یک پاک کن و بقیه ماجراها!

این مهم نیست که دقیقن سه هفته متوالی کتاب این ترم زبان رو اول صبح تو اداره از کیفم در میارم که بخوونمش اما این کار رو نمی‌کنم مهم اینه که خودشو جلدشو و محتویاتش مثل خوره به جونم افتادن.

 گاهی وقتا زیر کیبوردم قایمش می‌کنم گاهی وقتا می‌گذارمش توی کشوم یه وقتایی زیر کاغذام مدفونش می‌کنم اما درست عین پیرمرد خنزپنزی بوف کور هرجا رو نگاه می‌کنم داره با دندونای جرم گرفته قهقهه های ترسناک می‌زنه شاید بگید کتاب زبان و اون پیرمرده چه ربطی به هم دارن؟!

ربطش اینه که معلم این ترم ما یه خانم فیلیپینی پر افاده است که با بیش از پنجاه سال سن درست مثل مدلهای فشن راه میره و لباس می پوشه و خنده های بدجنسانه‌ای داره که خیلی وقتا تو دل آدمو درست مثل خنده های اون پیرمرده خالی می‌کنه و البته ترجمه‌اش برای من این می شه که حالا هی بازی درآر اما آخر ترم حالتو می گیرمناراحت تو پرانتز باید بگم که من همیشه برای مردای ایرانیی که این زنهای عفریته خارجکی قرشون زدن متاسف شدم به خصوص اگه از این نژادهای خاوردوری یا از این بلوندهای دیلاق کک مکی باشن و احساسم در این مورد درست مثل این می مونه که یکی ناموس آدمو که مثلن می تونه پدر و برادرش باشن انگولک کنه عصبانیبگذریم اینا رو گفتم که بگم امروز صبحم کتابمو قایم کردم و با اینکه هفته آینده امتحان پایان ترم دارم و حدود سیصدتا لغت حفظ نکرده بازم دلم می‌خواد بنویسم.

داستان از اینجا شروع می شه که دیروز رفتم برا خودم یه پاک کن خریدم و نمی‌دونم باورتون می شه یا نه از دیشب هی از جیب مانتوم درش میارم و عاشقانه نگاهش می کنم و قربون صدقه اش میرم الانم هنوز دلم نیومده از تو بسته پلاستیکی کوچیکش درش بیارم بسکه دوستش دارم. نمی‌دونم کم کم دارم از خودم می‌ترسم نکنه دارم به سرنوشت بنجامین باتن گرفتار می شم فکرشو بکنید من الانه باید فکر درست کردن بچه دومم می بودم و تازه بچه اولمم از پاک کن بازی منع می کردم چون دیگه برا خودش خانم یا آقایی شده بود اونوقت خودم ذوق زده این چیزا می شمخجالت

از منظر روانشناسانه شاید یکی از علتاش اینه که ما بچه‌های دوران جنگ در فقر شدید رنگهای شاد و لوازم والتحریر رنگارنگ مناسب سنمون بودیم به هر حال اگه کسانی که اینجا رو می‌خوونن متولد دهه پنجاه باشن حرف منو خوب می فهمن. یادمه کلاس دوم که بودم دخترداییم که یه سیزده چهارده سالی از من بزرگتر بود هر وقت خونمون می یومد برام یه هدیه خوشگل می خرید الان که یادم اومد احساس کردم چقدر دلم براش تنگ شده. یه بار برام یه پاک کن کانگورو شکل بنفش صورتی خریده بود که خیلی بانمک بود یادمه خیلی تک بود و من سر کلاس رو میز جلو خودم می نشوندمش و پز می دادم جالبه که این پاک کن دست به دست بین بچه‌های کلاس و معلمهامون می چرخید بس که اون زمان همه ندید بدید بودیم.

حالا اصل ماجرا داستان پاک کن نیست من یه کشفایی در مورد خودم کردم که به نظرم جالب اومد و شاید باعث بشه شما هم یه کشفایی در مورد خودتون بکنید! ماجرا اینه که یکی از دوستای کلاس زبانم از این پاک کنا داشت و من خیلی خوشم اومده بود و دلم خواست یه دونه داشته باشم. حالا من فکر می‌کردم این پاک کن شکل قلبه و کلی مغازه لوازم التحریر ژیگولی سر زدم اما همه می‌گفتن FABER-CASTELL فقط شکل مثلثی، بیضی و دایره ای رو داره و شکل قلبیش رو نداریم. بنابراین بدون اینکه شکل مثلثیش رو ببینم با نا امیدی یه بیضی شکلشو خریدم و اومدم سر کلاس و وقتی با پا ک کن دوستم مقایسه کردم دیدم پاک کن اونم قلبی نبوده و مثلثی بوده اما چشمای من شکل قلب می دیدتشچشم بنابراین بعد از کلاس زودی دویدم مغازه و یه دونه مثلثیش رو خریدم که بازم بیشتر شکل قلب رو برام تداعی می کرد.

حالا اصل ماجرا اینام نیست .یه چند وقتیه که دارم در مورد فنگ شویی و نمادها و از این حرفا کتاب می خوونم البته اینا هیچ ربطی به خرافات نداره و کاملن علمیه اما خب کلن من به این چیزا علاقه دارم. تو کتاب راجع به نمادها و علایق ما یه چیزایی نوشته که دیروز یه دفه کشف کردم من علاقه فراوانی به نمادهای قلبی شکل دارم و تا حالا نمی دونستم. مثلن اولین گردن آویزی که تقریبن دوره راهنمایی خریدم یه قلب طلاییه که هنوزم عاشقشم، بعد وقتی بیکارم و یه کاغذ جلو دستمه اغلب مواقع شکل قلب رو نقاشی می کنم. انگشترطلایی که چند سال پیش خریدم و اونم خیلی دوست دارم قلبی شکله، مامانم از مکه برا ما دخترا ساعت آورده بود که من فوری بندی رو که قلب قلبی بود انتخاب کردم. یادتونه قرار بود برم به جای لب تاپ یه دستبند بخرم؟ دستبندم دو تا قلب داشت اما تو آویزهاش یه ماهی و یه کلید بود که من فوری رفتم ماهی آویزون دستبندمو با یه قلب عوض کردم و تا این کارو نکرده بودم دوستش نداشتم .رو تختیم کلی قلب روش داره و ......خلاصه که دیدم ای بابا بدون اینکه خودم بفهمم گرایش خاصی به نماد های قلبی شکل دارم.

