آخرین روز کاری 1387

 قصه ما به سر رسید             کلاغه به خونش نرسید

سال یک هزارو سیصدو هشتادو هفت شمسی هم به پایان رسید اما باز هم معلوم نشد آخرش چی می‌شه ؟ البته هنوز برا آخرش خیلی زوده! من قصد ندارم زودتر از هزار و چهار صد و چهل شمسی کاسه کوزه‌مو جمع کنم حالا اگه بیشترم شد که بهتر!

 به هرحال من همیشه فکر می‌کنم عمر طولانیی خواهم داشت ازونا که تا همه جدو آبادشونو چال نکنن راحت سرشونو زمین نمی‌گذارن ! اینا رو گفتم که اگه زد و پس فردا مردم بیشتر دلتون برا جوونی و ناکام از دنیا رفتنم بسوزه!

به هرحال امروز اداره خلوته و من خودم خلوت‌تر، خالیه خالی از هر حس بهار گونه، اونم منی که اصلن روزهای آخر اسفند ماه رو زمین راه نمی‌رفتم البته دلیل خاصی نداره شاید چون امسال تیریپ هوا اینجوریه راستش اولش نگران شدم گفتم نکنه منم تسلیم داستان سن و سال و باور بزرگسالی و..این حرفا شدم اما با دوستان و همکارها که صحبت می‌کنیم هیچ کدوم همون یه ذره احساس من رو هم ندارن و اصلن دنبالشم نیستن. خوبیش به اینه که من اونقدر در پاسداشت احساسات بهاری همیشگیم سمجم که به زورم شده می‌خوام برانگیخته‌اشون کنم برا همینم دیروز رفتم بازار تجریش سمنو عمه لیلا خریدم بعدم یه دسته گل گندم برا سفره هفت سین و فردام می‌خوام تور و روبان برا تزئین سفره بخرم خب الان پانزده سالی می‌شه که سفره هفت سین چیدن مال منه به قول خواهر بزرگم این تنها کاریه که تو انجامش می‌دی و در موردش تعهد داری . از الان دارم فکر می‌کنم اگه یه وقت من نباشم که سفره رو بچینم و درست چند دقیقه مونده به سال تحویل هول نزنم که یه تخم مرغ رو با ترکیبی از رنگ همه لاک‌هام نقاشی کنم و بذارم رو بقیه تخم مرغا که مامانی عزیزم به تعداد خونواده با پوست پیاز رنگ می‌کنه چقدر برا بقیه سخت می‌شه نه غلام ! برا شگونم یه کفش قرمز خوشگل خریدم که بگم خرید شب عیدم کردم چون امسال همه خریدامو زودتر انجام داده بودم .

همیشه قسمت بزرگی از احساسات نوروزی من با اینور اونور رفتنای شب عیدی با خواهر کوچیکه مفهوم پیدا کرده ، پارسال که تازه نی نی دارشده بود امسالم که تهران نیست . از اونور از معطلیهای چند ساعته تو آرایشگاه و فضولی و هم صحبت شدن با خانمها و به‌به چه‌چه گفتن به مش‌های رنگاوارنگ خانما که بیشتر برا باباقوری شدن فامیل شوهر انجام می‌دن هم خبری نبود چون امسال رو استراحت دادم ، این موهای بیچاره من چند ساله که در عذابن اینقدر کیف می‌کنم که الان بدون نرم کننده می‌تونم موهامو بشورم، اگر چه من از بچگی عاشق موی بور و بلوند بودم اما معتقدم هر چیزی طبیعیش قشنگتره. از طرف دیگه امسال دیگه تو اون کوچه و اون محله قدیممون نیستم سالها برای من عید به مفهوم موزاییکهای سفید و براق کف حیاط کوچیک خونمون تو شبای عید ، آب و جاروی دم در حیاط در آخرین ساعات سال ، هم‌همه بچه‌ها با لباس‌های نو ، نسرین کوچولو با بلوز کرپ دوشین صورتی و جلیقه و دامن زرشکی با لاک پوست پیازی خواهر بزرگه توی اون خونه و در سالهای دور دور و دیگه نمی‌گم ....بوده برا همینه که هرچقدر که اینها کمرنگ تر‌می‌شن ردپای نوروز هم تو دل من کمرنگ تر می‌شه

 الانم خیلی خوبه‌‌ها ،الانم بعد از سال تحویل، برادرم با همسر و پسرنازش میاد خونمون، خواهر کوچیکه و دختر گلی‌ و شوهر عزیز و مهربونش دو سه روز بعد از یه شهر دیگه و دوباره ما همه هستیم و همون خانواده کوچیک با چند تا آدم جدید و دوست داشتنیه دیگه ،خدایا شکرت اگرچه دیگه بعضی از فامیل یا دور دورن یا خودشون خونواده جدا دارن و با مامان باباهاشون نمیان عید دیدنی اما یاد دبرنا بازی کردنای دسته جمعی روزای عید به خیر، یاد بیست و یک بازی کردنا و من همیشه بازنده که همه عیدیهامو می‌باختم و با گردن کج می رفتم سراغ مامان بابام به خیر، یاد پسر خاله‌هایی که حالا دیگه بچه‌هاشون برا خودشون یه پا خانم و آقا شدن به خیر، یاد نون برنجی و چاغاله بادوم گفتن های داییم که یه مدل خاصی می‌گفت چه غاله بادووووم به خیر،یاد همه چیزهای خوب گذشته به خیر و یاد حالا هم شیرین برای روزگاری که خواهد آمد..

