روزمرگی

حال خوشی دارم دیروز رو به خودم مرخصی دادم و تنهای تنها خونه موندم، هی رفتم تو تختم غلت زدم هی اومدم تلویزیون نگاه کردم و چای خوردمو و فکر کردم اگر سیگاری هم می کشیدم بیشتر خوش می گذشت! این وسطها با گوشی ام هم ور می رفتم از وقتی اینترنت خونه رو راه انداختیم منم کمی گوشی باز شدم و قدر آیفونمو  بیشتر می دونم بغلکلا وقتی شب ها قبل از خواب و توی رختخواب می تونم فیس بوک گردی کنم خوشم می آد. البته می دونم خیلی عقبم و شماها مدتهاست دارید این کارا رو می کنید با این وصف هنوز هیچ چیز به اندازه آدمهایی که مدام گردنشونو توی گوشیشون فرو بردن و انگار دارن سوراخ فلان جای عمه شونو  می جورن منو کلافه نمی کنه.

شنبه رفتم سمینارمو ارائه دادم باور کنید اگر فکر نکنید دارم پز می دم استادم فکش افتاد اون هم استاد بد عنق و سخت گیری که محاله هر چیزی که بگی اولش یه نه قلمبه بارت نکنه. من نمی دونم این هجم از وظیفه شناسی و استعداد کجای بدنم قایم شده بود که حالا این شکلی شکوفا شده خودم که فکر می کنم علتش اینه که بین کلی علوم انسانی خنگول شدم داستان اون چپوله تو شهر کورا! برا همینه که استادم در حالیکه دیو درونش هی بهش می گفت بهش حال نده نتونست نگه که کار شما به عنوان یک کار علمی با فرضیه ها و تحلیل های منطقی اش باید برای همه یک نمونه باشه، البته که خر کیف شدم اما یادم به فرضیه و حکمای هندسه افتاد که با چه جون کندنی ثابت می کردیم که مثلا نقطه نقطه است. دستشون درد نکنه من که تمام ریشه های ریاضی ذهنمو از دبیرستان دارم یعنی اونقدر از دانشگاه و رشته ام تو دوره لیسانس متنفر بودم که حتی یادم نمیاد چجوری پاس شدن.  دوره دبیرستان تو زمینه هندسه و جبر و مثلثات واقعا عالی بودم چون زیاد نبوغ و خلاقیت نمی خواست اما باید اعتراف کنم در مورد فیزیک و مکانیک یک منگ به تمام معنا که هرگز هم چیزی نفهمیدم. به هرحال فکر می کنم زمان شکل گیری ذهن همون سالهاست اگر افلاطون، سقراط و ماکیاولی و آدمهای گنده ما قبل تاریخی که تزهای جامعه شناسانه و فلسفی سیاسی جالبی ارائه کردند که هنوز هم جای تامل دارند برا اینه که همشون پیش از هر چیز ریاضی دان بودند، مدتهاست به این فکر می کنم که اگر جامعه ما اینطوری تو گل مونده برای اینه که رشته علوم انسانی مخصوص بچه هایی بود که نمره برا رشته های بهتر دبیرستان نداشتن و تنها انتخابشون بود و نه علاقه شون، همینا کسایی می شدند که بعدها دانشگاه رو هم با یه ذهن بسته ادامه میدادن و با همون ضعف فکری بر مسندهای مدیریت و قدرت جامعه تکیه می زدند، در صورتی که ضریب هوشیشون اغلب حتی پایین تر از حد متوسطه. خب این قضیه کلی حرف داره که حالشو ندارم که بگم چون کمی سرماخورده ام و کمی هم خوابالوام. اما همین بس که جامعه آلمان با اون همه پیشرفت و صنعت قوی، بزرگترین متفکرین جامعه شناسی، فلسفه و علوم سیاسی رو هم داره، اگر منو دچار توهم توطئه دایی جان ناپلئونی ندونید در واقع تمامی این قضایا حتی پیش از انقلاب سیاستی بوده برای اینکه ما متفکر نداشته باشیم تا تئوریسین نداشته باشیم، یعنی از بین آدمهایی که ذهن بسیار کند و ضعیفی دارند نمی شه که نظریه پرداز بیرون بیاد

بگذریم، دیروز رفتم گلستان و عطرم روکه از حیز انتفاع! (یعنی اپتیمایزرش خراب شده بود و دیگه اسپری نمی کرد) ساقط شده بود رو احیا کردم باور کنید حالتم وقتی از گلستان بیرون می اومدم فرق زیادی با دکتری که همون لحظه قلب یه مریض ارست شده اش رو را احیا کرده نداشت، خب البته که من آدم خسیسی نیستم ولی کلا جونم در می آد که مفت مفت پولم به واک بره، شما هم اگه عطر دویست و هشتاد هزار تومنی تونو که هنوز دو سه باری بیشتر استفاده نکرده بودید خراب میشد همین حال منو داشتید، همین جا باید از مدیر محترم سفیر تشکر کنم که حتی بدون فاکتور و در حالی که یک سالی از خرید عطرم گذشته بود یک عطر نو به من داد و با این کارش روح منو برای همیشه تسخیر کردقلب

الانم که بعد از خوردن موزم و کمی بازی بازی با برگه های گل رز انگشتر خوشگلم که همون جا پشت ویترین مغازه وقتی خواستم به فروشنده نشونش بدم نسرین خطابش کرده بودم، می خوام ناهارمو بخورم. البته گوش شیطان کر و چشمشم خیلی کور من آدم قانعی هستم و ممنونم از خدا برای حال خوشم چون علاوه بر سمینار خوبم و نجات بیمار مرگ مغزیم ( موضوع عطر ) علت خوشحالیم رو باید شروع کردن دوباره ورزش بدونم البته این بار با رقص زومبا چشمکدر اینکه من کلا در انجام حرکات بدنی خیلی خنگم شک ندارم اما سعی خودمو خواهم کرد که رقاص خوبی بشم تا به خودم ثابت کنم اونقدرام خنگ نیستم.مژه

پیش به سوی ناهار

/ 0 نظر / 40 بازدید