شهود گوسفندکی!

اینکه یه مدت نسبتن طولانیه که نمی‌نویسم بیش از هر چیزبه دلیل تنبلیه به اضافه یه جور بیخیالی نه چندان باحال، یه جور بی‌تفاوتی به همه چیز انگار که هیچ چیزی تو دنیا اونقدرا مهم نیست که بشه بهش فکر کرد و در موردش نوشت، این مدلی دنیا رو دیدن،  یعنی رفتن تو فاز گوسفندوارگی، برای آدمی مثل من نه تنها علتش افسردگی یا چیزی از جنس افسردگی نیست، بلکه یه جور شهودتعجبیه جور رسیدن از همه چیز به هیچ چیزه! همونطور که مولانای بزرگوار میگه ‌از بی کسی به کس رسیدم.

به هرحال اگه شما فکر می‌کنید بع‌بعی جماعت شهود حالیش نمیشه کور خوندین از همه سیمرغا و هدهدا و طوطیا که راه به راه تو ادبیات ایران تحویلشون گرفتن بیشتر میفهمه!

البته تو این مدت در مورد فیلمای فاجعه بار اخیر سینمای ایران زیاد نوشتم اما شنیدین می‌گن یارو رو بستن، مثلن دختره هرکی میاد خواستگاریش می‌گه نه، یا پسره بعد کلی دادار دودور و لی‌لی حوضک و ده بیست میلیونی خرج عروسی نمی‌تونه از پس وظایف دامادیش بر بیاد! فکر کنم یکی هم یه دعایی جادو جنبلی چیزی کرده وبلاگدون منو بسته! یعنی می‌نویسم اما همچین که می‌خوام پستش کنم نمی‌شه .

کلن مدتیه نسبت به خودم، آدم توداری شدم و این تغییر برام یه جورایی جالبه.جوری که با خواهرم که روزی چند بار بهش زنگ می‌زدم و حتی بهش اطلاع می‌دادم اضافات بینی محترمه رو با چه روشی معدوم کردم هم! خیلی راجع به خودم حرف نمی‌زنم، با دوستای صمیمیم هم همینطور، اصلن حرفم نمی‌یاد نمی‌دونم انگار بزرگ شدم مثل آدم بزرگا با همه چیز سنگین و موقر رفتار می‌کنم نمی‌تونم بگم این حالتم رو دوست دارم فقط تجربه جالبیه که امیدوارم هرچه هست موقت باشه، من اون دختر کوچولو درونمو خیلی دوست داشتم که مثل آدم بزرگا فکر می‌کرد اما واکنشاش به همه چیز به سادگی و کم تحملی یه دختر بچه قهرقهرو بود .

گاهی وقتا شبا که نوبت اتوبوس سواری آخر شبه و یه باد ملسی تو اتوبوس خلوت که من و هدفونمو و بسته مانچی فلفلیم تنها ساکنانش هستیم می‌پیچه دلم از این همه بی‌رویایی خودم می‌گیره، وقتی ترانه‌یی گوش می‌دی که باشنیدنش دوست داری دلت برا عشقت قنج بره، اما دستای خالیت پیش دلت شرمنده می‌شه، وقتی یه آهنگ شاد تو گوشت دی‌ریم دارام می‌کنه و تو دیگه تبدیل نمی‌شی به اون دختر رویایی که برای خودش می‌رقصید و قربون صدقه خودش می‌رفت، از این همه بی‌تعلقی مایوس می‌شی،سالها بود دیگه شعرم نمی‌یومد و حالا دیگه هیچیم نمی‌یاد مال سن و ساله؟!

 مال بی عشقیه.. اونم برا دلی که اهلیه عشقه از وقتی نوزده بیست ساله بوده.  دنیای من کوچیکه، واقعن کوچیکه، من اهل دلشوره‌ های عشقم، اهل عاشقیت، اهل گداختن با شراره‌های نا‌خودآگاهی که هر دل بستنی به جون آدم می‌اندازه، بهش معتادم، درسته هروقت خواستم کنارش گذاشتم اما جای خالیش یه گوشه از وجودمو بی حس و کرخت کرده، نه که دردی برام بیاره که امونمو ببره نه! همه چی آرومه اما آرامشی با طعم گس و نه شیرین! اونم برای آدمی که ذائقه‌ش شیرین پسنده

 بعضی وقتا که به درس خووندن فکر می‌کنم دلم قلقلکش میاد، رویا می‌بافم گیس تا گیس، رنگارنگ، طلایی و ابریشمی اما آدمی از جنس عشق و رویا که همیشه در حال جنگ بوده، جنگ دلش با منطقش، غرورش با وسوسه‌هاش، تمناهاش با نبایدهاش، اهل آرامش نیست. درسته که حالا دیگه دل و سر هر دو سلاحشونو زمین گذاشتن و دارن با هم مدارا می‌کنن اما من با این مدارای بی زدو خورد حال نمی‌کنم، با این ذهن آروم و سر به زیر حال نمی‌کنم....

 امروز تو وبلاگ عاشقانه‌های نرگس و امیر،امیر نوشته بود: 

مدرک دکترا، مقالات و کتب علمی، در یک اقتصاد نابسامان دارای دو شغل خیلی خوب، با درآمد خوب و همکاران خوب، کارت سبز سرزمین فرصتهای طلایی، دوستان خوب و اتومبیل بی-ام-دبلیو ۵۳۰ آی، و خانه ای در بهترین نقطه شهر که بزودی خواهم خرید. دوست داشتید جای من می‌بودید؟


اگر شب هنگام آغوشی گرم و مهربان در انتظارتان است، حاضرم جایم را با شما در چشم بر هم زدنی عوض کنم.

