باز آمد بوی مهر..

هر کاری کردم نتونستم بیام اینجا براتون دروغ ببافم که دلم برا دفتر کتابام تنگ شده و آی واسه مدرسه غش کردم و چقدر آرزو داشتم دوباره برم مدرسه و... ماه مهر اومد و من فقط بابت کمرنگ شدن آفتاب تیز تهران،  پر شور وحال شدن خیابونها و میدون انقلاب و هوای ملث پاییزی خوشحالم. واقعیت اینه که من از همون اول زندگیم همیشه آدم از زیر کار دربرو و از درس و مشق فراری بودم اما خب در عین حال شاگرد زرنگ از خود راضی من هیچوقت ادعایی در باهوش بودن نداشتم اما در مورد حافظه می‌تونم بگم تا همین چند سال پیش که دور از جون شما پا به سن نشده بودم یه سور به کامپیوتر زده بودم!

بگذریم، از درس و مشق می‌گفتم و تنبلیام، هیچ وقت شبی رو که خواهرم زیر پتو مشق‌هام رو برام نوشت که فرداش کتک نخورم رو فراموش نمی‌کنم. یادمه کلاس سوم بودم که جمعه تا آخر شب رو بازیگوشی کردم و آخر شب یادم افتاد مشق هام مونده بابام هم برای تنبیه من که کارم این شده بود که نصفه‌شبا یاد مشقام بیفتم خاموش باش داد و گفت حق نداری چراغ روشن کنی من هم که انواع کلک ها رو برا ننوشتن مشقام سوار کرده بودم دیگه عذری برام نمونده بود، درست مثل حالا که انواع کلک‌ها رو برا دیر اومدنم به اداره سوار می‌کنم خلاصه که مدام قیافه خانم نجدت و اون قد کوتوله و لهجه غلیظ ترکیش که هیچ هم‌خوانی با ناخن‌های همیشه مانیکور شده‌اش نداشت جلو چشمم رژه می‌رفت که فردا دیگه روز آخره و کتک و اتاق مدیر رو شاخه‌مه.

 از اونجایی که پدر و مادرم همیشه در جبهه مقابلم بودند هیچ امیدی به طرفداری اونها هم نداشتم بنابراین خیلی حال بدی داشتم یادمه درس نانوایی و رعایت نوبت بود و خواهر بزرگم خیلی دلش برام سوخت و با چراغ قوه رفت زیر پتو و برام مشقهام رو نوشت اینا رو گفتم که بگم کم کاری و تنبلی در وجود من نهادینه شد و هیچ وقت هم عوض نشد. الانه هم خیلی خیلی خوشحالم که هیچ مشقی ندارم و این ترم هم کلاس زبان نمی‌رم و از شدت بی مشقی در حال ذوق مرگی هستم!

یه جور احساس خوشبختی خاصی دارم می‌شه گفت احساس خوشبختیم رو خیلی شبیه گل محمد کارگر ساختمان افغانی روبروی خونمون می‌بینم باید همینجا اعتراف کنم از بچگی یکی از بزرگترین تفریحات مورد علاقه من دید زدن خونه مردم بوده.علیرغم اینکه بابام همیشه بابت اینکارم دعوام می کرد، هنوز که هنوزه صحنه اولین بوسه مثلن عاشقانه لیلا دختر همسایمون که زود ازدواج کرد رو در لباس عروسی ودر خفا یادمه خجالت البته قصدی نداشتم فقط رفته بودم لباسهامون رو پشت بوم پهن کنم که اونام پرده رو نکشیده بودن فکرای بد نکنید چون قضیه به همونجا ختم شد و من چیز زیادی ندیدم راستیتش با اینکه خیلی هم بچه سال نبودم اما اونقدر خنگول و ساده دل بودم که اگر چیزهای بیشتری هم می‌دیدم چیز زیادی حالیم نمی شد یا اینکه مهری خانم و شوهر بدجنسش رو که شبای تابستون با کلی بزک دوزک و عشوه برا شوهرش هندونه می‌آورد اما شوهر یبس و بی احساسش مثل گاو بی توجه به اون همه طنازی سرش رو می‌کرد تو آخور و تند وتند هندونه می‌خورد بی اینکه یه قاچ هم به زنش تعارف کنه جالبه که از همون بچگی این چیزها منو خیلی ناراحت می‌کرد و الانم که یادم افتاد باز از شوهرش متنفر شدم! البته حالا خودم یقین دارم که انگیزه این کار من هیچوقت فضولی نبود. من عاشق جز جز لحظه های زندگی‌ام.تنها تابلوهایی رو دوست دارم که توشون پر از آدمه، هیچوقت منظره طبیعی دوست نداشتم و این کار من هم چشم چرانی نیست من عاشق دیدن تابلوهای زنده از زندگی در قاب پنجره خونه‌هام.

