داستان من و بیسکوییت گرجی!

اول این داستان بر می‌گرده به شاید حدود بیست و خورده ای سال پیش. تابستون بود و منم طبق معمول تابستونا کلی کتاب داستان برا خووندن داشتم هنوزم کاملا یادمه یه کتاب از این قطع کوچیکا بود با برگای کاهی، اسم کتاب داستانهای خوب برای بچه های خوب یا یه چیزی تو همین مایه‌ها بود، داستان در مورد یه خدمتکار به نام گرتل بود که غذاهای خوشمزه ای می پخت و یه روز اربابش دیر کرد و اونم.. و بقیه ماجراها، حالا داستان رو نمی خوام براتون تعریف کنم شاید می خوام به خودم یادآوری کنم رگه‌های ناشناخته شده یی از شکمویی در وجودم پنهان بود که شاید با افزایش سن متبلور شد و من خیلی دیر کشفش کردم!

 مثلا دیدین وقتی یکی یه بیماری مزمن می گیره بعد دکترا میان ریشه یابی می کنن می بینن اون آدم تو چهار سالگی عادت داشته دماغشو محکم فین کنه و حالا تو پنجاه سالگی سرطان مغ..اد گرفته! خب طبیعیه که چیزهایی وجود داشته اما به صورت پنهانی و زیر پوستی طوری که کسی بهش فکر نکرده.

 گرتل تو اون داستان یه مرغ بریان خوشمزه پخته بود و یه شربت خوشمزه هم برا اربابش آماده کرده بود، تو داستان اینطوری اومده بود که گرتل شروع کرد تیکه تیکه مرغ بریون رو ناخنک زدن، بعدشم دید طاقت نمیاره همشو خورد و از اونجایی که تو آشپزخونه گرمش شده بود یه پارچ شربت خوشمزه و خنک هم که برا اربابش درست کرده بود خورد و لپاش حسابی گل انداخت. نقطه عطف داستان همین لپ گل انداختنه که از ایام قدیم نشان سلامتی و ثروتمندی و شادمانی بوده اما حالا ما می دونیم شاید نشونه فشار خون و امراض قلبی و عصبی مزاجی باشه! خلاصه که من هنوز داستانو درست و حسابی تموم نکرده بودم که پریدم تو آشپزخونه سراغ مامانم که من مرغ بریون و شربت می خوام تا لپام قرمز شه! مامانم که از اصل ماجرا خبری نداشت کلی تعجب کرده بود اما از اون جایی که مامان مهربونی بود برا شب مرغ بریون درست کرد و منم برای تکمیل فانتزیم حتی به نوشابه هم اکتفا نکردم و رفتم با شربت توت فرنگیی که مامانم تازه درست کرده بود برا خودم یه نوشیدنی خوشمزه درست کردم و شب با خیال راحت خوابیدم اما خب اینم بگم که همش فکر می کردم چرا لپام قرمز نشد !!

 نسرین هشت نه ساله رو همون جا می گذاریم و کلی می آییم تا می رسیم به یه روز کاری عادی تو یه اداره دولتی ، داستان این طوری شروع شد که آقای "ز "که آبدارچی اطاق ماست اول صبحی، در حالی که یه جعبه بیسکوییت گرجی سهمیه اطاقمون رو باز کرده بود با اشتیاق اولین پیش دستیی رو که پر از بیسکوییت کرده بود و خیلی هم با سلیقه چیده بود مفتخرانه روی میز من گذاشت غافل از اینکه منی که طبق معمول بعد از سورچرانی‌های ماه رمضون و ترک ورزش دچار قدری اضافه وزن شده بودم تیریپ رژیم برداشتم! بنابراین با یه ژست قرضی که معمولا مخصوص دختر منشیا و درو داف دوزاریهاست و اصلا هم تجانسی با مقنعه و مانتو گل و گشاد و روشنفکری من ! نداره یه قری دادم و گفتم نه! نه! لطفا برا من نذارید می ترسم چاق بشم بعدم در حالی که خیلی سعی می کردم یه کم پشت چشم نازک کنم تا ابعاد اروتیکتری! به خودم بدم ظرف رو پس دادم که همون طور که انتظار داشتم با کمپلیمان دو سه تا و نصفی همکار آقامون مواجه شدم که ای بابا شما که خوبی و از این حرفا و..بعدشم از اونجایی که تو اداره ما نمی شه زیاد از این حرفا زد یه سرفه کردم که یعنی دیگه نرید تو کار زیرکاری و تودوزی ما و قضیه رو همونجا فیصله دادم . 

