از تو و عشق

عشق، دوست داشتن، خاطر خواهی و یا هرچه که بشه باهاش اسمی روی کشش عاطفی و فیزیکی بین یک زن و مرد گذاشت از اون مباحثیه که می شه در موردش هزاران بار نوشت بی اینکه رنگ کهنگی یا تکرا ر بگیره.

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب         کز هر زبان که میشنوم نامکرر است

من همیشه و همه جا با سربلندی گفتم که عاشق پیشه‌ام و به این موهبت بالیدم. اگر روزگاری بود که گاه در بین آدمهایی که عشق رو نشانه ضعف یا کمبود میدونستن قرار می گرفتم و ممکن بود از سر بچگی عقب نشینی کنم یا تو خلوتم نگران بشم که نکنه من اشتباه می کنم اما امروز با ایمان معتقدم شالوده هستی بشر، عشقه.

 بعد از گذر سالها خوشحالم که بگم حالا عشق رو با مفهومی که اولین بار تجربه کردم، رشد دادم و بزرگ کردم و یاد گرفتم عشق ورزیدن به کل هستی رو، با نوشیدن یک جرعه چای، با بوسیدن پاهای کوچیک یه نوزاد و حتی گیر کردن تو ترافیک داغ و خاکستری عصرهای تهران دودزده اما عاشق، یقینا روزهای زیادی هست که کم میارم، روزهای زیادی هم هست که خسته می شم اما این روزهای تلخ، تنها روزهایی هستن که عشق ورزیدن به زمین و خدا رو فراموش کردم.. 

اونچه که برای اولین بار من رو با مفهوم عشق آشنا کرد چیزی جز یک عشق زمینی که درسنین ابتدای جوانی با اسم عشق هورمونی می شناسنش نبود، علیرغم عاشق مسلکی که در خودم سراغ دارم اتفاقا بسیار وسواس گونه انتخاب کردم، بسیار زمان برده که دل ببندم و بسیار هم زمان برده که دل بکنم برای همین تعداد دفعاتی که واقعا دل سپردم نسبت به آدمهایی که در زندگیم باهاشون آشنا شدم خیلی کمه.

 امروز دلم خواست که اینجا بگم بعد از گذشت حدود بیست سال از زمانی که من این میوه ممنوعه بهشت رو برای اولین بار گاز زدم و از بهشت آرمانی به بهشت واقعی قدم گذاشتم! تنها یک بار عشق رو با جوهر واقعی خودش لمس کردم، تنها یک بار بود که دل سپردنم چرتکه نداشت اگر چه با چرتکه و ترازو هم از قیمت کم نمی‌آورد، تنها یکبار بود که دیوانه وار دوست داشتم و در عین حال تنها یک بار بود که در نهان با خودم در انکار بودم، انگار که خجالت می کشیدم از این دیوانگی

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم                      بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

اولین بار دل سپردم چون اولین بار چاره ای از دل نسپردن نیست! دل میره چون باید رفتن رو یاد بگیره.. مثل کودک نوپایی که مدام موقع راه رفتنهای اولینش به اینور واونور می خوره، با این حال ازقضا آدمی رو انتخاب کردم که تمامی سلیقه ی من رو در خوش داشت خوب بود، خوبه خوب، حالا هم مطمئنم که خوبه، که زندگیش، زنش بچه‌هاش و برق خوشبختی تو نگاهش در کنار اونها میگه که اشتباه نکرده بودم، اما همه چیز برای من حساب شده بود. 

وقتی برای بار دوم درهای دلم رو باز کردم دلم کشف آدمی رو می‌خواست که خودش رو دریغ می کرد از من. پنهان و رمز آلود با علایقی مشترک که من رو گاه متوجه همزاد بودگی ما می کرد، برای منه کودک دل، صندوقچه ای بود که اسرارش از من پنهان مونده بود، گاه می ایستادم و می دیدم تمام اهتمام من شده که در اون صندوقچه رو باز کنم بی اینکه به این بیاندیشم آیا اونچه که اونجا پیدا می کنم برام دلپذیر خواهد بود یا نه. او هم خوب بود و حالا خوشبخت می بینمش و این روزها مثل برادر و دوستی قدیمی برام عزیز و ارزشمنده.

اما مدتهاست، مدتهاست که فکر می کنم قصه عاشقی در من به بلوغ رسید وقتی که سومین بار بی محابا عاشق شدم، نه عشق به رنگ چشمها بود، نه دلخوش بودن به هم زبانی و هم نژادی و نه دل بستن به چرب زبانی. اما رفتم و این رفتن ماندگارترین رفتن  زندگی ام شد، از این بی محابا رفتن، از این دیوانگی کردن خوشحالم، از اینکه چیزی وجود داشت و من پیدایش کردم ورای همه محسوسات ظاهری. برای این کشفم برای همدلی شیرینی که از همزبانی شیرینتر شد و برای همه تلخکامیهایی که به تلنگری شیرین می شد برایم قدردانم. قدردانم از لمس این عشق و جنس کاملا زمینی آن. انگار آتشی بودم که خاک آرام آرام خاموش و خنکم کرد، زمین شدم و آنقدر زمینی شدم که یاد گرفتم می توانم بارور بشوم از همه عشقهای روی زمین

گاهی وقتا یه آدم بی اینکه بدونه می بخشه و بی اینکه بدونه دریغ می کنه و من این بخشایش رو از کسی گرفتم که نمی دونم خودش می فهمید که می بخشه یا نه اما دل من جوانه های سبزی رو از او دزدیدند که حالا درختهای تناوری شدند که دیگر نمیشود بریدشان حتی اگر ثمره شان میوه های تلخی باشند.

 چند وقت پیش مطلبی رو از یک دکتر روانشناس می خووندم در رابطه با قصه عاشقی آدمها اون گفته بود که قصه عاشقی آدمها با هم فرق می کنه یکی عشقش باغبان گونه است که مثلا دوست داره کنار یکی قرار بگیره دوش به دوشش زندگی رو بسازه و بعد به انتظار محصول بشینه، یکی افسانه ای و پریوار به عشق نگاه می کنه همه چیز باید فرا زمینی باشه و ..خلاصه تقسیم بندیهای جالبی بود، من اما فکر کردم اینبار عشق رو در صمیمیت و در عریانی روحها پیدا کردم و این هنوز برام خیلی لذت بخشه که بتونم کنار آدمی همه چیزم رو بگم بی اینکه نگران باشم مبادا کشف شدنم از جذابیتم کم کنه، مبادا صداقت و بی پیرایگیم از سرحماقت دونسته بشه، مبادا از عشق گفتنم اون رو اونقدر پر کنه که از من سرریز بشه و به دنبال پر شدن از دیگری باشه، از اینکه خاضعانه تونستم عشق بورزم بی اینکه غرورم رو از دست بدم خوشحالم و مغرور و قدردانم از صداقتی که بارها من رو روند اما متنفرم نکرد، قدردانم از عشقی که هیچوقت کهنه نشد اگرچه سالها برش گذشت، هیچوقت گسسته نشد اگر چه بارها گسست بی اونکه به پیوندی ماندگار فکر کنه.

و امروز در روز تولد کسی که طعم بی پیرایه عاشق شدن رو دانسته یا نادانسته به من بخشید خوشحالم از به دنیا آمدنش و آرزو می کنم او هم، هم قصه باشه با من در چشیدن لذت این بی پیرایگی.

/ 0 نظر / 25 بازدید