از خستگی ..

نمی دانم از کم خوابی دیشب است، از گرسنگی و روزه داری، پی ام اس یا چیزی عمیق تر و ریشه دارتر..

خسته ام، خسته ی خسته. دلم معجزه می خواهد که مرا ببرد یک جای دور دور از داشته هایم، از همه چیزهایی که بهشان آویخته ام، از همه چیزهایی که زمانی دوستشان داشته ام، از هرچه که رنگ و بوی کهنگی و تکرار بدهد حتی اگر از جنس احساس باشد، دلم یک معجزه می خواهد و معجزه برای من فقط و فقط یعنی عشق، عشقی تازه نفس که آنقدر نفسش چاق باشد که نفس بریده شده مرا هم چاق کند!

همه چیزهای زندگی ام را دوست دارم، آنقدری هست که راضی ام کند شاید چون  آدم قانعی هستم که بلند پروازی ها و جاه طلبیهایم را خیلی سال پیش آنجا که شبهای تابستان توی ابرهای بالای سرم میشد صحنه های بالا رفتن از سکوی قهرمانی المپیک و روپوش سفید دکتری (این یکی را خانواده توی حلقم کرده بودند) را دید، جا گذاشتم. در واقع  همیشه بزرگترین فکر و آرزوی جاه طلبانه من ایستادن بر سکوی قهرمانی جهان در یک رشته ورزشی و پخش سرود ملی ام بوده، اما از همان اولین گازی که بیست سال پیش در چنین روزهایی به آن سیب ممنوع زدم (شاید نوشتالژی همان سیب گاززده بود که وادارم کرد سه میلیون پول بی زبانم را به گوشیی بدهم که تمامی استفاده و لذتش برای من در دیدن همان سیب گاززده ای خلاصه می شود که پشت گوشیی که برای من استفاده ای بیش از 7610 Nokia قبلی ام ندارد حک شده ،کسی چه می داند شاید استیو جابز هم جایی در زندگی اش سیبی گاززده و گرفتارش شده!! ) همه چیز زندگی ام عوض شد.

 

از بحث دور نیفتیم خودمانیم چه آسمان و ریسمانی بلدم به  هم ببافم شاید اگر بابای پولداری داشتم و نویسنده شده بودم دست کم توی یک مجله برای خودم ستونی دست و پا کرده بودم و  اینقدر این لباس مهندسی را به تنم نافرم نمی دیدم. راستش به این زری که زدم به اندازه سر سوزنی اعتقاد ندارم، من از کارم راضیم، از خودم، از همه چیزم، فقط باقی سیبم را می خواهم تا برق چشمهایم باز گردند، تا دوباره از ته دل بخندم، همین حالا هم چشمهایم برق می زند اما فقط  وقتی دارم اسکوپهای بستنی ام را با چند طعم مختلف انتخاب می کنم! اینها برای خوشبخت بودن و برای همه زندگی آدمی مثل من کافی است اما کمی کم است ! باید کسی کنارت باشد که مزه هر طعم را آنقدر برایش بگویی که فکر کند دارد با احمق ترین زن دنیا حرف می زند، چیزهایی هم هست که لازم است، لازم است تا زنانگی ات را از یاد نبری، که کسی از چشمهای جادویی ات تعریف کند، که پوستت را لمس کند و نرمترین پوست دنیا بداندش، که موهای پیچ و تابدارت را نوازش کند و میان این همه تن

تو را نه به تن که به جان دوست بدارد..

خوب می دانم اینها همه خیال خام است، فانتزی است برای ذهن میدان جنگی من، که یک طرفش همیشه ارتش آماده ای با پیکانهای عقلانیت دارد و یک طرفش جان بر کفانی که آماده اند آماج تیرشوند تا تنها دخترکی بماند که هنوز به گاززدن سیبش فکر می کند.. 

راستی شما بگویید اصلن می شود دلی را پیدا کرد که بی ترس بتوانی اقتدایش کنی، نمازش بگذاری و آرام باشی، آرام و سبک مثل نماز بعد از افطار! ( وارد قصه خدا و از این دست حرفها نشوید، خدا خداست و آدم  آدم، که دلش آدم هم می خواهد)

 همین است که برای این روزهای من رنجی شده، زخمی کهنه که التیام گرفته اما مداوا نمی شود حتی اثرش نمانده اما جایش درد می کند، کسی که از کنارش رد می شود باید مواظب باشد تنه اش نزند تا زخم و مداوای ناممکنش به یادش نیافتد. مداوای ناممکن برای من، انگار نعوذبالله، بی باوریم به عشق شده! به اینکه هیچ کس نیست، شده ای مریضی جواب شده که اطبا می آیند وعده مداوا و معجزه می دهند وقتی که هستند باورشان داری و وقتی تنها شدی تو می مانی و درد بی باوریت..

به زعم من هیچ چیز در دنیا اصیل تر از عشق نیست، در عین حال، دردمندی ات از زخمهای کهنه آن و باورت به اصالتش، گیجت کرده و ناامید به آدمهایی که این روزها وارد زندگی ات می شوند.

دردم از یار است و درمان نیز هم                   دل فدای او شد و جان نیز هم

آدمها که می آیند بی هیجانی که سرک بکشی که چهره ایی را باز شناسی، حواله شان می دهی به کلیدی (با کلید حسن جون اشتباه نشه لطفن!) که برایشان از پشت پنجره پرتاب کرده ای می آیند دوری می زنند بعضی وقتها می خواهند بمانند اما آنقدر رک شده ای که می گویی برای من فرقی نمی کند خواستی بمان خواستی برو من از گوشه دنج خودم یک قدم هم همراهت نمی آیم! انگار دلرحمی قدیمهایت راهم نداری، هیچ مواظب نیستی چینی نازک تنهایی کسی ترک بردارد یا نه، ترک بردارد!

 

 ترک هم که بردارد می دانم خوب می شود گذر زمان خودش دست به کار می شود و چینی ات را بن میزند آن هم چه جور که کسی که نگاهت می کند هیچ نمی فهمد که  اصلا، هیچوقت شکسته ای.. اما خودت می دانی آن لب پر کناری مال آن باری است که ناغافل انداختنت، عمدی نبود، اما خب لب پر شدی ! آن خط محو، روزگاری ترک بزرگی بود محکم زمین خورده بودی و ..

 

/ 0 نظر / 9 بازدید