 دوباره زدم به صحرای کربلا از بحث دور نشم در مورد خوشبختی گل محمد می‌گفتم صبحها همونطور که من دارم در رو باز می‌کنم تا ماشینم رو از پارکینگ بیرون بیارم گل محمد یه غلتی تو رختخوابش می‌زنه و کم کم بیدار می‌شه بعد از ظهرها همزمان با به خونه رسیدن من، می‌بینمش که تر و تمیز و مرتب انگار که تا حالا خودش رو باد می‌زده با دو چرخه‌اش داره دور می‌زنه در حالی که کلی تخم مرغو و نون تازه و گوجه فرنگی به دسته دوچرخه اش آویزونه برا اینکه شامشون رو چاق کنه.  همین دو سه روز پیش بود که به مامانم گفتم خوش به حال گل محمد چه زندگی لذت بخشی داره صبح که بیدار می‌شه یه سری کار یدی می‌کنه که من خوشم میاد چون باعث شده عضلات قوی و هیکل خیلی خوبی داشته باشه نه یه شکم گنده و لخ لخو مثل مردای اداره ما که بعضی وقتا فکر می کنن هرچی بیشتر بادش کنن ثکصصی تر می شن!  شبا در حالی که با هم ردیفاش دور هم نشستن و دارن شوخی می کنن غذاشونو با ولع می خورن و آخر شب هم در حالی که دارن ترانه یه زن افغانی کمر باریک با چشمهای مخمور رو گوش می‌دن به خواب می رن. باور کنید خیلی وقتا از کنار ساختمون که رد می‌شم بوی پیاز داغ و خورش ساده شون که با چاشنی زندگی بارش گذاشتن اونقدر وسوسه کننده‌است که دلت می‌خواد بری باهاشون همسفره شی.غذایی با طعم زندگی و خالی از رخوت و تن آسایی.شاید به نظر بعضی ها این نوع زندگی خیلی بدوی و ابتدایی باشه اما من نفس(به فتح نون و فا) زندگی رو همین کارهای کوچک و بی ارزش می بینم شاید چون آرامشی رو که توی صورت اون می‌بینم تو صورت همسایه شکم گنده‌مون که با غروری احمقانه، لمپن وار شبها مورانو شو می‌بره تو پار کینگ نمی‌بینم.

 امروز صبح رو با یه اوضاع داغون بیدار شدم یعنی شبش که درست و حسابی نخوابیدم ، هم برنامه هفت رو نگاه کردم هم فیلم ربکا رو تا ساعت دو نیمه شب که فشارخونم فکر کنم چسبید به سقف از حضور یه آدم بسیار چندش به نام شهریار بحرانی در برنامه هفت.این جیرانی بیچاره آخر سر از دست میهمانان فرمایشی برنامه که باید باهاشون کجدارو مریض تا کنه سکته نکنه شانس آورده.  دو و نیم نصفه شب بود که دختر خاله خل و چلم  زنگ زد که من تنهایی می‌ترسم  پاشو همین الان بیا خونمون، خلاصه که مجبور شدم یه نیم ساعتی براش لالایی بگم تا خودم بتونم بخوابم. صبحم که با خواهرم جرو بحثم شد که چرا اینقدر زود راه می‌افته خلاصه از اون صبحای زهرماری شنبه بود..

خیلی زود رسیدم میدون تجریش که یه دفه با خودم فکر کردم دختر خوب فرصت به این خوبی از تجریش تا محل کارت رو پیاده برو که هم پونصد تومن کرایه تاکسی رو صرفه جویی کنی!!تعجب هم یه پیاده روی حسابی کرده باشی. خلاصه که چهل و پنج دقیقه پیاده روی اونقدر انرژی مثبت داشت که بعد از مدتها کرکره رو زدم بالا دیدم واقعن انصاف نیست که تنها برا غر زدن بیام اینجا بنویسم 

 واقعیت اینه که من عمومن احساس خوشبختی زیادی می کنم (گوش شیطون کر)حالا بعضی وقتا که اغلب به دلایل فیزیولوژیک افسرده می شم درست نیست که تنها اون زمانها اینجا بنویسم و حیفه که حس‌های خوبم رو با دیگران شریک نشم. این احساس خوشبختی شاید خیلی وقتها به دلایل ساده و پیش پاافتاده ای باشه اما خیلی خوبه   مثلن امروز صبح که با پاهام راه می رفتم و از نگاه کردن به مردم لذت میبردم فکر کردم خیلی خوشبختم که پا دارم، حال دارم و اراده‌اش رو دارم پیاده روی کنم. شاید فکر کنید چه احمقانه این که کار مهمی نیست که این همه ذوق کنی، اما من اینطوریم که خیلی برا خودم در نوشابه باز می کنم نه اینکه خود شیفته باشم نه فقط وقتی کوچکترین کاری رو انجام می دم که دیگران شاید نتونن از خودم تشکر می کنم. همین هفته پیش که رفتم پارک نیاوران برا هفته هنر کرمانشاه از اینکه تنهایی باقیافه آویزونه بعد از اداره رفتم نشستم تو غرفه کارکاتوریستها و جلوی کلی آدم خیلی راحت گفتم کاریکاتورم رو بکشه کلی خوشم اومد از اعتماد به نفسم یا چهارشنبه که تو تاکسی اونم در سن سی و چند سالگی به راحتی آدامس خرسیمو باد می کردم و اصلن به این فکر نمی کردم آقای بغل دستیم فکر می کنه دیوونه ام از خودم خوشم اومد یا وقتی دلم می خواد موقع پیاده روی آواز بخوونم کاری ندارم دیگران چی فکر کنن مهم دل خودمه اینا رو کسی می گه که کلن آدم مبادی آداب و تاحدودی تعارفی و خجالتیه.