نمی‌تونم بگم حرف من هم از این جنسه چون دیگه اعتقادی به آغوش گرم هم ندارم، هر کسی آغوش خودش و بر اساس اعتقاد همیشگی من رختخواب خودش براش گرمترین، بی ادعاترین و پذیرا‌ترین آغوش دنیاست اما می‌ترسم، می‌ترسم این بی نیازی بعدها باعث انزوام بشه و منجمدم کنه، اون کارتونه یادتونه اون ملکه قلب یخیه که دیگه نمی‌تونست کسی رو دوست داشته باشه اینه که نگرانم می‌کنه..

(بابا بی خیال) اونم نگرانی نداره، هر آن کس که دندان دهد نان دهد! اگه علی ساربونه خودش می‌دونه  شترو کجا بخوابونه! ما مسلمونای اهل توکلشیطان همیشه یه گریزی برای تنگناهای زندگیمون داریم خوش به حال خودمون (صلوات ختم کنید، حاجی تسبیح بدم خدمتتون!!)

 بدیه من اینه که دیر دل می‌سپارم، دیر دل می‌کنم و وقتی هم کندم به قول آرایه بدجوری با تبر به جون کسی که دوستش داشتم می‌افتم، اونقدر خردش می‌کنم که وقتی خسته و عرق‌ریزون پشیمون می‌شم از شکستن، و دلم می‌خواد از اون آدم یه مومیایی درست کنم بذارم تو کلکسیونم تا هر وقت دلم خواست یاد ایام قدیم بیافتم و یه اشکی و سوزی داشته باشم و خلاصه فاز بگیرم دیگه چیزی از اون آدم باقی نمونده  تیکه‌ها اونقدر خرد وخاک شیر شدن که دیگه هیچ جوری نمی‌شه بمشون زد، علتش رو خودم خوب می‌دونم، خوب یا بد غرورم که زخمی بشه به قول مامانم شیخ و مولا نمی‌کنم شاید تو این مسئله کمی مردونه‌ام می‌دونم که بده به قول بابام زن نباید غرورش مردونه باشه اینو همیشه به مامانم می‌گه زن باید زن باشه.

چند شب پیشا داشتم بر می‌گشتم خونه، یه گلچین برا خودم درست کردم از ترانه‌‌هایی که تو اداره دانلود کردم، دونه دونه آهنگایی رو که یه دنیا احساس دارن گوش می‌دادم اما هیچی نداشتم که بهش فکر کنم یه جورایی از دست خودم شاکی شدم به خودم گفتم الاخ! تو که چند تایی آدم جدی تو زندگیت داشتی برا چی باید اونقدر با بولدوزر به جونشون افتاده باشی که حالا اینطوری دستت خالی بمونه! البته یه دلیل مهم دیگه‌اش این بوده که همیشه از زنها و مردهایی که عشق یک آدم دیگه رو به زندگی مشترکشون می‌بردن و تا دختر پسرشونم داماد می‌کردن آه اون یارو رو می‌کشیدن که اگه فلانی بود اینطوری بود اونطوری بود متنفر بودم، حتی از همون سن کم

برا همین با خودم عهد کردم هر آدمی با رفتن خودش خاطرات خوبش هم باید نابود بشه و واقعن هم با ورود یک آدم جدید، قبلی قلع و قم شده می‌رفت قاطی اسقاطیا.

 حالا بعد این همه وقت و مین گذاری‌های متعدد زیر پای آدمهای قبلی زندگیم که بعضی‌وقتا تازه قضیه انتحاری می‌شد و خودم هم باهاشون می‌رفتم هوا، به این رسیدم که این کار من خوبه تو بعد کاربردی و منطقی زندگی، تو بعد دلکیش باید درست مثل همون ترانه‌ها یه آرشیو توپ از آدمایی که دوستشون داشتی، داشته باشی و بذاری به فراخور زمان و مکان یکیشون بهت فاز بدن .

راستش پیرو این مرام و مسلک هیچ وقت هیچ چیزی هم بحث حرمتی برام پیدا نکرده یعنی راحت می‌تونم عطری رو که کس دیگه برام خریده استفاده کنم برم سر قرار با یه آدم جدید و یه سینمای خاص رو با آدمها مختلفی رفته باشم و ککم هم نگزه ،البته اگر صادق باشم باید بگم در مورد اولین عشقم هنوز سمپاتی خاصی دارم و هیچوقت دست خودم نبوده اما موضوع درحد سمپاتی باقی مونده و هیچوقت به حسرت به‌دلی نکشیده، باید باور کنید این مسئله نیاز به دنائت و پستی خاصی نداره؛ نه! حرمت رو باید برای رابطه‌ای نگه داشت که اگر حرمت داشت ماندگار می‌شد، این عین شرافتمندیه و نهایت نامردی در اینه که تو دلت با دیگری باشه و دستت تو دست دیگری.

 با تمام این اوصاف زندگی برای من همیشه پر است از زیبایی، پراست از عشق‌های تازه از راه نرسیده که درست مثل نامه‌های باز نشده وسوسه ‌ا‌نگیز و غیر قابل پیش‌بینی اند، پر از کشف و شگفتی و شکفتن از عشقهایی خبر نکرده...  

/ 0 نظر / 21 بازدید