از بعضی طعم‌های زن بودن!

گاهی وقتها دلم می‌خواهد تنها یک زن باشم از همان نوع ویترینی‌اش، از همان نوع مصرفی‌اش که وقتی بچه بودیم در کتابهای دینی می‌خواندیم که نقش عروسک‌های تزیین شده دارند برای تبلیغ کالاهای لوکس غربی‌ها!

دلم می‌خواهد به جای ساعت شش صبح، ساعت ده از خواب بیدار شوم بعد دوش بگیرم و با عطر خوش شامپو‌ی مورد علاقه‌ام هر چقدر که دلم می‌خواهد زیر آب گرم با موهایم بازی کنم، بی اینکه نگران زمان باشم برای دیر رسیدن به اداره با کرم مرطوب کننده و ‌خنکی پوستم را نوازش دهم، موهایم را به دقت و آرامش سشوار کنم در حالی که یک ترانه للی لی گوش می‌دهم، سبک بال پیراهنی رنگارنگ به تن کنم و مدتها در آینه زل بزنم و به دقت ابروهایم را که آنطور که دلم خواسته رنگشان کرده‌ام با ریزبینی یک جراح بررسی کنم که مبادا موی اضافه‌ای داشته باشند. بعد بنشینم با وسواس ناخن‌هایم را نقاشی کنم نه آنطور سرسری و فوری که معمولن همیشه موقع رفتن به مهمانی پشت چراغ قرمز تند و تند و کج و معوج رنگ‌آمیزیشان می‌کنم. دلم از آن لاک زدن‌هایی می‌خواهد که طراحی دارد و کلی نگین براق، بی آنکه عذاب وجدان بگیرم که پس نماز هم نمی‌خواهی بخوانی! پس علنن زده‌ای زیر همه چیز..

خنده‌دار است گاهی وقتها مدتها همه امور مذهبی را می‌گذارم کنار اما اعلام علنی آن همیشه دلم را بیمناک می‌کند و تنها خود خدا می‌داند چقدر از این مذهب‌گرایی ترس زده که درست مثل یک گش.ت ار..ش.اد درونی (دلم نیامد از کلمه پلیس استفاده کنم ) دنبالم است دلگیر و شرمناکم .نماز خواندن با لاک و آرایش برای من هیچوقت قابل قبول نبوده شاید برای این باشد که یا کاری را انجام نمی دهم یا اگر انجام دادم باید مطابق قوانینش باشد، شاید یک جور وسواس یا ایده‌آل گرایی که در همه امور زندگی‌ام جاری است.

بعد بنشینم یک دل سیر که هرگز در زندگیم پیش نیامد! مژه‌هایم را ریمل بزنم از آنها که گهگداری می‌بینم و فکر می کنم یعنی چند ساعت برایش وقت صرف شده. آرایش چشمها را دوست دارم دلم می‌خواهد زیاد برایشان وقت بگذارم .هیچ وقت کرم پودر را دوست نداشته‌ام هرچه باشد رنگ پوست خودم را ترجیح می‌دهم همانطور زنده و بکر هرچه که هست بدون ماسک. دلم می‌خواهد با رژ لبی کمرنگ و رژ گونه‌ای صورتی زیبایی آرامی به صورتم بدهم، بعد عطری خنک کنار گوش‌ها و گردن و پشت بندش کفش‌هایی پاشنه بلند با بندهایی ظریف و زنانه بپوشم. درست مثل تبلیغ‌های تلویزیونی قبل از انقلاب و ماهواره‌ای این روزهای ما

بعدش دلم می‌خواهد بروم سراغ جعبه طلاها و بدلی‌هایم، با وسواس گوشواره‌هایی بلند مطابق با رنگ لباسم به گوش‌ها بیاویزم و دو انگشتر برجسته با نگین‌های درشت را انتخاب کنم و به انگشت‌های وسط دستهایم بپوشانم،چند دستبند شلوغ را در یک دست بیاویزم و مطمئن باشم درست مثل زمانی که پنج شش ساله بودم و عادت داشتم کفش‌های پاشنه بلند زنانه و جوراب شیشه‌ای به پا کنم و همه النگوهای رنگارنگم را آویزان دستهای کودکانه‌ام کنم ذوق زده خواهم شد.

بعد می‌دانم حتمن دلم سیگار هم می‌خواهد تنها یک دانه، ترکیب بوی عطر و سیگار را همیشه دوست داشته‌ام، شاید برای آنکه اگر مردی که دوست داری باشد و، سیگاری که با بوی عطرش آمیخته، دلت برای خواستن او بی پرواتر می‌‌شود.

