راستی چی شد اینجوری شد..

اینکه پستم رو با این عبارت شروع کنم که ننوشتم چون پای نوشتنم در گل مانده بود! هم دروغه هم راست، توی این چند ماه بارها نوشتم اما توی آرشیو منتشر نشده ام باقی موند، هیچ دلیل خاصی نداشت جز تنبلی، جز بی حالی، جز اینکه نخواستم رنج فکر کردن رو هم به رنج های دیگه اضافه کنم. اما این روزها و اینکه چرا دوباره دلم خواست بنویسم اینه که حالا خودم رو سوار بر قطار تند رویی می بینم که فقط نگاه می کنه بی اینکه صحنه ای میخکوبش کنه، می شنوه و می بینه بی اینکه گلایه ای کنه. شده ام عابر بی هدف و سرگردان زندگی، گاهی دل مشغول و گاهی بی خیال، گاهی عاشق و گاهی فارغ، بی حس و حال و دمدمی مزاج اما آزاد و رها، می دونم معنویت وجودم رو گم کردم، خیلی ساله.. تقصیر کیه، آیا گذر عمر بود، آیا سال ها همراهی با کسی بود که پاش حسابی رو زمین بود و منم عادت داد به زمینی زندگی کردن و فکر کردن، هرچی بود منم اهلی زمین شدم، مادر زمین بهم آرامش داد و حالا دیگه فکر کردن به ابرها و آسمون منو می ترسونه.گاهی وقتا فکر می کنم کاش اون آدم زمینیه منو سفت گرفته بود تا دیگه هیچ وقت هوس از زمین بلند شدن رو نمی کردم و مثل حالا معلق میون زمین و آسمون نمی موندم که نه دیگه اینجا جام باشه نه اونجا..مثل حوایی که گول آدم رو خورده باشه! (حالا چرا همیشه حوا گول زده باشهزبان) اومده باشه زمین، اما حالا هرچی می گرده خبری از آدم نیست.

در طی ده سالی که اینجا می نویسم هیچ وقت نشد یک پست اسفندی برای خداحافظی از سالی که گذشت نداشته باشم برام یک جور سنت شده بود و من آدم سنت شکنی نیستم، حتی با خودم. اما برای سال نودوسه ننوشتم چون باهاش قهر بودم، چون آدم وقتی کسی رو دوست نداره دیگه باهاش خداحافظی نمی کنه که . اما انگار این ننوشتن مثل یک بغض فرو خورده توی گلوی من موند تا امروز که می خوام قورتش بدم چون کاملا جویدمش مثل یک بادوم تلخ که گاه ناگزیری از خوردن و قورت دادنش برای تجربه شاید، شیرینی بادومی که تازه در دهان گذاشتیش.نودوسه خوب نبود چون من رو ذوب کرد منی از من نذاشت و همین الان هم می گم خوب بود، به همون دلیل که منی باقی نگذاشت. حالا خودم رو باقیمانده ای از یک توده انسانی می دونم که حسابی درهم لهیده شده، چرخ شده و بعد از طی یک دوره دل به هم زن، معجونی یکنواخت و ورز داده شده است که آماده است که تبدیل به یک موجودیت تازه بشه. شاید هم این فرآیند اینقدرها هم ناخوشایند و چندش آور نبوده، گذری بوده مثل گذر ابراهیم از آتش (البته بلاتشبیه ما کجا و مقام ابراهیم کجا )اصلا شما فکر کنید مثل گذر سیاوش از آتش.

حالا که گذشته فکر می کنم چرا اون روزها اونقدر تلخ در من گذشت؟ آیا چه اتفاقی بود جز یک پوست اندازی ناگزیر، آیا جنونی بود که طی شد، آیا دیوی سیاه بود که منو تو چنگال خودش اسیر کرده بود و نمی گذاشت که فرار کنم یا اینکه طلسم بدشگون یک جادوگر بد سیرت بود،  البته که بیرون سیستم صحیح و سالم بود و کار خودش رو انجام می داد اما روزها بود که اون دیو سیاه مثل یک عاشق زشت صورت من رو به یک عشق بازی اجباری محکوم کرده بود و مجال رهایی نمی داد. همیشه توصیف کردن تلخی و یا حتی شیرینی بعد از طی شدن دوره اش واقعی تر و منطقی تره و جالبه حالا که دارم توضیح می دم هیچ توجیه منطقی برای اون دوران ندارم جز اینکه به شکل احمقانه ای زندگی رو برام تلخ کرده بود.حالا که نشسته بر کنار، بازی رو نگاه می کنم، می بینم چیزی غیر از این نبود که من خودم رو سپرده بودم به دیگران، به نگاه های آدمهای دور و بر؛ به قوانین جوامع انسانی، به باید ها و نباید های حتی شاید طبیعی و مرسوم میان آدمیان، مثل یک آدم خسته از پیکار، خودم رو به عمد آماج تیرهای دیگران می کردم چون دوست داشتم هرچه زودتر تیر خلاص رو بخورم و از صحنه نمایش خودم رو کنار بکشم، شاید تنها به خاطر خستگی و تنبلی

