زندگی احساسی من (1)

من و وبلاگ نویسی مدتهاست داستان جالبی پیدا کردیم واقعیت اینه که این روزها اصلن حوصله گزافه گویی ندارم ؛ این رو می‌دونم که قلم فرسایی و حتی پرگویی بیهوده هم نیاز به بضاعت فکری و اطلاعات داره اما در مقابل کپی کردن اخبار و اطلاعات از این ور و اونور هم کار سهل وآسونیه که اگرچه از هر کسی بر نمیاد اما می‌تونه کلی آدم رو کمک کنه که حرفای گنده گنده بزنه .

به هرحال در مورد من که هیچ وقت صدق نمی‌کنه چون یه جورایی اونقدر خود شیفته هستم که اگه مطلبی که می‌نویسم از تراوشات ذهنیمژه خودم(اگر چه چرت و پرت زبان ) نباشه صحبت کردن راجع بهش برام لذتی نداره و اصلن ارضا کننده نیست. ظاهرن که این ذهن خلاق مدتهاست دچار دگماتیسم حاد شده و اونقدر در روزمرگی غرقه که هیچ چیز جز؛ چگونه صبح زود از خواب بیدار شویم ! صبحانه و ناهار چه چیزی بخوریم که خوشمزه تر باشد ! شام خوردن یا نخوردن ؛ مسئله این است ! شب کی بخوابیم که صبح‌ّها خواب نمانیم! کمربند جدیدم را کی می‌گیرم! آیا این ترم می‌توانم تاپ استیودنت بشوم و امروز شنبه است پس با هزار تومن می‌شود یک فیلم دید ! براش مهم نیست. البته اگه بقیه افکار بسیار منورم رو بگم اسباب شرمندگی بیشتری در مقابل وجدان و انسانیت خودم خواهد شدکه ازشون فاکتور می‌گیرم.اینها روزمرگی‌های یک آدم متوسطه که خب همه آدمها اشکال مختلفش رو در زندگی دارن گو اینکه روزمرگی در زندگی انسان مدرن در واقع یک نوع سرطان با قدرت پیش روندگی بسیار بالاست  .

حالا اگه خواسته باشم از افکار متعالی و آینده نگرانه‌ام بگم که دیگه چهارشاخ می‌مونید ؛ من لباس عروس خواهم پوشید یا کفن سفید ! (البته باید اعتراف کنم چند وقتیه که با کلاس شدم و دیگه به این چیزهای بچه‌گونه ! زیاد فکر نمی‌کنم قابل توجه خواستگاران کم بضاعت و احیانن بی‌بضاعت خنده) من زنگوله پای قبر خواهم داشت یا منگوله دور کفن ! من شب‌ها باید منتظر آقامون باشم یا منتظر عزرائیل ! در ضمن همین جا از دوستان گرامی خواهشمندم  که جنبه‌های طنز نوشته بنده را فراموش نکنند و من بعد از این هر وقت یک فروند خواستگارکور و کچل برام فرستادن و من عصبانی شدم نگن خودت تو وبلاگت اعلان عمومی داده بودی!

از شوخی گذشته چند وقتیه که حوصله ندارم حتی نه اونقدری که بیام اینجا درد دل کنم ؛خب زندگی هیچ وقت ؛ با سناریویی که ما براش می‌نویسیم برای کسی پیش نمی‌ره  یا حداقل برای من یکی که پیش نرفته یعنی اگرم پیش رفته هیچ چیز در زمان خودش و به موقع اتفاق نیافتاده ؛اینکه تو در کدام دانشگاه درس بخوونی؛ با چه آدمهایی دوست بشی؛ چه رشته ایی انتخاب کنی ؛ در کدام خانواده و حتی در کدام شهر و کدام گوشه این کره خاکی به دنیا بیایی ؛مواردیه که بعضیهاش شانسیه و بعضی هاش با زحمت و تلاش خودت تعیین می‌شن که من هم مثل همه آدمهای این دنیای بزرگ بعضی از موارد بالا رو دوست دارم و بعضیهاشون رو نه ؛اما چیزی که مدام منو آزار می‌ده اینه که من هرگز از زندگی احساسی خودم راضی نبودم در حالی که نوک پیکان زندگی من همیشه و همیشه به همین سمت متمایل بوده یعنی هر چقدرم که چرخوندمش و این ور اونورش کردم باز تکونی خورده و رفته به همون سمت .حتی اگه یه وقتاییم خیلی خوب بوده یه جاهاییش لنگ می‌زده اونم یه لنگ اساسی

این نقطه ضعفه ؛نقطه قوته ؛بیماریه یا هر چیز دیگه یه هر حال قبول کردم که جزو سرشت و طبیعت منه و پرکننده ترین عامل برای ظرف وجودیه من . می‌دونم که خیلی‌ها این‌چیزی  رو که می‌خوام بگم خرافات می‌دونن اما این روزها روانشناسان هم روی ماه تولد آدمها به عنوان عاملی پررنگ در تعیین روحیات اونها صحه گذاشتن ؛خب طبیعیه که تو وقتی در عاشق پیشه ترین ماه سال  به دنیا اومدی یه جورایی درگیر طبیعت خودت خواهی بود مگه اینکه خواسته باشی باهاش مبارزه کنی که من چون دوستش داشتم هیچ وقت این کار رو نکردم . 

با وجود  پررنگی بعد احساسی شخصیتم  هیچ وقت دچار تعدد زوجات نبودم اگر چه در نهایت شکسته نفسی باید بگم اگه می‌خواستم شانسهای عشقی خودم رو امتحان کنم اگه نگم به اندازه موهای سرم می‌تونم بگم حداقل به اندازه چتری‌هام!مژه می‌تونستم تجربه عشقی پیدا کنم ؛خب از اونجایی که در این مورد اصلن آدم مصلحت اندیش و منفعت گرایی نبودم (البته این رو نه به عنوان نقطه قوت بلکه به عنوان سدی مقابل پیشرفت و موفقیتم می‌دونم) به این نتیجه رسیدم که انتخابهای درستی نکردم .

پ.ن . ادامه دارد

/ 0 نظر / 33 بازدید