از روزمرگی‌ها!

دیروز یه مهمونی فامیلی بودم، از این فامیل‌های سببی که ممکنه چند سال یه بار ببینیشون، مثلن تو یه عروسی یا خدا نخواد مجلس.. تو این جور مهمونی‌ها آدم خیلی دلش می‌خواد( یا شایدم من اینطوریم) که کسانی رو که قبلن می‌شناخته همون شکلی ببینه که سالهای دور دیده، بچه‌ها همونطوری کوچولو باشن، میانسالها پیر نشده باشن و هیچ کدوم از پیرها هم نمرده باشن و... اما واقعیت این بود که خیلی از  خانمهای خوش آب و رنگ اون سالها دیگه خوش آب و رنگ نبودنناراحت دیگه خبری از ناخنهای بلند و لاکهای قرمز و براق، موهای بلند طلایی و مشکی و صورتهای بزک شده و پر ازلبخند نبود، مردها اخمهای وسط ابروشون کلی عمیق شده بود و موهاشون اونقدر کم پشت شده بود که با خودت فکر می‌کردی پاییز واقعی رو باید تو کله مردها بعد از میانسالی دید! از اون ور دختر کوچولوها برا خودشون خانمهایی شده بودن با پوست های شاد و لبهای خندان و با برق نگاههایی که تو می‌دونستی چه رازهای مسحور کننده‌ای  پشتشونه، آقا کوچولوها هم با ریش و سبیل‌هایی تنک که از ته تراشیده بودن حسابی حس مرد بودن برشون داشته بود و با هیکل‌های نپخته و دیلاق جوری رو زمین راه می‌رفتن که تو می‌تونستی حدس بزنی تو خیال خودشون آرنولدن و دارن می‌رن دختره رو از دست اون مرد جیوه‌ایه نجات بدن و منتظر هزار شادی از راه نرسیده وقت کشی می‌کنن.

واقعیت اینه که بیشتر از اون صورت‌های گرد و خاک پیری گرفته که بعضی‌ها با عمل کشیدن پلک و ژل و تتو و.. سعی کرده بودن جوون نشونش بدن و خب البته کار بدی هم نکرده بودن دلهای خسته و چشم‌های بی رمق وخالی بود که از پشت صورتهای جوون شده باسمه‌ای به آدم دهن کجی می‌کرد.

گم شدن تو جاده یکنواخت روزمرگی و دچار شدن به اون، حرفهات رو محدود کردن به نقل قولهای دختر و پسرات از اینترنت و روزنامه، یه جور گنگی و منگی که هیچ تلاشی برا پنهون کردنش نمی‌کردن، خانم‌هایی که یه زمانی مثلن به روز بودن و نسبت به زمان خودشون تحصیل کرده مغزشون در همون سالهای کودکی تو باقی مونده بود، مردها که دیگه رسمن همه جوره تعطیل بودن، با شونه‌هایی افتاده و آویزون و چشم‌هایی همچنان حریص که در حسرت هوس‌های جوونی دو دو می‌زنه و نا امید از همراهی بقیه اعضای بدن! دلش رو تنها به حظ بصری لحظه‌ای راضی می‌کنه ! 

شب که مثل همیشه تو خلوت قبل از خواب فکر می‌کردی غمگین بودی، از خودت می‌پرسیدی منم یه روز اینطوری فسیل می‌شم؟ یعنی یه روزی هم می‌رسه که فلان دختر کوچولو فامیل وقتی منو ببینه با خودش اینطوری فکر کنه ؟

راستش چیزی که بیش از همه غمگینم کرد تنها فکر کردن به بعد ظاهری قضیه نبود گاهی وقتا شاید بشه به ضرب و زور عملهای زیبایی و ژل و بوتاکس یا به قول یک از همون خانم‌ها با لیراک و رک و لانکوم صورت رو راست و ریست کرد یا شایدم با ورزش بشه بدن رو تا حدی رو فرم نگه داشت اما مغز آدم چی؟ یا دل رو چه طوری می‌شه پر شور نگه داشت؟

یاد اون ترانه ویگن محبوبم افتادم                 دلم ای دل عاشق نذار تنها بمونی 

                                                            دیگه چشماتو واکن ببین رفته جوونی

                                                            می‌خوام بیست ساله باشم

                                                            می‌خوام سی ساله باشم

                                                           می‌خوام وقتی بهار گل امساله باشم

این گل امساله بودن چه رازها تو خودش داره، دل رو ایمان دارم تنها عشق تازه نگه می‌داره، تو هرسنی که باشی وقتی برای حتی چند دقیقه کسی رو دوست داشته   داشته باشی شوری خواهی داشت که در هیچ دل بیست ساله عاری از عشقی نمی‌ شه پیداش کرد..اما فکر و ذهن چی ؟ 