این آبدارچی (البته همچین میگم آبدارچی یه پیرمرد مف مفی تصور نکنید بیچاره کلی با کلاسه و فوق دپیلم داره با کلی اطلاعات عمومی خفن!) ما خیلی باذوقه و مدام سرویس چای و نسکافه اش به راهه ،حدودا یک ساعت بعد بود که پیشنهاد نسکافه داد و منم که حسابی شور حسینی برم داشته بود و تو یه هفته گذشته اش روزی سه ساعت ورزش کرده بودم یه لکچر طولانی در مضرات نسکافه دادم و اینکه من چون اهل تلخ خوردن نیستم باید مقادیری شکر بریزم و ازین داستانا که دوباره دیدم همه گفتن واوووووووووو ، بابا تو دیگه کی هستی!

 اصولا از وقتی که تنها همکار خانم قسمت ما رفته یه جور احساس زیبایی کاذب بهم دست داده چون از اونجایی که آقایون به طور اعم مگسان دور شیرینی که ما خانمها باشیممژه هستند گاهی وقتا از سر پیسی دیگه به کیفیت جنس خیلی توجه نمی کنن و حتی اگه دستشون به نون خامه‌ای نرسه می تونن با یه نون قندی هم سر کنن و کلی هم حالشو ببرن ( البته مواردی رو هم سراغ دارم که نون سنگگ هم جواب داده اما خب انصاف داشته باشید من دیگه نون سنگگ نیستم!)، طبیعتا من هم از وضعیت موجود بدم نمی یاد و از ارتقا خودم از نون قندی به شیرینی خامه‌ای بسی مشعوفم و استقبال هم می کنم اینه که وقتی رییسمون که گوشه چشمی هم به ما داره از در اومد ادامه بحث رو در ارتباط با امتناعم از خوردن نسکافه خیلی غلیظ تر ادامه دادم و توجه بقیه رو به ابعاد مانکنانه!! خودم بیشتر معطوف نمودم.

 حدودای ساعت دو بعد از ظهر و بعد ناهار بود دقیقا ساعت مقارن با چای بیسکوییت بعد از ناهار، باورتون نمیشه که مدام داستان گرتل و اون مرغ بریون و لپای گل انداخت اش میومد جلو چشمم، درست شده بودم همون بچه هشت نه ساله همش احساس می کردم اگه موفق نشم در همون لحظه چایم رو با بیسکوییت گرجی بخورم جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد! کلی با خودم کلنجار رفتم و به خودم مباحث غلبه بر نفس و امساک و از این حرفا رو یادآوری کردم که بی خیال حالا چاییتو با قند یا خرما بخور اما اصلا جا نداشت .چنان شهوتی بر جانم مستولی شده بود که فکر می کردم تمام زندگی من به یک گاز بیسکوییت گرجی بستگی داره، حتما تبلیغات تلویزیونی شکلات و از این جور چیزا رو دیدید مدام صحنه‌ها جلوی چشمم تکرار می شد و از طرفی هم راهی نداشتم که تقاضای بیسکوویت کنم آدم باید خیلی بی ذوق باشه که فانتزی رو که آقایون  از اندام جنیفریش ساختن به این راحتیا خراب کنه! 

 اولش به بهانه این که قندم تموم شده به سمت کشوی محتوی خوراکیها توی آبدارخونه رفتم بعد اینکه همه کشوها رو چک کردم و چیزی پیدا نکردم به این نتیجه رسیدم که  تنها امیدم می تونه پیش دستیهای رو میز بقیه همکارا باشه، که اونم میسر نمی شد مگه اینکه برن خونه و من تو اطاق تنها بمونم. راستش کمی هم با خودم کلنجار رفتم که اینکار می تونه ابعادی از دزدی و دستبرد غیرمسلحانه داشته باشه اما خب طبیعیه که منم مثل بقیه آدما شیر خام خورده ام و وقتی دیدم نمی تونم از قضیه بگذرم شروع کردم به توجیه کردن خودم و با خودم گفتم معلومه که پای دزدی در میون نیست چون به هرحال این یک سهمیه عمومیه و من حتی اگه از میز همکارم هم بیسکوییت بردارم با کمی مسامحه در میزان اخلاقی حتی می تونه کار خوبی هم باشه چون اون کمتر می خوره و خب کمتر هم چاق می شه!