سال جدید رو دوست خواهم داشت اگرچه امسال هوا بوی عید نداره اگرچه جوونه‌های درختا کمی خاکسترین اما عدسهای سبزه مامان، امسال خیلی زود سبز و خوشگل شدن امسال با خودش برای من چیزهای خیلی خوبی خواهد آورد (به خدا تاثیر کلاس خودشناسی نیستا رفتم پولمو پس گرفتم )من ایمان دارم.

خب بسه دیگه نوستالژی خونم زد بالا الان یه مدته به شدت تو ترکم بازم علاجم نشد!

هفته پیش در یک اقدام متحورانه درست در لحظه‌ایی که سوار اتوبوس‌های سریع والسیر وطنی(چینی) BRT شده بودمو یه جای خالی اکازیون هم پیدا کرده بودم یه دفه چشمم به سر در سینما سپیده افتاد ، واقعن نگید این دختره چقدر خودشو تحویل می‌گیره ها اما این تنها خصوصیتیه که  دارم و ازش خیلی خوشم میاد توی هر شرایطی هم که باشم میتونم به خودم خوش بگذرونم ،خیلی وقتا شده که تنهایی رفتم رستوران و خیلی هم خوب بوده و بر خلاف بعضی‌ها که می‌گن اگه تنها برن احساس می‌کنن چقدر بی کس هستن که کسی رو نداشتن باهاشون بیاد کلی هم احساس خوشحالی می‌کنم که از بودن با خودم هم لذت می‌برم یا حتی سینما و خرید و کافی شاپ البته می دونم بعضیا تو ایران و فرهنگ ما این کارا رو ژست روشنفکرانه می‌دونن و مثلن یه کتابم دستشون می‌گیرن و یه جورایی می‌خوان بگن من دیشب از پیش چخوف برگشتم یا همین ده دقیقه پیش با براتیگان داشتیم سیگار می‌کشیدیم اما می‌دونم برای من یعنی کاری که دلم خواسته .

باتمام منع ها و باید نباید های فرهنگی، شخصیتی، جامعه و خانواده که تازه تو منه محافظه کار خیلی هم پررنگه اگه دلم خواسته گوشه یه رستوران تک وتنها یه سیگاری هم دود کنم این کارو کردم، اگه دلم خواسته برا خودم آواز بخوونم و راه برم برام مهم نبوده که دیگران فکر کنن خل شدم واین کارو کردم، اگه تو سن سی سالگی هم دلم خواسته یه دونه از این آلوچه‌ها که تو یه بسته نایلونی کوچیک بود و آلوچه‌ها به نایلونش می‌چسبید و باید لیسش می‌زدی و تو خیابون می‌خوردی این کارو کردم، اگه دلم خواسته عاشق کسی بشم که چندین سال از خودم کوچیکتره این کارو کردم ،خلاصه که هر کاری رو که دلم بخواد می‌کنم فقط کافیه دلم بخواد (ببین حالا بهت رو دادم مواظب باش پاتو زیاد از گلیمت درازتر نکنیا، با توام خانم دله !)یاد اونشعر مرحوم هایده افتادم که با اون صدا باز و مردش می‌خووند دلم خواست بشم عاشق دلم خواست و من بارها با تک تک سلولهای بدنم این ترانه رو لمس کردم .

به هرحال بدو بدو پیاد شدم و رفتم ستاره می‌شود رو ببینم ، تو سینما به جز من و دو سه تا زوج عاشق که سفت همدیگه رو چسبیده بودن کس دیگه‌ای نبود ، یاد دفعه قبلی افتادم که به همراه جفت محترم رفته بودیم سینما کنعان رو ببینیم اون شب سرد تقریبن سینما مال ما بود با یه مادرو دختر که جلو نشسته بودن من رفتم نزدیک اونا بشینم که آقامون گفتن یه جای خلوت بشینیم ما هم کلی ذوق زده که بلهچشمک ...

 حتمن داستان حسن کچل و دوست دخترش که رفته بودن سینما رو شنیدین ،حسن کچل هی گفته بود دست بزنم دختره هم هی گفته بود حالا نه زشته بذار چراغارو خاموش کنن بعد.... ( بقیه‌اشو می دونید) حکایت ما هم همون بود.

