اولین روز کاری 1388!

عنوان این پست من خیلی هم راستکی نیست یعنی نه اینکه دروغ باشه اما من در اصل از روز دوشنبه اداره رو شروع کردم نه امروز .

 دلم می‌‌خواست همون روز اولی که اومدم اولین پستم رو بنویسم اما امان از اعتیاد به بلاگ خوانی که هرازچندگاهی افراطی می‌شه خدانکنه از یه بلاگی خوشم بیاد اونوقت تا از ب بسم الله تا آخرش رو نخوونم ول کن نیستم الان سه روز متوالیه که دارم یه بلاگی رو با تمام آرشیوش می‌خوونم از جام هم جم نخوردم تا امروز که بالاخره تموم شد .

مدتها بود که چشمهام به شکل وحشتناکی سوزش و خارش داشت اونقدر که گهگداری پشت پلکهام پوست پوست می‌شد فکر کردم شاید مثل چند سال پیش نسبت به لوازم آرایش حساسیت پیدا کردم اما این نبود چون کدوم آرایش من که بهتون گفتم این اداره عزیز ما بزرگترین حسنش همینه که از اینکارا لازم نداره ، یه آب می‌زنی به صورتت و یه مسواک و بعدش مقنعه رو کله‌ات فیکس می‌کنی و راه میافتی خدا خیرشون بده چون من یکی از این بابت خیلی راضیم.

 بعد از کلی تحقیقات پزشکی متوجه شدم این مشکل به دلیل ذل زدن مداوم من به مانیتور پیش اومده و درمانش کنترل ساعات نت بازیه و در ایام عید که خیلی کم پای کامپیوتر بودم چشمهام شفا گرفتن .

الغرض امروز فرصت شد که بیام حالام که اومدم بازم خسته‌‌ام، خوابم می‌یاد حال ندارم فکر کنم و اصلن تمرکز ندارم(دیگه باید بدونید چرا چون دیشب جهار ساعت خوابیدم و پریشبم سه ساعت !)

 روزهای آخر سال گذشته سرم خیلی شلوغ بود ،دو روز کلاس زبان بیرون ،دو روزکلاس زبان اداره ،دو روز کلاس کاراته، یه روز کلاس خودشناسی که بعد از چند جلسه به خاطر تداخل با بقیه کلاسهام حذفش کردم، یه روز کلاس شبکه که اداره گذاشته بود و یه  سرگرمی‌های شخصی دیگه ،واقعن خسته ‌می‌شدم اما ایام عید امسال حسابی استراحت کردم و اداره نیومدم ،کلی هم فیلم دیدم،برگشته بودم به قدیما، شبها زودتر از ساعت چهار نمی‌خوابیدم و روزا زودتر از یک بعد از ظهر بیدار نمی‌شدم . در کل تعطیلات خوبی بود با روابط عید دیدنانه بسیار توخالی و بی محتوا که سال به سال از عمق و عواطف و احساساتش کاسته می‌شه.

 واقعیت اینه که دیگه دوست ندارم تو ایران زندگی کنم و این اولین بار که با شهامت و بدون هیچ احساس شرمندگی اینجا هم این رو می‌گم ،نمی‌دونم این احساس مقطعیه یا نه اما در حال حاضر این طوریم و خیلی هم اینطوریم !

به قول خواهر کوچکتر و فیلسوفم که دیروز این موضوع رو با ترس و لرز از شماتتش بابت بی عاطفه‌گیم بهش اعتراف کردم ، شاید چون از خودم راضی نیستم و در واقع دلم می‌خواد از خودم فرار کنم ،خب نگید که حالا کجا می‌خواهی بری و اصلن جایی راهت می‌دن یانه ، چون به قول یه دوست قدیمی و عزیزم که همیشه می‌گفت تو کافیه کک یه کاری بیفته به جونت اونوقت محاله انجامش ندی و از فکرش بیایی بیرون ،اگرچه بعضی وقتا ممکنه کمی تنبلی کنم و دلم نوخاد شرایطم عوض بشه اما روژی که تشمیمم رو بگیرم کسی جلو دارم نیست! 