باید تا ساعت 2:30 صبر می کردم اما خب بعد اینکه پشت مانیتورم نشستم و زیر چشمی سعی کردم میز همکار روبرویی رو که یه پسر خیلی جوون و شکموو دیدی بزنم متوجه شدم توی بشقابش هیچ اثری از بیسکوییت نیست ! باور کنیدحتی عینک هم زدم چون فکر کردم با فاصله چهار متری که ما از هم داریم حتما نمی تونم خوب ببینم اما خب بعد از عینک هم هیچ اثری از بیسکوییتا نبود! درست مثل یه آدم معتاد که موادش دیر شده عصبی شده بودم پیش خودم حساب کردم که این پسره شکمو که عادت نداره ناهار بیاره حتما همه بیسکوییتا رو دو لپی با چاییش به جای ناهار کرده تو خندق بلاشعصبانی حالا دیگه تنها امیدم میز مجاور پسر شکمو بود که از زاویه ای که من نشسته بودم دیدی نداشت. تقریبا حدود ساعت دو و بیست دقیقه بود که آبدارچی و اون پسر شکمو خداحافظی کردن و رفتن .بعد چند دقیقه هم رییسمون اومد تو اطاقو یه دوری زد و دو تا مزه پروند و از اونجایی که عادت به اضافه کار موندن داره برگشت تو اطاقش. همه چیز آماده بود برا اینکه دست به کار بشم حالا تنها نگرانیم همکاریم بود که کارش جوریه که مدام اینور و اونور میره و عادتم داره تا ساعت هشت اداره بمونه! از اونجایی که هر آن ممکن بود درو باز کنه و منو سر میزش در حال دستبرد زدن به بیسکوییتا ببینه به خودم گفتم می تونی جستجو رو از تو آبدارخونه و با آرامش شروع کنی که هم مجبور به دستبرد به میز اون نشی هم به کام دلت رسیده باشی. بنابراین این بار با آرامش شروع کردم تک تک کشوها رو بازرسی کردن اما هیچ اثری از بیسکوییتا نبود بعدم یه دفه چشمم به سطل آشغال خورد و متوجه شدم آبدارچی بی رحم تمام بیسکوییتهای جعبه به اون بزرگی رو تقسیم کرده و جعبه اش رو هم انداخته توی سطل آشغال، حتما می دونید که در همه ِی ما آدما فرآیند عجیبی وجود داره و  اونم اینه که اصولا محرومیت حرص رو در ما قوی تر می کنه، ممکنه که اون احساس ما کاملا کاذب باشه اما وقتی که هست، هست و طبیعیه که جواب هم می خواد!

 منم که نه تنها از این قاعد مستثنی نیستم بلکه یکی از بدوی ترین موجودات آفرینش در مورد رفع نیازهای جسمانی و به طور اخص شکمانی هستم ! حالا باید به سمت میز همکارم می رفتم. اولش فکر کردم بهتره در رو از داخل قفل کنم و چون پایان ساعت اداره است مشکلی هم پیش نمی آد و می تونم راحت برم سر تک تک میزها و بیسکوییتها رو پیدا کنم. باور کنید الان هم که دارم می نویسم علت اون همه اصرارم رو نمی فهمم چون می شد برم خونه و یه کیک شکلاتی خوشمزه با یه چای تازه دم کنار مامان و بابای عزیزم با کلی قربون صدقه و نازو ادا بخورم اما خب اون موقع این حرفا حالیم نبود کاری رو که می خواستم باید انجام می دادم تا آروم شم.