اینکه هر آدمی خودش رو باور کرده باشه با داشته ها و نداشته هاش درس خیلی آسونیه که در عین آسونی خیلی زود هم از ذهن فرار میکنه، حداقل برای من درس تکراریی بوده که بارها تجربه اش کردم و باز فراموشم شده، زیاد شنیدم و خووندمش اما یادگیری و ملکه ذهن شدنش کار آسونی نبود. دوباره یادش گرفتم ...متر دیگران رو از هیکل و قواره خودم کنار گذاشتم. من همینم با همین قد و قواره و با همین حجم و ظرفیت، واقعیت خودم رو قبول کردم اینکه فرق می کنم،حتی با نزدیک ترین و عزیزترین آدم زندگیم؛ خواهرم ؛ که ابایی ندارم از درمیون گذاشتن ریزترین و نادیده ترین درماندگی هام.من همیشه این رو به اطرافیانم می گم، خیلی مواقع آدمهایی رو می بینی که مثل تو لباس پوشیدن، دارن رو دو تا پاشون راه میرن، بهت لبخند می زنن و معاشرت می کنن اما اینکه درون اون آدم چه اتفاقاتی افتاده و ته مونده اون آدم از مجموع اون اتفاقات چی نصیب تو می کنه خیلی رمز آلودتر از اونیه که بشه فکرش رو کرد، پس تفاوت هامون رو بشناسیم و بعدش خودمون رو باور کنیم. مشکل من همیشه این بود که هم خواستم مثل خودم باشم هم مثل همه، خواستم همه جا بازی باشم، تو جمع مذهبی ها، تو جمع لامذهب ها، بین عرق خورهای حرفه ای ،بین معتکفای واقعی، بین خونه دارو بچه دار، روشنفکر بی خیال و.... نه که خود شیرین باشم یا به هررنگی در بیام من همیشه رنگ خودمو داشتم اما دلم می خواست تو همه بازیا هم باشم انگار که تو بچگی کم بازی کرده باشم. حتما اون جک رو شنیدین که به یه یاروی همشهریی می گن چرا وسط جوب خوابیدی می گه می خواستم در جریان باشم با همون لهجه یارو بخونید حالا منم می خواستم در جریان باشم فقط همین. ولی این برام گرون تموم شد.

اینکه من آدم صمیمیتم، آدم زود ارتباط گرفتنم یا هرچی، بحث دیگه ایه که قسمت اعظمش ژنتیکه و قسمتی اشم ذاتیه. کلا آدما رو دوست دارم و خودمم گاهی وقتا از این حجم دوست داشتن و تعلق پیدا کردن تعجب می کنم، حتی آدمهایی رو هم که خط می زنم باز دوست دارم، مدام خواب هم کلاسی ها رو دیدن و دلتنگشون شدن همسایه ها و هر کسی رو که می شناسم، نه که خیلی نایس باشما نه، کلا ته تهش منطق مشمئز کننده ای دارم که با این حجم دوست داشتن نمی خونه، اما خب دوست داشتنو دوست دارم، هیچ وقتم نشد دلم جا کم بیاره. اما اینکه بخواهی فکر کنی می تونی لباس همشونو بپوشی راه بیافتی تو خیابون نه، داستان دیگه ایه که من تازه یادش گرفتم! خب، حتما خنگ بودم که اینطوری فکر می کردم و به اندازه عمر یه آدم طول کشید تا یادش بگیرم اما فکر می کنم بالاخره خر فهم شدم.اینکه به قول معین راستی چی شد اینجوری شد، مهم نیست. مهم اینه که اگر از اول هم اینجوری نبود، (که یقینا بود که اینجوری شد ) حالا اینجوری شد و من حتما اینجوری رو دوست داشتم که اینجوری شد. خودم فهمیدم چی گفتم، ببخشید اگه شما نفهمیدین.

بالاخره اون متر لعنتیه عاریتی رو که باهاش لباس هایی می دوختم که سایز من نبودن گذاشتم کنار، من اینم. مثل اینایی که شما هستین اما یه این دیگه. اینی که خیلی چیزا رو که دیگران رو خیلی خوشحال میکنه،  خوشحالش نمی کنه و خیلی چیزها یی  که اونو خوشحال می کنه دیگران رو نه .می دونم خیلی ساده است اما بگذارید به حساب اینکه آیکیوم پایین بودهچشمک حالا با این متر جدید که سانتیمتر و میلی متر و از اینا نداره اما یه چیزای دیگه ای داره دارم برا خودم لباس می دوزم بدم نیست شاید یه چیزی ازش دربیاد که دیگه قواره تنم باشه.گاهی وقتا شاکی می شم از اینکه خدایا چقدر کم.  همه این شصت هفتاد سال شاید فرصت شه فقط قانونای بازی رو یاد بگیریم، تازه آدم دلش میخواد وقتی بازیو یاد گرفت چند دست بازی جانانه بزنه حالشو ببره، پس چرا اینقدر زود سوت آخرو می زنی!!

/ 0 نظر / 19 بازدید