 این جفت هات! ما چنان به دسته صندلی کناریش (اون سمتی که از من فاصله داشت) تکیه داده بود که انگار ما مملی کوچیکه‌مون رو هفته پیش داماد کردیم و بدری قلمبه هم پریشب شیرینی خوردیم و حالا دیگه یه پا لب گور و یه پا لب مستراح اومدیم آخرین فیلممون رو با هم ببینیم خلاصه که چیزی نمونده بود از اونور صندلی بیفته که خب منم نباید کم بیارم رفتم دو تا صندلی اونورتر نشستم تا آقا به غیرت اومد ویه تکونی به خودش داد خلاصه که مردم مردای قدیم پسرای این دوره حال ندارن تنبونشونو بالا بکشن چه برسه که .. (حالا اینا رو شوخی کردما نگید این دختره عجب آکله‌یی اتفاقن اگه کسی تو سینما بخواد با من زیاد حرف بزنه دلم می‌خواد با لنگه دمپایی بزنم تو کله‌اش چه برسه به این که..) بازم زدم به صحرای کربلا .

به نظر من ستاره می‌شود هم درست مثل کنعان فیلم ولرمی بود (حیف اون موقع حسش بود در مورد کنعان بنویسم الان نیست پس بیخیل داداش) ستاره می‌شود به کارگردانی فریدون جیرانی نسبت به فاجعه‌ای که در  فیلم پارک وی به بار آورد فیلم قابل تاملی بود اما نه اونقدری که وقتی اومدی بیرون احساس خاصی داشته باشی. حالا من نمی‌دونم این جیرانی چرا گیر داده به فساد حاکم بردستگاه هنری ایران یا نویسنده‌ها (سریالی که چند وقت پیش از تلویزیون پخش می‌شد ) و یا اهالی سینما .

ستاره می‌شود فیلم بدی نبود اما خوب هم نبود ،قبول دارم که اصلن جذابیت بعضی از فیلم‌ها همین خنثی بودنشونه اما این فیلم در اون گروه هم قرار نمی‌گرفت، فیلم رنگ و بو و فضای خاص فیلمهای سینمای اروپای شرقی قدیمی رو داشت ،تمام زیبایی فیلم به بازی درخشان انتظامی بود که داستان همذات پنداری خود او با نقش در بعضی ابعاد تاثیر گذاری بازیش رو بیشتر کرده بود، امین حیایی دوست داشتنی هم همون غالب پسر لوده لوطی ماب چند نقش اخیرش بود ، از بازی آهو خردمند خیلی خوشم نیومد و اما آخر فیلم، جالبه که من بعدها فهمیدم انتهای داستان در فیلم بدون سانسور چیز دیگری بوده و اون پایان خیلی فیلم رو موثرتر می‌کرده متاسفانه ما باز هم رو دست خوردیم فکرشو بکنید سانسور در پایان فیلم از اون کاراییه که اصلن نمی‌شه بخشیدش من اگه کارگردان بودم تحت هیچ شرایطی نمی‌پذیرفتم و از خیر اکران فیلم هم می‌گذشتم حالا یه موقع می‌بینی تو فیلم دوتا ماچ و سه تا گرگم به هوا بازی بین زن و مرد داستانه می‌شه از خیرش گذشت اما ته داستان به خصوص در یک فیلم ایرانی یعنی همه فیلم ،بگذریم که معمولن بدترین گندها رو هم همون ته فیلمها و سریالها می‌زنن، به هرحال اونقدری بود که آدم به خودش فحش نمی‌داد که چرا اومدم سینما به خصوص که من در یک اقدام ولخرجانه با توجه به اینکه چهارشنبه بود و بلیط نیم بها هم نبود دو هزار تومان بابت بلیط پول دادم.

 امسال هم اون پسر کوچولو کلاه نمدی که شبیه صمدآقا لباس می‌پوشه ، بالای بیل بوردهای تهران کنارماهی های قرمز توی تنگ و سبزه نوروز ایران عزیزمون که روزی باشه که واقعن سبز سبز بشه و نه مثل حالا خاکستری رنگ ،با یه لبخند قشنگ عید مبارکی می گه(ببینید من حرف سیاسی نزدما بیخود حرف در نیارین منظور من این بود که انشاالله اونقدر بارون داشته باشیم که درختا جوونه‌هاشوون حسابی سبز بشه نه مثل امسال که از خشکی هوا سوخته و خاکستریه زبانمیبینید چجوری....هممون..... شده(با یه اصطلاح پسرونه خیلی بی تربیتی که واقعن برا اینجا خیلی مناسبه جاخالی رو پر کنید)  که جرات یک کلمه حرف رو هم نداریم !

 من برای همه بهترین آرزوهای دنیا رو دارم که اولیش سلامتیه و دومیش دلی خوش و پر امید، دیگه بقیه‌اشو برو واسه خودت شاد باشید و خوش بگذره.

/ 0 نظر / 24 بازدید