 فکر می کنید بعد اینکه جرات کردم این ریسک رو که هرآن ممکنه همکارم در رو باز کنه بپذیرم، چی دیدم؟ روی میز همکارم نه اثری از بشقاب بود و نه بیسکوییت، یعنی بیسکوییتها و بشقابش رو چه کار کرده بود! زود فاصله گرفتم و با یه حالت عصبی و از سر یاس یه نگاهی به میز پسر شکمو انداختم و در نهایت ناباوری از زیر دستمال کاغذی سفیدی که روی پیش دستی افتاده بود و بیسکوییتها رو استتار کرده بود گوشه یک بیسکوییت گرجی رو دیدم که وقیحانه و فرصت طلبانه انگار که منتظر بوده تا ضعیف النفسی من رو به رخم بکشه داره بهم پوزخند میزنه. نمیتونم خوشحالیم رو براتون تو صیف کنم. طبیعتا باید به سمت بشقاب یورش می بردم اما خب من محافظه کار تر از این حرفام. بنابراین درست مثل یه شیر که طعمه اش رو به دام انداخته و دلش می خواد لذت خوردنش رو به تعویق بیندازه به سمت میزم بر گشتم و به خودم فرصت دادم چند لحظه ای با حس خوشی ناشی از پیروزمندی برم تو خلسه. بعد اولش به خواهرم زنگ زدم تا خوشحالش کنم چون قبلش با استیصلال ماجرا رو براش تعریف کرده بودم و می دونستم با شناختی که از من داره الان کلی نگرانمه ! بعد فکر کردم که باید عاقلانه بری جلو، فکر کن این همکارت خیلی سال پیش درست در بدو استخدامت در حال رد و بدل بوسه عاشقانه پشت میز دستگیرت کرده بود کلی زحمت کشیدی تا از خودت یه تابلو شسته رفته از یه خانم متشخص و متشرع ارائه بدی حالا احمقانه است اگه بیگدار به آب بزنی و این تصویر مقدس رو دوباره با دستبرد به بیکسوییت های میز یه همکار مخدوش کنی.

بنابراین دوباره بر گشتم سر جام، لحظه عجیبی بود شاید توی فیلمها دیده باشید مثل لحظه هایی که باید تصمیم بگیری حیثیت رو با پول عوض کنی یا مثلا فیلمای مافیایی یا چه می دونم ربط داره یا نه، نعوذبالله حتی یاد شبی افتادم که امام حسین (ع) چراغا رو خاموش کرد تا هرکی می خواد بره و بعضیها نتونستن بمونن و راه نفس رو رفتن! خب مگه من کی بودم ؟ من نسرینم، یه آدم خیلی متوسط ، نباید زیاد از خودم توقع می داشتم!

بنابراین به سمت در اطاق رفتم و تمام راهرو ها و درهایی رو که به سمت اطاق ما منتهی می شد رو بررسی کردم و با محاسبه میزان مسافت و شتاب و کمی از قوانین فیزیک که یادم مونده بود خیالم راحت شد که حتی اگه همکارم همین الان پیداش بشه تا بخواد بیاد تو من بیسکوییت رو برداشتم و سر جام نشستم، بنابراین در چشم به هم زدنی خودم رو رسوندم به میز پسر شکمو ! دستمال رو کنار زدم و یه بیسکوییت گرجی با اون لوزی لوزیهای مشبک و صک...ثیش رو تو دستم قایم کردم و به طرف میزم برگشتم.با این اوصاف با خودم فکر کرده بودم حتی اگه کسی اومد داخل می تونم وانمود کنم داشتم دنبال سی دی پرینتر می گشتم و غفلتا به میز اون همکار رسیدم!

نمی دونم که چطوری باید احساسم رو توصیف کنم، حدودای ساعت سه بود که در حالی که چای پررنگی برای خودم ریخته بودم یه گاز محکم به بیسکوییت زدم که دیدم آه از نهادم در اومد. با دندونایی که تازه سیمش رو عوض کرده بودم نباید بیسکویت گاز می زدم. اگه فکر می کنید اون گاز برای من کمتر از پنجاه هزار تومن آب خورد باید بگم اشتباه می کنید، چون فرداش رفتم پیش دندان پزشکم و اونم بابت نصب یکی از براکت های کنده شده و تنبیه من پنجاه هزار تومن ازم گرفت، این بود پایان شکم بارگی و نفس پرستی یک آدم خیلی متوسط!!

 

/ 0 نظر / 26 بازدید