درد اصلی ذهن و مغز خسته‌ است، نمی دونم زاد و رودی از من به جا می‌مونه یا نه اما دلم نمی خواد یه روزی از اون مامانایی بشم که مدام می گن الهی قربونش برم شهرزاد اینطوری میگه، شهرامم اونطوری می گه، انگار خودشون مغز ندارن، خودشون پوکیدن و مصیبت بزرگ اینه که این پوکیدگی رو با آغوش باز پذیرفتن، نمیگم که منم دچار روزمرگی نشدم همین حالا هم این حس پوکیدن رو دارم مدتهاست درست حسابی کتاب نمی خوونم فیلم خیلی کم، تئاتر که دیگه ندرتن، فکرشو بکنید منی که ریاضی مهندسی پاس کردم بماند که چه جورینیشخند دیشب نتونستم بگم مشتق..چی می‌شه تعجب چقدر زندگی کوتاهه کاش روزها بلند‌تر بود مثل روزهای بچگی،یه عالمه بود..

 زندگی رو انگار گذاشته باشن رو دور تند مثل فیلمای قدیمی که یه تقویم نشون می‌داد که تند تند برگه‌هاش کنده می‌شد به سرعت ‌می‌گذره، به جای یاد گرفتن زندگیمو پر کردم با فست فود و خرید و بستنیناراحت نمی‌گم اینا بده اینطوریم دوست دارم اما مثل پیرمردا مدام از دلاوریهای قدیم گفتنو دوست ندارم، مثل پیرزنا خاطر خواه‌های قدیمی رو شمردنو دوست ندارم، با اینکه دوز نوستال خونم خیلی بالاست ولی آویزون شدن زیادی به گذشته رو هیچ وقت قبول نداشتم برای مرور خاطرات و لذت بردن از یادآوری چیزهای خوب، خوبه اما نه بیشتر

 از امروزت هیچی برای گفتن نداشتن بزرگترین کهولت و پیریه نه فقط چین و چروک‌های بدن، واقعیت اینه که شاید از اون دست آدمهایی به نظر بیام که ظاهر رفتارم خاله زنک و خیلی زنونه به نظر بیاد اما لذتهای واقعیم اینا نیستن گاهی وقتا وانمود می‌کنم از این کارا خوشم میاد چون نمی‌خوام تو دسته آدمهایی قرار بگیرم که خودشونو تافته جدا بافته می دونن و مدام تو اطاقشون حبسن و با کسی معاشرت نمی کنن چون خیال می‌کنن خیلی روشنفکر و متفاوتن، اینجا که دیگه نمی‌خوام برای آدمهای نشناخته کلاس بزارم، به نظرم لذت بخشترین کار دنیا درس خووندن و در عین حال از زیر درس خووندن در رفتنه! خدا می دونه چقدر الان دلم پر می زنه برا اینکه شش ماه بشینم خونه برای رشته مورد علاقه ام خرخوونی کنم کاشکی می‌شد یک سال مرخصی گرفت.

 به هر حال من با خودم این کارو نمی کنم مطمئن مطمئنم، اگه به سن و سال پیری هم برسم میرم یه کلاسی اسم می نویسم، زبان آلمانی رو گذاشتم شصت سالگی به بعد یاد بگیرم،کلی برنامه دارم برا اون روزام.

 به نظرم آدمیزاد منبع بی انتهایی از قدرتهای ناشناخته است، هیچ وقت نباید خودتو رها کنی چون تا یاد می گیری زنده ای. هرچه که بیشتر می گذره به این مسئله بیشتر ایمان پیدا می کنم که شاید بعضی توانایی‌های آدم به مرور کمتر بشه اما بیش از همه اینها باور ناتوانیه که زمینگیرت می‌کنه. من آدم تلقین پذیری نیستم که مثلن دو تا کتاب در این مورد بخونم و عوض بشم نه در این موارد خیلی خودمحور و شاید دگمم باشم چون همیشه تجربیات خودم رو قابل قبول تر ازهمه چیز می‌دونم. 

