آخرش چی میشه؟؟

خب...خب.. خب، رسیدیم به آخرش چی می‌شه ؟؟ روزی که برای اولین بار وبلاگ نوشتن رو شروع کردم سوالی از ناخودآگاهم چشمک زد و گویا همون چشمک کارگر شد و دل ما رو برد و شد اسم وبلاگم.

 اون روزها واقعن برام مهم بود که آخرش چی میشه؟ امروز می‌دونم و اگر چه می‌دونم دیگه برام مهم نیست که آخرش چه شد! شاید گذر این سالها و تجربیات گوناگون بود که منو به جایی رسوند که دیگه به آخرش فکر نکنم. آخرش برای هر آدمی می‌تونه اولش باشه!

امروز از اول صبح تا به حال مشغول بک آپ گیری دستی از پستهام بودم. چیزی حدود صدو سی و پنج پست که لحظه‌های شیرین و تلخ، نه! گس، روزهای زندگی من در طول چهار سال گذشته درش رقم خورده بود .نوشته‌‌هام رو دوست داشتم، خاطرات درونش رو و تمامی لحظه‌های مستتر در خاطرات رو که به نوشتار نیاورده بودم .

 اول خواستم فقط پست‌ها رو داشته باشم اما بعد فکر کردم نظرات رو هم می‌خوام که به یادگار، برام بمونه. گاهی اوقات به خودم می‌گم هی! این همه یادگاری رو می‌خواهی چه کار کنی؟ کی فرصت می‌کنی بهشون برسی..

 شاید این تصور من که همیشه فکر می‌کنم عمر طولانی خواهم داشت منو وادار می‌کنه برای روزهای پیری کمی تنقلات کنار بگذارم و با مزه اونها روزهای پیری رو هم جوانانه سر کنم!

به هرحال من دوستان خوبی در اینجا پیدا کردم، با نوشته‌هاشون زندگی کردم، با غمهاشون گریستم و خوشی‌هاشون دلم رو شاد کرد، حالاهم اون دوستان رو خواهم داشت اما دلم خواست اینجا رو که خیلی به گذشته‌ها تعلق داره کنار بگذارم و از نو شروع کنم.

گاه نشخوار بیهوده گذشته‌ها آدم رو اونقدر سیر می‌کنه که دلت نخواد طعمی تازه رو بچشی و این شاید خیلی هم خوب نباشه! این اواخر احساس می‌کردم اینجا بوی کهنه‌گی گرفته، دلم تازگی می‌خواست و تولدی دوباره. 

 روانشناس‌ها معتقدن ما آدم‌ها هر هفت سال یکبار تغییر می‌کنیم یعنی روند طبیعی اینه که این طوری باشیم .مثلن ذائقه‌مون، علایقمون حتی احساس سردی و گرمی یا خیلی واقعیات فیزیکی دیگه.

من این واقعیت رو تازه فهمیدم اما همیشه احساسش می‌کردم، هرچند سال یک بار دلم تغییری بزرگ می‌خواد؛ احساس اشباع و دلزدگی حتی گاهی وقتها نسبت به عادت‌های خوب؛ شاید موقت باشه ولی همیشه برام اتفاق افتاده و من هم استقبال کردم اگرچه هیچوقت نشده که از خود واقعیم دورم کنه و خوشحالم که همیشه بهش وفادار موندم و دوستش داشتم .

به هرحال چهارونیم سال شاید عمر کمی برای یک وبلاگ نباشه. دلم می‌خواد در شروع بعدیم در فضایی خصوصی‌تر بنویسم. اینجا در واقع تبدیل شده بود به یک سایت نه وبلاگ. شاید این حس خوبی نباشه که تو موقع نوشتن به چشمها و گوشهایی آشنا فکر کنی که تو رو می‌شناسن و تو مسئولی در قبال نگاه‌های پرسشگرشون، اون وقته که گاهی وقتها‌ مجبور می‌شی با نوشتن اونچه که بهش ایمان نداری مثل آدمی بشی که مجبور شده پای یک اعتراف دروغین رو امضا کنه!

 گرچه که در طی این سالها مدام به خودم می‌گفتم خودسانسوری نه و حتی تمرین می‌کردم که بی محابا باشم، اما گاهی وقتها می‌شد که نوشته‌هام سالها در پیش نویس وبلاگ باقی بمونن و امروز برای من یک دفتر خاطرات کوچک رو تشکیل بدن.

پرشین بلاگ رو دوست داشتم اگرچه امروز هیچ نسخه پشتیبانی به من نداد و من مجبور شدم تمام پست‌ها رو دانه به دانه برای خودم ذخیره کنم.پرشین بلاگ طی یک سیاست جدید وبلاگ‌هایی رو که ظرف یک سال هیچ پستی نفرستاده باشند رو به حراج می‌گذاره و از اونجایی که من دیگه اینجا نخواهم نوشت دلم نمی‌یاد که کسی این فضا رو که، دوستش داشتم و یک جور تعلق شرافتی بهش دارم به این شکل ازم بگیره .بنابراین ظرف هفته‌های آینده کل وبلاگ رو حذف می‌کنم و برای شروعی تازه و جوان به جایی دیگر اسباب کشی می‌کنم.

باز هم از همه دوستان و آشنایان عزیزی که منت می‌گذاشتن و به اینجا سر می‌زدن چه خاموش و چه بانوشتن کامنت من رو تشویق می‌کردن سپاسگزارم

تا شروعی دیگر....لبخندقلبمژه

/ 0 نظر / 27 بازدید