 تو اون کتاب در مورد مردی نوشته بود که سالهای سال مجسمه های خوکی شکل می ساخته و می فروخته بدون اینکه خودش بفهمه چرا به این کار علاقه داره، بعدها که در کلاسهای فنگ شویی شرکت می کنه می فهمه اجدادش برای سالها قصابی خوک داشتن و اون بدون اینکه خودش بفهمه داشته یه جورایی ادای دین می کرده به خوک های مقتوله ! و بعد از ساخت هزاران خوک در طول بیست سال بالاخره شغلش رو عوض می کنه.

 حالا با توجه به این موارد از دیشب دارم فکر می کنم من چرا به این نماد این همه علاقه داشتم و بیش از همه ناخود آگاهی بودن این علاقه خیلی برام جالب بود چون گاهی اوقات تو می دونی مثلن از نمادهای پراونه ای شکل خوشت میاد و دنبالش می گردی اما من حتی نمی دونستم خوشم میاد و ناخود آگاه توجه ام جلب می شده .

صبحی تو سرویس داشتم فکر می کردم نکنه علتش اینه که احتمالن چون جد بزرگ بزرگ بزرگ من فرهاد کوهکن بوده تعجبو اونم بعد از هزاران سال هنوز دلش در گرو دل شیرین خانم دارم یه جورایی راهش رو ادامه می دم منتها تیشه و بیستونش در دسترسم نیست مدل امروزیا راه بی زحمت رو انتخاب کردم!

 بعد فکر کردم چقدر داری به کارت ابعاد رمانتیکانه می بخشی! شایدم اجدادت از این هیولاهای قلب خوار بودن که تو فیلم ترسناکان، خوششون میومده قلبهای جوونو  زنده زنده در بیارن بخورن حالا تو داری از اون قلبای پرپر و ناکام کلکسیون درست می کنی ! اما یه کم که واقع بینانه تر فکر کردم دیدم نه عزیزم از این خبرا نیست واقعیت اینه که تو تمام دور و بریا و فامیل اطرافت کلی بیمار قلبی ناشی از استرس و علاقه فراوان به گوشت قرمز و چربی عین نقل و نبات ریخته یعنی همه جورش رو دارین از بای پسی تا فنرزده و بالونی شده بگیر تا قلب پنجاه درصد و سی درصد و پونزده درصد زنده !  بنابراین فکر کردم حتمن من مامورم با این قلبا یه سرو سامونی به قلب مریضای اطرافیانم بدم تا بتونن به زندگیشون خوش و خرم ادامه بدن.

 خدای نکرده اصلن هم به این فکر نکردم این شخصیت عاشق پیشه ای که در طول دوران بلوغ عشقیش، کلن عاشق دو نفرو نصفی آدم شده که معمولن بلد هم نبوده چه جوری عشق بورزه حاصل این علاقه ناخودآگاه من به شکل قلبه؟ یا این قلبای دورو برم باعث شدن اصولن عاشق پیشه بشم؟! 

چون وقتی با خودم رو راست فکر می کنم می بینم در عشق ورزیدن هم اونقدرا پاک باخته و راستو حسینی نبودم یعنی همچی که احساس کردم یه چیزی داره بهم بر می خوره بی خیال عشقم شدم و حتی بعضی وقتا کلی عتاب آمیز و از موضع برتری ابراز عشق کردم نه اونطور خاضعانه که خاصیت عشاقه! مثلن یقه یارو رو گرفتم گفتم عاشقم باش! دلامصب عاشقم باش! حالیت نیست چی می گم با زبون آدمیزاد می گم عاشقم باش! نیستی؟ خب ... دهه.. گفتم نیستی؟ خوب نباش..اصلن به درک، می خوام نباشی تا صد سال سیاه سر از جهنمم دربیاری، خبر مرگتم بدن، جنازه تم کرکسا بخورن، هر تیکه اتم نصیب یه جوونوری بشه (نه دیگه اینو خالی بستم این یه فقره رو اصلن دلم نمیاد دل نازک تر این حرفام )نیشخند اینه که اصولن این همه نماد قلب در زندگی و اطراف من هیچ خاصیتی که نداشتن هیچ به ما الکی توهم عاشق پیشگی داده بودن!

با همه این حرفا برخلاف نظر اون کتاب حالا که فهمیدم داستان اینه اصلن خیال ندارم این نماد رو از زندگیم حذف کنم تا یه دگرگونی خاصی در زندگیم به وجو بیاد (گفته بودم حرف کتاب متاب تو کتم نمیره ) به قول یکی از دوستام اصولن عالم بی عمل که می گن تویی هر چی رو هم که بخونی و بدونی، تنها کاری رو می کنی که دلت بخواد، یعنی همون پی قلب وامونده رو گرفتن پس حالا که ما پاک باخته این پنج وارونه ایم! هم چنان قلب می کشیمو قلب می خریمو قلبمی ترکونیم خیالی نیست جاتم اصلن خالی نیست چشمک 

/ 0 نظر / 19 بازدید