حالا وقتش است با فندک ظریف و طلایی رنگی روشنش کنم و تلخی‌ پایانی‌اش را با بوی شیرین یک بستنی توت فرنگی بیامیزم و نمیدانم دلم می‌خواهد منتظر مردی که دوست دارم باشم یا نه؟! این روزها بیشتر به خودم می‌اندیشم همین حالا دلم خواست تنها زنی باشم که بی اشتیاق آغوش مرد رویاهایش خودش را بیاراید تنها برای خودش

که ماندنی‌تر است...

راستی ما زنهای کارمند خسته مانتو مقنعه مشکی پوشیده، که دوازده ساعت از هر روزمان را همچون مروارید در صدف! مستور و پنهانیم حتی از خودی خودمان ! کی می توانیم به تمامی تنها یک زن باشیم.

 مایی که دوازده ساعت از روزمان را جدی و قدری خشن در رفت‌و آمدیم که مبادا در تاکسی، آقای کناری از اینکه مانتو ما با پیراهنش تماس پیدا کرده تصور نخ دادن یا چراغ زدن نماید و با این حال چه بسیار پیش آمده که‌شنیده‌ایم فلان خانم چقدر خوش به حالش شد از این که به من چسبیده بود ( هرچند این یکی را می‌شود درک کرد منصفانه‌تر است؛ چراکه حتمن با ذهنی مردانه به این نتیجه متعالی می‌رسند! ) مایی که پشت میز و سرویس اداره مواظبیم یک وقت مانتویمان به بالاتر از زانویمان کشیده نشود، مایی که در اتوبوس مواظبیم مسحور رویاهایمان ناغافل در چشمی وصورتی خیره نشده باشیم، مایی که...

 یا چند بار شده از لبخندی که از سر معاشرت و عادت ذاتی خودت به فلان آقا زده‌ای صد بار به غلط کردن نیافتاده باشی. چرا که می‌دانی دفعه بعد که ببیندت می‌گوید من تازگی‌ها پرادو خریده‌ام و خانه‌‌مان کوفتانیه! است و بعد حتمن بی‌مقدمه و خودمانی می‌گوید پنج شنبه چه کاره‌ای و تو به روی خودت نمی‌آوری و تنها به این فکر می‌کنی که این مرتیکه نره خر که هنوز درست نمی‌تواند فارسی صحبت کند و تازه بورس دولتی برای دکتری گرفته و فکر می‌‌کند به این دلیل بسیار احمقانه حتمن آنقدر جذاب و تو دل برو شده که دیگر نمی‌بایستی شب‌های جمعه به حاج خانم محترمه‌ برسد و حتمن باید با زن به روز‌تری برود کافی‌شاپ پیپ بکشد و...باشد، با خودش فکر نمی‌کند که در این کشور هنوز قحطی پسر مجرد نیامده که احیانن اگر تو نوعی خیلی هم توی کف مانده باشی! دست اورا بگیری و بروی که هم خدا راضی باشد هم خلق خدا ! و به این فکر می کنی پس این حلقه خاک بر سری که بابتش کلی پول دادی که خیلی واقعی باشد و مو لای درزش نرود هم فایده ندارد.

و صد البته به این نمی رسی که حتمن من خیلی جذابم که حتی با سبیل‌ها و ابروهای پاچه بز که به خاطر مرگ پسرخاله‌ات و به احترام عزاداری دخترخاله‌ات به روش مادر بزرگانت اصلاح نکرده‌ای تا چهلمش بگذرد و بعد ترتیبشان رابدهی هم خاطرخواه داری بلکه بیشتر به این فکر می‌کنی که حتمن قیافه من خیلی ببو گلابی است که فکر کرده می‌شود خیلی راحت و با همان ویژگی‌های بازار پسند ! مخم را زد اما خب اگر کمی با خودت مهربان باشی و خوش بینانه‌تر‌‌ نگاه کنی

شاید هم داستان همیشگی سنگ مفت گنجشک مفت خودمان

به هرحال موقع خداحافظی دستش را که برای دست دادن دراز می کند تقریبن تمام فانتزی‌های امروزت برای زن بودن دود می‌شود می‌رود هوا، انگار به یادت می‌آید گاهی وقت ها طعم زن بودن زیاد هم شیرین نیست !

/ 0 نظر / 32 بازدید