادگی بی‌رنگ و ریاش برای این همه سال، منو پابند خودش کرد و حالاست که به تردیدی تلخ گرفتار شدم که آیا صداقت اون آگاهانه بوده یا از سر بی تجربگی و خامی، آیا همه سادگی و صفای اون انتخابی بود یا اقتضای سن.

 آدمها عوض می‌شن اینو همه می‌گن اما من اعتقاد دارم که بایدها و نبایدهای آدمها اگر انتخابی و آگاهانه بوده باشن نباید عوض بشن، اگر زیربنای آدمی درست خشت گذاری شده باشه، تو نوعی هرگز نباید در گذر سالها بتونی خودت رو توی رذالتی که یک زمانی رذالت می دونستیش غرق کنی و اسمش رو رشد بگذاری. من این رو انکار فردیت و هویت و خودی یک آدم میدونم. اینکه توی جوونی و دوران بکری روح، در اون روزها که تازه در جستجوی تجربه‌ و کشفی، ایده‌هایی داشته باشی که بعدها به نظرت احمقانه بیاد، افتادن تو دام بدترین نوع سقوط و توجیه شده ترین پس رفتهاست.  

من همیشه پیری و فرسودگی آدمها رو توی روحشون دیدم، نه که چشم برزخی داشته باشم، اما خودم هر بار که بدی می‌کنم، بیرحم می شم و از دنیای کودکی فاصله می‌گیرم وقتی به چشمهام نگاه می‌کنم می بینم یه غبار کسالت باری به خودشون گرفتن که فکر می کنی پیر شدن. 

شاید این بر می گرده به کتابی که تو سن بیست سالگی خووندم و یکی از تاثیر گذارترین کتابهای زندگیم شد. تصویر دوریان گری شاهکار اسکار وایلد،  بعد از این همه سال هنوز جزء به جزءش رو در یاد دارم. داستان در مورد پسری نجیب زاده و اخلاقمند از یک خانواده اشرافی انگلیسیه که صورت بی اندازه زیبایی داره و یک نقاش زبردست، نقاشی زیبایی از صورت این پسر می‌کشه که خاصیت سحر آمیزش اینه که در واقع پرتره‌ای از روح اون جوونه. در مسیر داستان هر بار که اون جوون مرتکب لغزشی می‌شه توی صورت ظاهرش اتفاقی نمی‌افته اما نقاشی دستخوش تغییر می‌شه، خطوط بی تقوایی به جای نشستن توی صورت ظاهری اون با هر بار خطا و لغزش توی نقاشی می‌شینه و بعد سالها، صورت ظاهریش زیباییش رو از دست نمیده اما نقاشی تبدیل به موجودی زشت و مفلوک می شه. همیشه درست در لحظه هایی که احساس می کنم آدم خوبی نیستم وقتی به خودم توی آینه نگاه می کنم تمام خطوطی رو که اون زشتی توی صورتم کشیده به وضوح می بینم و اعتقاد دارم این زشتی های روح ما هستن که خط وخطوط زشت رو توی صورت ما نقاشی می کنن.

اینها رو گفتم چون آخر ساله و من از خودم راضی نیستم، دارم می‌بینم روحم داره ذره ذره زشت می‌شه، بیرحم می شه و هیچ چیز به اندازه این قضیه توی خلوتم من رو ناراحت نمی‌کنه. در آخرین روزهای امسال باز هم تصمیم گرفتم با دلم معامله کنم و اینکه این بار با پای لرزون این کار رو کردم هم منو ناراحت می‌کنه، من برای دلم هیچ وقت اینطوری قدم بر نداشتم. آیا این بر می‌گرده به تلخی که روزگار توی دلم نشونده و دلم هم داره رنگ محافظه کاری به خودش می‌گیره؟ 

 چیزی که همیشه من رو متعجب کرده آدمهایی بودن که بابت خودداریهایی که تو زندگی داشتن افسوس خوردن، که مثلن چرا فلان جا زرنگی نکردن، چرا به مالی که دستشون بوده و می‌تونستن دست درازی کنن دست درازی نکردن، چرا توی دوستی خیانت نکردن، چرا تنها به یک مرد یا یک زن اکتفا کردن، چرا دوره جوونی بیشترین عشق و حالو نکردن و ..و هزاران چرا خوش آب و رنگی که پشتشون جز تحقیری که به مرور کمر دل رو خم می کنه چیزی نخواهند داشت.هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که احساس کنی این تو هستی که انتخاب می کنی و این تو هستی که هر چیزی رو مسخر خودت می کنی با انتخابی که انجام می دی. 

سال گذشته خوب بود و بد. خوب بود چون یاد گرفتم صبوری و آرامش رو و بد بود چون عشق بزرگی رو از دست دادم و حالا رضا دادن به پس مانده‌های اون عشق، همون قدر ناگوار که تو خودت رو مجبور کنی پس مونده های یک غذای اشرافی رو بخوری.خوب بود که دارم یاد می گیرم از خودم و خودخواهیم برای زنده کردن ارزش ها باید بگذرم. بد بود که ناامیدی رو توی دلم خونه دادم و خوب خواهد شد که بتونم در آخرین لحظات سال بیندازمش بیرون.

امسال رو با یه حس تردید خاصی که هیچوقت تجربه‌اش نکرده بودم دارم شروع می‌کنم همه چیز پاک شده من اما تازه نشدم و دلم تازگی می خواد. می‌دونم که کمی خودخواه و خودمدارم و می‌دونم این قضیه اونقدر درونیه که حتی سالها از خودم پنهان بوده. حالا که دارم سعی می‌کنم این حالت رو در وجودم کم کنم احساس غریبگی دارم با خودم، انگار غرورم پیش خودم زخمی شده و هرروز صبح با ناله‌هاش بیدار می‌شم نه می‌تونم بکشمش و نه می‌تونم رنجش رو ببینم. امیدوارم سال جدید مداوای این زخم رو که از ماست که بر ماست با خودش بیاره، چون عزیزترین چیز برای من همیشه غرور و عزت نفسم بوده و وقتی آزار اون رو می‌بینم بیشتر و بیشتر گم می شم.

سال جدید رو برای همه عزیزانی که از اینجا رد می شن چه از سر دوستی چه از راه اتفاق، مملو از عشق، عشق و عشق آرزو می کنم.

 

/ 0 نظر / 30 بازدید