به هرحال تنها عامل قوی برای اینکه نخوام برم اینه که نمی‌تونم از خواهر کوچکترم دل بکنم متاسفانه یا خوشبختانه ما عاشقانه همدیگه رو دوست داریم و همین همیشه منو رو در تصمیمم برای رفتن شل کرده به خصوص که حالا و در این سن چه از نظر مادی وچه از نظر شخصیتی احساس استقلال بیشتری پیدا کردم ، تا خدا چه تقدیری برای ما رقم زده باشه.

 امروز چند تا از پستای سه چهار سال پیشم رو می‌خووندم انصافن خیلی بهتر می‌نوشتم الان فکر کنم مغزم پوکیده همش راجع به روزمرگیهای خودم می‌نویسم البته مهمم نیست الان اینجوری دلم می‌خواد.

 در مورد چند روز گذشته باید بگم در واقع هر روز میام اینجا کامپیوترم رو روشن می‌کنم می‌رم تو قسمت فیوریتم ،دونه دونه به بلاگهایی که دوست دارم سر می‌زنم و کیفور می‌شم فقط حیف که اصلن حال کامنت گذاشتن ندارم الانم خیلی خوابم میاد بعد ازظهرم کلاس دارم .

بلاگ نرگس و امیر رو که این دو روز می‌خووندم و داستان عشقشون و سختی‌هایی که براش تحمل کرده بودن خیلی زیبا بود ،‌آدم نمی‌تونه فکر کنه یک چنین احساسات قشنگ و پایایی هنوز در روزگار ما پیدا می‌شه از صمیم قلب آرزو می‌کنم همیشه همینطور عاشق هم بمونن

 یک قصه بیش نیست قصه عشق و وین عجب

 کز هر زبان که می شنوی نا مکرر است

خب من گه گداری به سرم می‌زنه که باید عاقلانه زندگی کنم اما معمولن چند روز بیشتر دووم نمیارم ،نمی‌تونم دست خودم نیست، فکر کنم حداقل دلم هنوز اونقدر جوون هست که باز هم به دنبال عشقی تازه بگردم یا شایدم خیلی پوست کلفتم !هر بار که می‌خوام یه تصمیم عاقلانه جدی بگیرم در آخرین لحظات همه چیز رو به هم می‌زنم ، به هرحال یا من یه روزی می‌یام اینجا می‌گم اورکا (یافتمش) البته یقینن برای حفظ شئونات اسلامی از حموم نه! یا کلن بیخیالش می‌شم چون به قول برادرم که همیشه می‌گه تو مثل اون زنه تو هامون خلی و اگه ازدواجم کنی فردا صبحش بر می‌گردی خونه می‌گی پشیمونم شاید بهتره هیچوقت این کارو نکنم!

دیگه.. دیگه اینکه تصمیم دارم یه تغییراتی تو قالب وبلاگم بدم و کمی پویاترش کنم، یه کم لینک بازی و از اینکارا، اداره هم یه یک ماهی می‌شه که برام یه کامپیوتر جدید ، با سرعت بیشتری آوردن اما حوصله نداشتم راهش بندازم چون کلی فیلم رو این هاردم هست که باید بریزم رو سیستم جدید .

 تو اداره ما حتی یه دیوونه هم پیدا نمی‌شه که این فیلمایی رو که من اینجا دارم بگذاره رو هاردش بمونه و شبا با خیال راحت بخوابه در حالی که می‌دونه هرزگاهی ممکنه هاردش رو بردارن چک کنن و فرداش بیارن بگذارن سرجاش، چند وقت پیش چند تا عکس س.ک... از بریتنی اسپیرز و کامرون دیاز پرینت گرفته بودم و جایی گذاشته بودم که کافی بود یه باد کوچولو به میزم بخوره تا همش ولو شه وسط سالن ،اونم تو اطاق ما که خیلی پر رفت و آمده ،حالا جالبه گفتم عیبی نداره اما همش فکر می‌کردم اگه کسی این عکسارو ببینه رد خور نداره یه انگ همو سکچ..ل اساسی بهم بزنه و فقط از این یه فقره می‌ترسیدم حالا خدا رو شکر که ما تو ایرانیم و این موضوعات خیلی جدی نیست به هر صورت که به خیر گذاشت .

خب دیگه ساعت چهار و من دیگه نمی‌تونم ادامه بدم بنابراین شما رو از وجود منورم محروم می‌کنم به امید دیدارم باشید!

/ 0 نظر / 11 بازدید