 بعضی وقتها تو کلاس کاراته دخترهایی رو می بینم که خیلی کوچکتر از من هستن اما موقع تمرین شل و وارفته‌ان چون یاد نگرفتن قوی باشن، وقتی مربی‌مون رو می بینم با کلی مشغله و کار و دانشگاه و داوری بین المللی اونقدر محکم تو کلاس ظاهر می‌شه  پیش خودم شرمنده می شم که موقع تمرین از یک چهارم توانایی‌هام هم استفاده نمی کنم، هرپنج شنبه جمعه ای که می گذره و می بینم سالهاست دیگه کوه نرفتم و دو سالی هم هست شنا نکردم واقعن از خودم بدم میاد (حالا نگید چرا همش مثال ورزشی می‌زنم خب من عاشق ورزشم و اینم مدیون برادر عزیزم هستم)  یادش به خیر همین جا باید یه یادی از دکتر عباس زادگان بکنم که سیستم نخبه‌کش جامعه ما چنان تحت فشار قرارش داد که با ایدئولو‍‍‍‍‍‍ژی که اون برای زندگی داشت راهی جز مرگ براش باقی نموند، دکتری که با هشتاد و دو سال سن هر هفته سه روز رو تا ایستگاه پنج توچال می‌رفت و اونقدر قوی و با اعتماد به نفس بود که  وقتی با تویی که مثلن سن نوه اش بودی حرف می زد از اون همه تازگی لذت می بردی، یادمه همیشه می گفت من زودتر از صدو بیست سالگی نمی میرم و من باور دارم اگر خودش انتخاب نمی‌کرد حتمن صدو بیست سال زنده می‌موند. بگذریم که چه‌ها برسرخودش و بیمارستانش آوردن و چه جوری روح این مرد بزرگ رو مچاله کردن که شاید خودش تصمیم به نابودی جسمش گرفت، یادش و نامش گرامی.. به خودم قول دادم هر وقت احساس کردم ناتوانم به یاد قدمهای استوارش توی کوه بیفتم و دوباره بلند بشم.

 از همه اینا که بگذریم دیروزکه مهمونی بودم از در که وارد شدم همینطور چاق شدی چاق شدی بود که نثارم می شد و منم اولش با قاه قاه خنده و بعد کم کم با کمی غر و اخم جواب دادم و البته به روی خودمم نمی آوردم که دکمه مانتویی رو که شش ماه پیش خریده بودم با زور بستم و با اعتماد به نفس تمام یه بلوز چسبون تقریبن کشی پوشیده بودم که تو حالت عادی یه کم هم که اضافه داشته باشی تابلو می‌شی چه برسه به اینکه مثل من کپلی هم شده باشی، البته شاید باورتون نشه با اینکه  آخریا دیگه به دلیل تکرار شنیدن این جمله ظاهرن نشون دادم شاکی شدم و حتی گفتم دیگه چهار پنج کیلو چاقی این همه گفتن نداره اما ته دلم داشتم ذوق می کردم و بهشون می خندیدم. واقعیت اینه که دلم خواسته بود چند ماهی خودمو حسابی ول کنم ببینم چه شکلی می شم که تازه خان داداش ما کلی از تپلی شدنمون هم تعریف کرد که مثل موقع دبیرستانت شدی و خیلی خوبه و منم به دهنم مزه کرد .

به همین دلیل درست مثل مردای دو زنه  بیرون شام می خوردم بعد برا اینکه مامانم دلش نشکنه در واقع خودم دلم نشکنه تو خونه هم یه شام دیگه می‌خوردم خلاصه که جاتون خالی با عشق و علاقه وصف نشدنی سیب زمینی سرخ کرده و بستنی و تردیلا و پفک و چیپس و دسر و تا دلتون بخواد صبحانه های مفصل با نون تازه و چای شیرین و خامه و..بود که سرازیر می‌کردم به خندق بلا

 الانم عذاب وجدان ندارن و دارم به بادوم هندیهای تو کشو فکر می کنم و تکه تکه شکلات گالاکسی رو میزمو می گذارم تو دهنمو و می نویسم.

خب آدم باید متنوع باشه اصلن ما زنها چرا باید اینقدر به خودمون سخت بگیریم هان ؟!اگه بحث سلامتی در میون باشه بله من پایه‌ام و اینکه وقتی جلو آیینه بدون لباس به خودت نگاه کنی و خوشت بیاد بله، اما غیر از اینش نخیییییییییر حالا مگه اینکه کی باشه که خاطرش خیلی عزیز باشه و آدم به حرفش گوش بدهمژه

خلاصه که خانمها برای چندمین بار بهتون می گم هروقت آقاتون به ظاهرتون گیر داد شما هم بگین من شکم سیکس پک  و بازوی عضلانی می خوام و تو کی قراره بری جلوی موهاتو بکاری تا روش کم بشهزبان

اینم یواشکی می گم شما نشنیده بگیرید دوران خوشگذرانی و کلاس کاراته رو دودر کردن و بخور بخور من هم داره تموم میشه خب دیدم همچینام هلو نشدم ممکنه گولو *بشم بنابراین تصمیم گرفتم در امور شکمانه یک ممیزی صورت بدم!

*گولو در گویش کرمانشاهی به معنی تیله و یک جسم گرد است.

/ 0 نظر / 33 بازدید