  گاهی وقتا به خواهرم می گم نکنه منم به مشکل نداشتن قدرت تشخیص خوب و بد که لابد از بابای بیچاره ام به ارث بردم مبتلا هستم! داستان اینه که از بچگی یادمه مامانم هر وقت می خواست تحقیر و توهین رو درحق بابام تموم کنه که یعنی تو مرد زندگی نیستی و بلد نیستی پول در بیاری و کلن قافیه رو باختی همیشه می گفت تو مشکلت اینه که خوب رو از بد تشخیص نمی دی برا همین پیشرفت هم نمی‌کنی،منم فکر می‌کردم حق با مامانمه اما حالا فهمیدم مسئله چیز ساده تریه، یعنی بابام هم با هر چی که داشته آدم راضیی بوده.

اینه که منم چه تو یه رستوران توپ و درجه یک بشینم شام بخورم چه تو یه جیگرکی درب و داغون چه آش شله قلمکار بخورم چه خرچنگ مکزیکی هیچ فرقی در لذتی که می برم احساس نمی کنم!  یادمه چند سال پیش می رفتم استخری که از طریق اداره بابام مجانی بود استخر خوبی بود اما خیلی دور از ما فکرش رو بکنید از غرب تهران بری شرق اونم با اتوبوس دو ساعت تو راه رفت و دو ساعت تو راه برگشت اونم با کوله پشتیو بارو بندیل . باور کنید با حالا که از استخر اداره خودمون که تو محل کارمه استفاده می‌کنم و بعدشم با ماشین خودم می رم خونه هیچ فرقی رو احساس نمی‌کنم نه اینکه احمق باشم و راحتی رو دوست نداشته باشم  اما در احساس لذتی که می برم هیچ تفاوتی نیست.حالا اینو تعمیم می دم به چیزای دیگه مثلن چه ماشین خوبی داشته باشم چه بد، چه اتوبوس سوار شم چه تاکسی، چه پیاده برم چه با مترو وقتی کاری رو که دوست دارم انجام می دم خوشحالم. یادمه دوره دانشگاه هم مسیرم خیلی دور و خسته کننده بود اونم برا کسی که تو محله ای بزرگ شده بود که دبستان راهنمایی و دبیرستان رو در کوچه ای گذرونده بود که تا خونه اش پنج دقیقه راه بود، خوب توی دانشگاه ما بچه های زیادی بودن که ماشین داشتن و به خصوص در اون سن و سال و در اون زمان شاید یک امتیاز به حساب می یومد اما یادمه در واقع حتی یک بار هم حسرت این قضیه رو نخوردم با داشته‌هام راضی بودم. همین که وقتی خودم رو آرایش می کردم و در آینه نگاه می کردم لذت می بردم خوشحال بودم، نه اینکه فکر کنید فکر می کردم خیلی خوشگلم نه! از داشته‌هام راضی بودم. منظورم این نیست که بگم زاهد یا عارفم و مادیات برام مهم نیست یا اینکه مرتاضم، اتفاقن خیلی هم لوس و غرغرو هستم شاید چون بقیه بچه ها تو خونه به دلایل خاص (مثلن بچه اول یا آخر بودن یا تک پسر بودن)هر کدوم موقعیتهایی داشتن که من باید به عنوان بچه وسطی با لوس بودن بیشتر جبران می کردم تا توجه ها رو به خودم جلب کنم ،برا همین ناخود اگاه جوری رفتار کردم که همیشه بیشترین حمایت و کمترین مسئولیت رو تو خونه داشته باشم وباتبع باید نازک نارنجی تر باشم اما در عمل اینطوری نیست. به هرحال نمی دونم که واقعن به مشکل پدر دچارم ، الکی خوشم یا دیوونه اما خیلی وقتها از این رضایتی که خودم فکر می کنم موهبت خداست خوشحالم، اگرچه گاهی وقتا یواشکی به خودم می گم نکنه خدا می بینه همینطوری خوشحالم لطفش رو زیادتر نمیکنه و می ره سراغ بنده غرغروترهاش!

 

/ 0 نظر / 30 بازدید